خداحافظی کردم اومدم سمـت خیابـون
حافظ. صدای زنـگ آویـز یـه کتابفروشـی
قدیمی که ۲ پله از سطح پیادهرو پایین-
تر بـود توجـهام رو جلـب کرد. یه چهرهی
آشـنا اومد بیرون. یه گونی کتاب خریده
بـود و داشــت مـیدویـد. منـــم دویــدم
دنبالش خواستم مطمئن بشـم خودشـه
روی سرش زوم کردم، موهای ژولیدهاش
با تصـویر ذهنی ام انطباق داشت. صـدا
زدم: اسـتاد اسـتاد❗ایستاد. خودتونید❓
خودش بود،برای اولین بار رضا امیرخانی
رو هم اون روز دیدم😊
یک لحظه تو رفتی به سر بام و بیایی
از دفتــر رهبر خبـر آمد رمضـان است 🌙
@golaabb 🌱
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فیلم_کوتاه
«علمک»
نویسنده و کارگردان: حسین دارابی
#سناریو_نویسی | عضو شوید 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1815806847Cabdf73dfbb
#پلان هفتم 🎬
میدونید «تعلیق» چیه و چه جوری
میشــه در داسـتان ایجــادش کـــرد❓
فـرض کنیـد دارید یه فیـلم می بینید
ضد قهرمان دختـر قهرمان رو کشتـه
آخر فیلم، قهرمان، رد ضدقهرمان رو
تو یه کارخونه متروکه پیدا کرده.حالا
میخواد از پنجره وارد کارخونـه بشـه
میره لب پنجره که وارد بشـه یهـو یه
تیـر میشینـه تو سینهاش 🕵🏻♂️🕴🏻
فرض کنید یه عـروس و دامـاد
فردای شـب عروسیشون میرن
یه ویلای شمال، عـروس خانم
شوخی شوخی تفنـگ رو دیـوار
رو بـر می داره و به سمـت آقـا
دامـاد نشـونه میگیـره. دامــاد
میگـه نکن خره شاید پر باشـه
ولی عروس دست برنمیداره و
دامـاد فرار میکنـه پشـت مبل
عــروس هــم بیخیــال میشــه
و تفنــگ رو بـه دیـــوار آویـزون
میکنه.
دامـاد میاد بیـرون و تفنـگ رو
برمیداره و ایندفعه اون نشونه
میگیره طرف عروس اما ماشه
رو میچکونه و تفنــگ شلیــک
میکنه🕳️