سال ۹۳ اولیـن فیــلمنامـهام رو
نوشتم و تماس گرفتـم با حامد
گفتـم یه وقـت بگیـر بریـم یکـی
دو جا پرزنتشکنیم. سوار قطار
شدم از دزفول اومدم تهران🚉
اون موقـع (مثـل الآن خیـلی از
شماها) فکر میکـردم داستانـم
جهان رو تغییـر میده ولی یکـم
که حرفــه ای تر شـدم آتیشش
زدم و خاکسترش رو دفن کردم
والآن که تو خلوت خودم بهش
فکر میکنم خجالت میکشم 😰🤭
خـلاصـه بـا حامـد رفتیـم زیـر پـل
حافظ،سازمان اوج. مسئول دفتر
فیــلمنامه اوج اون موقع یه پسر
جغله بود که راهـکارش برای من
این بود که برای تقویـت داستان
گویی سعدی بخون. در این حـد
شُمپِت و کتـه کله 😶
البته من هـم بوسـتان و گلستان
رو خوندم، مثنوی معنوی رو هم
خوندم، حافــظ و خواجـو رو هم
ولی تا مــــدتها چیـزی ننوشتم😔😡
نه به ایـن خاطـر که زود رنجم
یا نا امیـد شـده بودم. نه بـابـا
من یه سنـگ پای قزویـن دارم
تو اتاقم هر روز صبح به صبح
بهش میگم زکی😊
اصولا از کاری دست نمیکشم
مگـه اینـکه اون کار خودش از
من دست بکشه
نوجوون که بودم رفتم استخر
وسـط استخـر عینکـم برگشـت
پر شـد آب جایی رو نمیدیدم
حـس کـردم دارم غـرق میشـم
داد زدم مربیرو صدا کردم اما
همزمان به شـنا ادامه دادم تا
خودم به لبـهی استخر رسیدم🏊🏻♂️
دروغ گفتم، یه چیزایی مینوشتم
ولـی از سعـدی به جایـی نرسیـدم
چرا❓
چـون آمــوزش درسـت و حسـابـی
وجـود نداشـت. اسـتادی نبود🕳️
بگذریم...
دچـار دیپـریـشـن، زیـر آلاچیـــق
نشسته بودم که حسین دارابی
رو برای اولیــن بار دیـدم، ناهار
رو با هــم خوردیـم و گپ زدیـم🙂
خداحافظی کردم اومدم سمـت خیابـون
حافظ. صدای زنـگ آویـز یـه کتابفروشـی
قدیمی که ۲ پله از سطح پیادهرو پایین-
تر بـود توجـهام رو جلـب کرد. یه چهرهی
آشـنا اومد بیرون. یه گونی کتاب خریده
بـود و داشــت مـیدویـد. منـــم دویــدم
دنبالش خواستم مطمئن بشـم خودشـه
روی سرش زوم کردم، موهای ژولیدهاش
با تصـویر ذهنی ام انطباق داشت. صـدا
زدم: اسـتاد اسـتاد❗ایستاد. خودتونید❓
خودش بود،برای اولین بار رضا امیرخانی
رو هم اون روز دیدم😊