.
همیشـه اینجـوری نیسـت کـه همهچی
با داستان شروع بشه❗
گاهـی یه حـرف مهـم داری و میخـوای
اونـو به فرمـت داسـتان تبدیلـش کنـی ...
.
.
مثلا حرف مهمت اینه:
ایران اگه به ترورهای اسرائیل جواب نده
مجبور میشه توی خاک خودش هزینهی
سنگینتری بده❗
.
.
اینم من بهت میگم
تو تصـویرسـازی، پس محـدودیتی بـرای
نوشتن انیمیشن، استاپموشن یا رئـال
نداری❗
.
.
حرف مهم ‼️
فیلمنامه، باید عاری از هر کلمهی اضافـه و
ادبـیای باشـه. تمــام توصیفـات، تشبیهـات
و استعـارهها همـه و همـه بایـد حذف بشه
.
.
حرف خیلی مهم‼️‼️
گاهی فیلمنامهها از شدت سادگی کودکـانه
به نظـر میرسـن.
پس اگـه آدم حساسـی هستـی و از نظرات
منفی دیگران اثر میگیری، طرحـت رو برای
هیچکس نخون.
چوووووووون فیلمنامـه فقـط و فقـط بـرای
تهیـهکننده و کارگـردانـه. قرار نیسـت چــاپ
بشه بره توی کتابـخونه. ولی برای یکـی دو
نفـر حرفــهای بخونش چـون اونـا میدونن
جریان چیه و کمکت میکنن...
.
.
بچه که بودم آخر هفتهها با پـدرم
میرفتیم سر زمین کشاورزی. پدرم
کنار معلمـی کشـاورزی هم میکرد. 🌾
هم کار بود هم تماشـا. اوایل از کنارش
جم نمیخوردم. صحرا بود و پر از خطر
ولی کم کم که بزرگتر میشدم از پدرمم
دورتر میشدم. یه روز که مشغول
چیدن هویـج بودم دیدم یه سـگ 🐕🦺
داره بهـم نزدیـک میشه، ترسیـدم،
پـا گذاشتم به فـرار. سـگ که دیـد
من دارم فـرار میکنم دوید دنبالم.
فاصله، پدرم رو یه نقطه کرده بود.
داد زدم، پدرم صدامو شنید. دوید
به سمتمون ولی مســافــت انقدر
زیـاد بود که قبـل از اینـکه پـدرم به
من برسه حتمـاً سگ بهم میرسید.
پدرم فقـط فریـاد میکـشید علی بمـون
فرار نکن، علی بمون❗موندم، سگ هم
مونـد. به چشـمام زل زده بود. میخواسـت
بیاد نزدیکتر خم شدم یه سنگ از رو زمین
برداشـتم. دوباره موند. پدرم که داشـت
نـزدیکتر میشـد میگـفت بزنــش علـی.
نتونستم بزنمش. داد میزد بزنش علی،
نتونستم، سگ پرید سمت گردنم.
دستمو حائـل کردم. اون روز پدرم
نجاتم داد ولی جای پارگی از دندونای
اون سگ روی دستم مونده ...
کاش من بهش حمله میکردم‼️
احمدیمهر
@Fspoil
.