eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
8 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۶ A.R.R _ سحرا کو
A.R.R سرش را میان دو دستش گرفته و تمامی اتفاقات اخیر را از نظر گذراند. گمان میکرد ماجرای عکس‌ها، از یاد رفته بود که اکنون اینگونه.... سرش را فشرده وسعی کرد با صدای بلندش خودش را تخلیه کند _وای وای وااای... وای نیکو دیگه مغزم نمیکشه...چرا همه‌چی اینجوری شده؟ اون از اومدن یهویی اون مرتیکه اون از عکسای باراد و الانم که... مقاومت‌ برایش سخت بود و بغضش کار را طاقت‌فرسا می‌کرد... درد عجیبی تمامی سلول های بدنش را به بازی گرفته بود... دیگر صدایش کاهش یافته بود_ شایان نیست... مطمئنم، پای آبروی خودش هم درمیونه، خیر سرش اومده شده استاد دانشگاه مثلا؛ عکسای باغم که باراد خودش دانشجوی همین دانشگاهه... کیه؟. چشمانش را به نگاه خیره‌ی نیکو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت _نیکو؟! سرش را تکانی داد، گویی می‌خواست افکار مزاحم ذهنش را از خود دور کند_ ها؟...بله؟ _به نظرت؟...با شایان حرف بزنم؟ سکوتی سخت میانشان را پر کرد...بعد از این اتفاق نیکو هم تردید داشت، به جای پاسخ به سوال مروارید گفت _به‌نظرت برای اذیت کردن تو که نمیاد آبروی خودش رو به بازی بگیره؟. جوابش فقط شد تکان دادن سر مروارید، که پاسخ منفی را به سراغ داشت. _حرف بزن باهاش... ولی رو بهش نده نباید بزاری فکر کنه که بخشیدیش، یا گذشته رو فراموش کردی... یه جورایی از زیر زبونش هم بکش ببین میدونه کی عکسارو پخش کرده یا نه... ببین مروارید الان اوضاع یکم زیادی وخیم شده... یعنی، منظورم اینکه نمیشه جلوی دهن مردم و گرفت. مخصوصا که هیچکس انتظار اینکه چنین عکسایی از تویی که دست شیطون و تو مقابله با پسرا از پشت بستی و نداره... خب؟ این یکی بحث آبرو، برای تو خیلی خیلی جدیه... نباید کم بیاری. دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد... هرکدام فکر هایی کشنده و سرسام‌آور را در ذهن های خود پرورش میداند. پس از مدتی سکوت، در کلاس را زده و بلافاصله وارد آن شدند، شایان هم بی هیچ حرفی تدریسش را ادامه داد. *** همانطور که به سمت خانه‌اش راه می‌افتاد، تلفن همراهش را درآورده و با شماره‌ای که از نیکو گرفته بود، تماس‌گرفت. کمی طول کشید تا مخاطبش تلفن را جواب دهد _بفرمایید؟ _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه و تلفن را قطع کرد... مطمئنن نبود که او را شناخته باشد...وارد صفحه‌ی پیامک ها شده و تنها یک کلمه نوشت " مرواریدم " دست در کیفش برد، که ناگهان در آهنی‌زنگ زده‌ی روبه‌رویش باز شده و ابتدا کاملیا و سپس باقی بچه‌ها از پشت سرش با تیپ‌هایی عجیب و دور از انتظار با ژست هایی خاص از چهار چوب آهنین در خارج شدند با ابرو هایی بالا رفته به شلوار بگ ارتشی ریحانه و کلاه کپی که برعکس روی سرش گذاشته بود خیره شد. با لبخندی متعجب به تی‌شرت‌های سه‌ربعشان با طرح‌های عجیب و متفاوت حک شده‌ی رویشان، اشاره کرد. تک‌خنده‌ای کرده و بالاخره به حرف آمد _ این چه وضعشه؟ سارینا اولین کسی بود که از قالب جدی و ژست خنده‌دارش خارج شده و با شور و شوقی عجیب و کودکانه شروع به توضیح کرد _ میخوایم بریم اون جشنه که تو تلویزیون تبلیغ کرده بودن دیگه... تو هم برو سریع آماده شو بیا منتظرت میمونیم. _ جشن؟ ملودی نیشخندی زد _ نگو نمیدونی که باورم نمیشه...جشنواره‌ی عروسکی دیگه، امروز تازه روز دومشه، تا پنج روز هست. متعجب شده بود، واقعا دوستانش قصد داشتند به جشنواره عروسکی بروند؟... سعی کرد تعجبش را پنهان کند، که کوتاه خنده‌ای کرده و سرش را تکان کوتاهی داد. _ از دست شما، من نمیام برید فقط مراقب باشید بین اون بچه مچه ها گم نشید. و خنده کنان در سبز رنگ زنگ‌زده را پشت سرشان بست. نمی‌دانست چرا اما گوشه‌ی کوچکی از قلبش میخواست، که همراه دوستانش وارد جمع کودکانی که با شادی به عروسکان قول‌تشن نگاه میکردند، شود. دلش کمی شادی می‌خواست. نگاهی به ساعت انداخت، یک و نیم. قبل از اینکه پشیمان شود از مابین لباس های سارینا تی‌شرتی همانند لباس آنها برداشته و در نهایت با شلوار نیم بگ سدری رنگی تیپش را کامل کرد... روبه آینه به تصویر بی‌روحش خیره شد، صدایی درون ذهنش گفت_ بنده خدا این ریختی ببینتت که فرار میکنه که. اما به ثانیه‌ای نگذشت که با ضربه‌ی محکمی که با کف دو دستش به سرش وارد کرد آن صدا خفه شد_ بس کن تورو خدا مروارید . خواست کلیدش را برداشته و از خانه خارج شود که مجدد شیطان ذهنش به سراغش آمد_ الان بری این پسره رنگ و رو پریده ببینتت فکر میکنه که برات مهمه که این ریختی شدی، بعدشم تو الان داری میری پیش نیکو اینا زشته این شکلی بری آبروشون میره، بچه‌ها هم می‌ترسند. و در نهایت با مقداری کانسیلر و خط چشم و یک برق لب‌صورتی‌، کِرم درونش را خواباند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۷ A.R.R سرش را میا
A.R.R شایان یک مرحله...تنها یک مرحله باقی مانده بود تا بتوانم آن قسمت سخت و طاقت‌فرسای بازی‌ام را به پایان برسانم که با موزیک تلفن-که در آن موقع دل‌خراش‌ترین و زجرآور ترین آوای جهان برایم به حساب می‌آمد و صفحه‌ی سفیدی که باعث شده بود تقریبا نصف صفحه‌ی بازی از دیدم خارج شود- بازی از مرحله‌ی خود پریده و تنها شماره‌ای‌ رند در میان دیدم بود که در آن لحظه میل عجیبی برای به قتل رساندن صاحبش در وجودم به جوشش درآمد. A.R.R کلافه تلفن را گوشه‌ای پرتاب کرد که لحظه‌ای ذهنش، شماره‌ای که تنها چند ثانیه دیدگانش را فرا گرفته بود را، جلوی چشمانش پدیدار کرد. شماره را شناخته بود... تنها با یک نگاه کوچک شماره تلفن مروارید را به خاطر آورد. با سرعت به سمت تلفنش خیز برداشته و قبل از اینکه قطع شود تلفن را جواب داد. سعی کردن نفس های پی‌درپی‌اش و هیجانی که ناگهانی در وجودش رخنه کرده بود او را لو ندهد و با لحنی سرد تر از حالت معمول سوالی که به نظر خودش چرت می‌آمد را مطرح کرد _ بفرمایید؟ حداقل، اینگونه مروارید متوجه میشد که شماره‌اش را پاک کرده و او را به‌خاطر ندارد... جوابی دریافت نکرد و همین، باعث شد که از لحن سرد و بی‌تفاوتش پشیمان شود؛ که با صدای بی‌تفاوت‌تر و آمیخته به تنفر مروارید خود را لعنت فرستاد که برای ثانیه‌ای هم که شده فکر کرد که مروارید ناراحت خواهد شد. _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه. فرصت نکرد چیزی بگویید، تماس برقرار شده قطع و پیامکی برایش ارسال شده بود " مرواریدم " پوزخندی گوشه‌ی لبش را پر کرد... یک لحظه به شک افتاد، پوزخند بود یا لبخند؟ کلافه شد... سرش را تکان داده و با ذوقی که خودش هم متوجه‌اش نبود، رفت تا آماده شود. به ساعت نگاهی انداخت، یک بود، زمان زیادی برای آماده شدن داشت و از طرفی نمی‌خواست جوری جلوه دهد که انگار مشتاق دیدار با او است پس بیخیال شده و خود را روی کاناپه‌ی خانه‌اش رها کرد. طبق عادت دیرینه‌اش شروع کرد به فکر و غرغر کردن با خود، با صدایی تقریبا بلند. _ فکر کرده کیه که ول میکنه میره بعد تازه بعد سه چهار سال یاد من افتاده. من خرم که دلم براش تنگ شده بود، چی داری بلغور میکنی با خودت مرتیکه‌ی نفهم؟ اَییی، آخه اصلا مگه لیاقت داره؟. یعنی دلیلی داشته که ترکم کرده؟ " شاید...شاید ازت خسته شده بوده " تفکر بی‌موقعه‌اش روانش را به بازی گرفت؛ از روی کاناپه پرید و همچو دیوانه‌ها با خود تکرار کرد. _ نه...نه چرا باید ازت خسته میشد آخه؟ نه بهش فکر نکن...اصلا یه تجربه بوده تموم شده رفته...عاشق و دلباخته که نبودی، به درک اصلا. ولی نتوانست آرام مانده و هیچ کاری نکند. در آن لحظه آنقدر ذهنش درگیر بود که حرف های مروارید در رابطه با اینکه، در گذشته کار هایی کرده، را فراموش کرده بود. کلافه به ثانیه شمار ساعتش نگاهی انداخت و کلافه پوفی کشید دقایق برایش کند میگذشت و هنوز زمان بسیاری تا سه مانده بود. تلفن‌همراهش را برداشته و خود را مشغول کرد تا شاید ثانیه‌ها برایش با سرعت بیشتری حرکت کنند * دقیق به خاطر نداشت که برای بار چندم روی دکمه‌ی try again ( تلاش دوباره ) میزد تا بازی‌اش را از اول شروع کند... روی صفحه‌ی بازی‌اش بود اما اصلا به خاطر نداشت که حتی یک بار هم سعی در بازی کردن کرده باشد... با کلافه‌گی‌ای که بیش از قبل شده بود تلفنش را روی میز شیشه‌ای کافه گذاشته و همچون اسپینر، تلفن را به بازی گرفت که با صدای کشیده شدن و عقب رفتن صندلی روبه‌رویش سرش را بالا گرفت. احساسات عجیبی به سمتش یورش آوردند که تعجبش از بقیه پیشی گرفته و اول از همه، خود را در چهره‌اش بروز داد، ابرو هایش بالا رفته و ابتدا به تیشرت و بعد به چهره‌ی آرایش شده و سپس به شلوار نیم‌بگ مروارید خیره شد... هرگز انتظار چنین تیپی را از او نداشت. تک سرفه‌ای کرد و سعی در جمع و جور کردن خود کرد. برگشتِ مروارید، برای آویزان کردن کوله‌ی کوچکش به پشت صندلی کافه برایش فرصتی شد تا نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و به سرعت رهایش کند _چیکارم داشتی؟ _خودت حرفی نداری بزنی؟ متعجب شد، انتظار نداشت، دختر از او چنین سوالی بکند. سعی کرد لبخندش را پنهان کرده و تمرکز کند _چرا، تسلیت میگم، اگه اشتباه نکنم چند وقت پیش سالگردشون بود. ایندفعه نوبت به دخترک خوش‌لباس روبه‌رویش رسیده بود، ولی او هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخندش نکرد..رفته‌رفته لبخند کوچکش تبدیل به قهقه‌ای شد...قهقه‌ای که از هر زاویه نگاهش میکردی و گوش به ندایش میسپردی، رنگ و بوی حسرت و غم بود و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی......
