منتظر نظراتتون هستم✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
#مروارید_سفید
#پارت_ششم
A.R.R
_ مروارید....جون من آخر میکشی خودتو....بیا یه چیز بخور دیشبم شام نخوردی، لجبازی نکن!!..بیا بگو ببینم چی شده؟ اصلا تو....
صدایش به دلیل جیغ و داد هایی که زیر دوش حمام راه انداخته بود و گریههای بیوقفهاش دورگه و خشدار شده بود....جون کمی برایش باقی مانده بود با این حال با صدایی که از ته چاه میآمد فریاد زد_بسه...ولم کن دیگه
با حرف مروارید که به زور به گوشش رسیده بود حرف در دهانش ماسید...حال دوستش خیلی بد بود...با چشمانی که غم را فریاد میزد به مروارید خیره شد...آخرین باری که او را اینگونه دیده بود را خوب به خاطر داشت
_مرواريد....دورت بگردم من آخه، نمیخوای چیزی بگی؟ باشه نگو! ،ناراحتی؟ باش!!کسی کارت نداره ولی به خاطر ناراحتیت خودتو عذاب نده... یه چیزی بخور، الان یه روزه لب به هیچی نزدی آخه تو آخر میکشی خودتو بچه....یه چیز بخور ضعف نکنی.
نای داد و بیداد نداشت....تنها صدایی که از دهانش خارج شد اَهی معترضگونهبود که خارج شدن نیکو از اتاقک تاریک را جویا میشد.
صدای خوشآمد گویی های دوستانش اعصاب کلافهاش را درهمریختهتر کرد....قرار بود دو دانشجوی جدید به خانهی دانشگاهیشان آمده و به آنها بپیوندند. سعی کرد نامشان را به یاد بیاورد تا شده حتی برای ثانیهای بدبختی هایی که بر سرش آمده را فراموش کند....سحر و سحرا.
باز هم خودش ماند و مغز و قلبی که هرکدام یک سار میزدند.
مغزش فقط یک نام را فریاد میزد "شایان" یک حس را درونش برانگيخته میکرد "عصبانیت" و یک صفت را روی شایان گذاشته بود "پستفطرت"، و قلبی که فقط یکچیز را خواستار بود. قلبش، انگار که در آستانه یخ زدن باشد، “آغوشی گرم” میخواست؛ همان آغوشی که روزی پناهش بود و بوی امنیت میداد.
مغز و قلبش باهن کنار نمیآمدند... عصبانیت و تنفر و از طرفی دیگر دلتنگی عجیب و غریب.
تمامی احساساتی که در نوجوانی به او داشت یک تلقین بود... اورا دوست نداشت، اینرا میدانست... مطمئن بود.
اما چیزی آزارش میداد؛ که چرا اکنون هم دلتنگش است؟ چرا آنقدر که باید از او متنفر نیست؟
حداقل اگر تنفرش، نسبت به بقیهی احساساتش، در مواجه با او بیشتر بود
راحتتر با این موضوع کنار میآمد....با دیدار دوباره.
از اتاق خارج شده و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
هرچقدر هم که حالش بد بوده باشد دور از ادب میدانست که وقتی بیدار است به خوشآمد گویی خواهر جدیدشان نرود.
*
قدم هايش میترسيد...میترسيد راه برود و به جايي برسد كه قلبش از تپش بايستد... چهارشنبه بود و با استاد ستوده کلاسی نداشت، که نگران ملاقات دوباره با جایگزین او باشد.
اما میترسید که به هر نحوی، با او روبهرو شود.
دیدار شایان یک امر طبیعی نبود که بیخیال از کنارش رد شده و هیچ واکنشی نشان ندهد.
در صورتی میتوانست بیتفاوت باشد، اگر که قلب بیتابش میگذاشت.
در صورتی میتوانست از کنارش بیتفاوت رد شود که گذشته را از بازهی زمانی زندگیاش کاملا حذف میکرد، آنموقع بدون هیچ شناختی نسبت به او فقط به عنوان یک استاد جایگزین با او همکلام شده و سر کلاسش حضور پیدا میکرد؛ اما نقش شایان در گذشتهاش آنقدر پر رنگ بوده که نتواند او را نادیده بگیرد.
توجهی نشان نمیداد اما خودش هم میدانست که تا زمانی که حافظهاش را از دست ندهد نمیتواند او را نادیده بگیرد.