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۸ A.R.R شایان
A.R.R لحظه‌ای دلش برای وضعیت دخترک روبه‌رویش، دخترکی که روزی برایش، حکم زندگی را داشت سوخت. به خنده‌اش که آغشته به زهر غم بود اما هنوز زیبا و درخشنده بود چشم دوخت. _لطف دارید ثانیه‌هایی گذشته بود که با صدایش که چاشنی عجیب و غریبی از نفرت بود، از هپروت و دنیای زیبای خنده‌ی دخترک بیرون کشیده شد. نفرت داشت صدایش؟ مروارید؟ برایش عجیب بود انگار جاهایشان عوض شده و به جای او، دختر احساس نفرت داشت. تمام تمرکزش بهم ریخت و به گفته‌ای رشته‌ی کلام از دستش پرید. _یکم سخته یه جوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. سر مروارید برای تائید حرفش به بالا و پایین رفت. _یکم...شاید برات یکم سخت باشه ولی برای من... نفسی گرفت...گویی لحظه‌ای همه‌چیز را فراموش کرده بود، فراموش کرده بود که مرد روبه‌رویش چه کسی است و می‌خواست حقیقتی طاقت‌فرسا را به زبان بیاورد، که سریع با لحنی که کمی عصبی بود ادامه‌ی حرفی که مشخص بود اصلاح شده را به زبان آورد. _اصلا برام مهم نیست مردی الان روبه‌رومه یه روزی ادعا میکرده دوستم داره... البته من اون موقعه‌ها بچه بودم، واقعا احمق بودم که حرفاتون رو خیلی جدی گرفته بودم جناب استاد اخوان عزیز. شایان، عزیزی که پس از نام‌خانواده‌گی‌اش گذاشته بود را فحشی غلیظ در نظر گرفت. اخم هایش را در هم کشید، می‌دانست اکنون کل‌کل با او بی‌نتیجه خواهدبود پس حرف درمورد ابراز علاقه‌های صادقانه‌اش را به بعد موکول کرد. _خب استاد... فقط می‌خواستید تسلیت بگید؟ من شروع کنم؟ سرش درد گرفت...این مروارید را اصلا نمی‌شناخت. نمیخواست هم بشناسد. _خب...بزار حرف درمورد گذشته رو به بعد موکول کنیم... فهمیدید کی عکسای تو و باراد و پخش کرده بود. آرواره‌ی مروارید تکان خفیفی خورد... متوجه شده بود که شایان از عکس های پخش شده‌ی شخصی دونفره‌شان خبر نداشت...شاید هم بروز نمیداد. _من احمق به نظر میام استاد؟ یعنی میخواید باور کنم که عکسای خودمون رو هنوز ندیدید؟ ابرو های مرد بالا پرید. مروارید کلافه تلفنش را از جیب شلوارش در آورده و پس از مدتی تلفن را از روی میز شیشه‌ای به سمت شایان هل داد. مرد، تلفن را گرفته و با چشم‌هایی از حدقه درآمده به صفحه‌ی تلفن خیره شده و با هر عکس جدیدی که روبه‌رو میشد تعجب هم افزایش می‌یافت. زبانش بند آمده بود، فقط باز و بسته می‌شد و هیچ حرفی از دهانش بیرون نمی‌آمد. _این چه کوفیه؟ وقتی بالاخره حرف زد، صدای بالایش تعدادی از افراد کافه را معترض ساخت. _کار تو که نبوده؟ _دیوونه‌ای مروارید؟ چرا باید با آبروی خودم بازی کنم؟ وای یا خدا اخراجم نکنن. لحن بامزه‌ی شایان لبخندی روی لب دختر آورد، که سریع آن را جمع کرد. نخواست که شایان متوجه لبخند کوچکش شود ولی دیگر دیر شده بود، چشم‌های تیز بین شایان، لبخندش را شکار کرده بود. مرد سعی کرد توجهی نشان نداده و سوالی مطرح کند_ نظری درمورد اینکه کار کی بوده نداری؟ _نه... به هرحال باراد گفته میگرده ببینه میتونه طرف و پیدا کنه یا نه. ناگهان در سر دختر جرقه‌ای، زده شد. بدون هیچ فکری، با ذوقی که سعی در پنهان کردنش نداشت، گفت_فرهاد، شاید فرهاد بتونه بفهمه. و بعد از این حرفش لبخندش وسعت یافت. شایان متعجب گفت_ فرهاد. مروارید متوجه سوتی‌ای که داده بود، شد. چند باری پلک زده و گوشی‌اش را از دستان مرد گرفت_ یه بنده خداییه که بلده هک کنه. مرد متفکر سرش را تکان داد مدتی سکوت میانشان رد و بدل شد...هر دو می‌دانستند که وقت آن رسیده که درمورد گذشته حرف بزنند، ولی نمی‌دانستند دقیقا باید چه چیزی را از کجا شروع کرده و مطرح کنند که تصمیم به سکوت گرفته بودند. بالاخره شایان بود که این سکوت را شکست_باید الان بپرسم؟ نگاه مروارید کمی گیج شد، و مرد منظورش را واضح تر رساند _ الان وقتشه که بپرسم چرا یهو گذاشتی رفتی؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۹ A.R.R لحظه‌ای
A.R.R واکنشات مرواريد برایش غیر قابل پیش‌بینی بودند...انتظار پوزخند، عصبانیت یا حتی جیغ و داد، را داشت اما غم لانه کرده در چشم‌های دختر و بغضش، تمامی تفکرات شایان را عوض کردند... لحظه‌ای فکر کرد که شاید مروارید هم درست به اندازه‌ی او بی‌گناه باشد. در همین خیالات بود، که دخترِ شکسته و غمگین روبه‌رویش، شد همان دختری که شایان در آن لحظه انتظارش را داشت... صدایش را بلند نکرد، جیغ و داد راه ننداخت حتی تیکه‌ای هم نپراند ولی صدایش آنقدر تحکم داشت که لحظه‌ای تعجب کرد. برایش سوال شد که آیا واقعا مرواريد، لحظاتی پیش سرخورده و ناراحت بود؟ و به زبان آوردن آن حرف‌ها، با آن تحکم صدا تعجب مرد را بیشتر کرد. _خب... شاید صلاح دونستم وقتی، کسی که ادعا به دوست داشتنم میکنه، بدون اینکه حتی کوچک ترین حس تعهدی نسبت به من داشته باشه، بهم خیانت میکنه ول کنم برم و باهاش حرف نزنم... دیگه آن تحکم در صدایش دیده نمی‌شد...جوری لحنش غمناک بود که هرکس صدایش را میشنید، متوجه قلب شکسته شده‌ی دخترک میشد... دیگر چه برسد به او که درست روبه‌رویش قرار داشت و در عمق عسلی‌هایش زل زده بود. _شاید حس کردم اگر بمونم و توضیح بخوام، فقط سعی می‌کنی بهونه بیاری و خَرم کنی. خیانت؟ لحظه‌ای بردیا از جلوی چشمانش رد شد... مروارید او را مقصر کار های گذشته‌اش خطاب کرده بود... آن اشتباهی که مروارید درموردش، در محوطه‌ی دانشگاه می‌گفت، خیانتش بود؟ چه خیانتی؟ حس کرد اگر بپرسد ماجرا چیست، مورد تمسخر قرار گرفته و دختر روبه‌رویش هم نمی‌توانست خود را کنترل کرده و سرش فریاد می‌کشید. ولی برایش ضروری بود... نمیتوانست راحت از کنارش بگذرد، حداقل فکر و خیال ها، و درد هایی که در طول این چهار سال کشیده بود مانع این میشد که خود داری کرده و نپرسد. _چه خیانتی مروارید؟
باید صبر کنید تا پارت ۸۹ بفرستم🦦😂