او باید ببیند که هیچ مشکلی با مواجه شدن باو را ندارد.
شایان باید میدید که پشیمان نیست، که او را در گذشته رها کرده.
خوشگلا... یه سوال دارم درمورد جلد دوم مروارید سفید، ( یکی نیست بگه تو اینو تموم کن بعد به فکر جلد دومش باش😭😅 ).
توی جلد دوم، اسم برادرِ شخصیت اصلی باراد هست. ( اینو خیلی وقت پیش برنامه ریزی کردم و الان که دوباره رفتم سراغش دیدم، عه!، اسم این بنده خدا هم که باراده ).
حالا به نظرتون چیکار کنم؟ باراد بمونه، یا چون توی جلد یک، یدونه باراد داشتیم، اسمش رو عوض کنم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
#مروارید_سفید
#پارت_هفتم
A.R.R
_ شایان تو تا خودتو نشکی ول کن نیستی؟ بیا یه چیز بخور لجبازی نکن. کم دق بده منو بگو ببینم چت شده؟
_بس کن شادی دیوونهام کردی
گویا فریادم کارساز بود که بالاخره ساکت شده و با نگرانی اتاقم را ترک کرد...طاقت دیدن ناراحتی خواهرم را نداشتم اما خستگی و کلافگیام آنقدری بود که نتوانم توجهی نشان دهم.
A.R.R
مغزش دیگر یاریاش نمیکرد.....تا آخرین لحظهی ممکن مشغول فکر و
به دنبال جواب بود اما دریغ....
نگاه خیرهاش را از سقف جدا کرده و به در اتاق خیره شد
خاطراتی که با مروارید گذرانده بود همچو فیلمی کوتاه از جلوی چشمانش عبور کردند و روی یک صحنه متوقف شدند....صحنهی اولین دیدارشان.
ابتدا میخواست همانند اطرافیانش، کسی را داشته باشد تا بگوید که من هم مانند شما هستم...که از شما و امثالتان عقب نیستم...اما کمکم متوجه شد که علاقهاش به او یک حس زود گذر و سطحی نیست.
در تمام این سال ها، فکر این که چرا مروارید او را ترک کرده، عذابش میداد. حدس و گمان های بسیاری در این مورد به ذهنش خطور کرده بود، اما نمیدانست کدام یک، دقیقا درست هستند.
یکی به یکی، تمامی خاطرات گذشته را مرور میکند، و میرسد به هفتهی پیش. اگر درخواست سینا، برای اینکه مدتی در دانشگاه به جای خواهرش تدریس کند را رد میکرد چه؟
****
_شایان منم بیام
_نخیر
_عه چرا؟!
_دانشگاه که جای بچه نیست آخه
مهشاد لبخندی زده و با ریتم شروع به خواندن کرد
_اولن اخماتو وا کن دایی جون، دومن منو نگاه کن دایی جون، سومن من که آخر یه جوری میام دایی جون.
لبخند محویگوشهیلبانش را گرفت...سرش را به سمت خواهرزادهاش
خم کرد. اخم هایش را باز کرد و خیره به چشمان قهوهای مهشاد گفت
_اولن برای من اولن دومن نکن....دومن.
سرش را بالا گرفته و بلند ادمه داد.
_ شادی این وروجک رو من تو دانشگاه نبینما.
چشمکی به سمت خواهرزادهاش روانه کرده و همانطور که در پشت
سرش میبست ادامهی جملهاش را گرفت
_سومن اخماتو وا کن دایی جون
****
نگاه کنجکاوش را به جمعیت اطرافش دوخت
هرچه بیشتر قدم به سمت دانشگاه برمیداشت افراد بیشتری با نگاه های عجیب و غریبشان، توجهش را جلب میکرد....صدای داد و بیداد آشنای دخترکی، تمام حواسش را تمام و کمال معطوف خودش کرد.
_شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم میشناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست میکنن و آخرم هیچی به هیچی.
اخم هایش رنگ باخته و جایش را به تعجب داد...خودش بود!!
شایان او بود!...دوست بیهمهچیز و بیوجدان بردیا که مروارید از آن گله میکرد خود او بود...
تمرکزش را بیشتر کرده و سایه های کمرنگ ذهنش، شروع به رنگ گرفتن کردند...دلیل دوری مروارید را میتوانست به حرفهایی که گفته بود ربط دهد؟ ولی... او چه کاری انجام داده بود که خودش بیخبر بود؟