۱ بهمن
۱ بهمن
کلا اینکه هم چند روز برام وقت گذاشته
هم به اینکه چی دوست دارم و به بعد های پنهان شخصیتیم توجه کرده بود
و دقیقا زمانی که فک میکردم تو این رفاقت من دارم مزاحمش میشم این کارو کرد، خیلی غیر قابل توصیف خوشحالم کرد
۱ بهمن
قهوه تلخ
کلا اینکه هم چند روز برام وقت گذاشته هم به اینکه چی دوست دارم و به بعد های پنهان شخصیتیم توجه کرده ب
سه سال پیش بهش گفته بودم، بوی دارچینو دوس دارم، کلی تیکه های کامل دارچین گذاشته بود تو بسته
و من کاملا از خود بی خود گشته بودم
۱ بهمن
۱ بهمن
احساس میکنم واقعیت جهان که این روزا دارم باهاش مواجه میشم برا روح لطیف و بچه مثبت و ننر من زیادی سنگینه
۱ بهمن
۱ بهمن
هدایت شده از ●•°○تَهِباغ○°•●
یوهاهاهااا
چالشه بود یه روز بدون ایموجی
اونو میخام امتحان کنم اول
بعدشم یه چالش میسازم یک روز بدون "وای،واقعا،حق"
هرچند در طول هردوتا قراره ناقص شم
۱ بهمن
قهوه تلخ
یوهاهاهااا چالشه بود یه روز بدون ایموجی اونو میخام امتحان کنم اول بعدشم یه چالش میسازم یک روز بدون
مطمئن باشین دومی رو دو ثانیه نکشیده میبازم
۱ بهمن
خونِ سرخِ سیبکِ گلو..
من.. باور کن نمیخواستم اینگونه شود.. من تو را روی دست هایم گرفتم تا آبی برای این لب های ترک خورده ات بگیرم.. من تو را از مادرت گرفتم تا جانی برای دست های بی رمقت بگیرم.. من که نمیدانستم حرمله تا این حد نامرد است.. من که نمیدانستم این نامردها همین جانِ بیجانت را هم میگیرند..
یک دل مگر تا چه حد توان دارد؟ قامت من هنوز از داغ علی اکبر راست نشده.. شعله آتش قلب من هنوز ذرهای کم نشده.. تو کجا میروی؟ تو نرو دیگر.. تو را به این محاسن آغشته به خونت نرو.. بمان.. ای من به فدای این صورت سفید و بیجانت.. نمیدانی که دردانه من.. آن دم که خون سرخ گلویت، صورت سفیدت را رنگ داد؛ همه دنیا پیش روی من رنگش را باخت.. جهان بر سر من آوار شد..
تو آخرین سرباز سپاه من بودی.. تو آخرین امید قلب شکسته من در این دنیای تباه بودی.. تو آخرین یار من بودی.. صدای گریه های تو آخرین صدایی بود که به هل من ناصر ینصرنی من پاسخ میداد..
من.. من چگونه با دست های خودم روی این صورت مهربان و دلربا خاک بریزم؟ من چگونه پاره تنم را زیر خروار ها خاک بگذارم؟.. ولی چه کنم جان بابا؟ اگر اکنون این داغ را به جان نخرم، مادرت باید سر تو را هم کنار سر من و عمو روی نیزه ببیند.. آرام باش.. آرام باش دل.. آرام باش دست.. انشاءللّه برای نقش قبر نمیآیند.. انشاءالله سرش روی نیزه نمیرود.. مگر نه نوگل نشکفته پرپرم؟ مگر نه علی اصغر بابا؟
این مصیبت را هم از بابایم علی به ارث بردم.. در غربت، مخفیانه، دفنت میکنم.. پسرم را، پاره تنم را که هنوز روی پاهای خودش نایستاده بود را زیر خروارها خاک میگذارم.. نمیدانم داستان زهرا تکرار میشود یا محسن..
چیزی نیست جان بابا.. چیزی نیست.. عمه رفته برایت کفن پیدا کند.. آری جان دلم، اکنون ما باید دور سر تو میچرخیدیم و قربان صدقه خندههایت میرفتیم.. رسم این نبود که در به در دنبال کفن بگردیم.. کفنی به اندازه یک دست.. کفنی به اندازه قامت کوچک تو..
داغ دل مرا فراموش کن.. با من بگو به مادرت چه بگویم؟.. بگویم پسرت را بردم که سیراب کنم، ولی تیر سهشعبهٔ حرمله از خونش سیراب شد؟ خاک سرد از تن بیجانش سیراب شد؟ دلمان از داغش سیراب شد؟
تو را جانِ بابا چشم هایت را باز کن.. جان بابا؟ داغ علی اکبر مرا بس نبود؟ برخیز و کمی گریه کن.. میخواهم اشک هایت را نگه دارم.. میخواهم این بار تو با گریه هایت برای من لالایی بخوانی.. دلم از همین لحظه برای صدایت تنگ شده..
بمیرم جان بابا.. بمیرم که ترک لب هایت خوب نشد.. بمیرم که چشمانت عطشان بسته شد.. بابا بمیرد که تو با اشکهایت خون گلو را میشستی..
مادرت در خیمه منتظر است تا تو را با خنده هایت پیشش برگردانم.. منتظر است تا دوباره تو را در آغوش بگیرد.. نمیداند.. نمیداند همه دلخوشی هایش با تو میمیرد.. نمیداند من اینجا همهٔ امیدها و آرزوهایش را با تو خاک میکنم..
ار تو برای ما هیچ نماند.. نه شادی راه رفتنت و نه آرزوی رخت دامادیات.. نه حتی توانستم یکبار از زبانت بابا بشنوم.. از تو فقط گهوارهات برای ما ماند.. گهواره خالیات.. که به غارت میرود.. مثل گوشواره های خواهرت..
ای وای از خواهرت.. به رقیه چه بگویم مرد کوچک خوش غیرت من؟ رقیه هنوز از قصه علی اکبر چیزی نماند.. قصه تو را بشنود جان از تنش میرود.. مرا نبین.. رقیه کوچک است، رقیه دلنازک است.. برخیز.. برخیز برادر خوش غیرت رقیه.. تنهایش نگذار.. حرمله با توی شش ماهه چنین کرد.. خدا به رقیه سه ساله رحم کند امید از دسترفتهی بابا..
دیر شد.. دیر شد جان بابا.. عمه آمد،وقت تنگ است.. برای بار آخر می بویمت، بین دو دیده ات را می بوسم، دست های کوچکت را روی صورتم میکشم، سینهات را به سینهام میفشارم، پلک های نیمهبازت را میبندم و صورتت را به صورتم میچسبانم..
باید دل کند.. تن نحیفت را به آغوش خاک سرد میسپارم.. قلبم را به آتش میکشم، بغض سنگینم را میشکنم و مهار لرزش دستانم را از دست میدهم..
خدانگهدار.. خدانگهدارت داروندار حسین.. نگران نباش، علی اکبر و قاسم و عمو عباس منتظر تواند.. آغوش مادرم و نگاه پدرم منتظر توست.. فرشتگان با قنداق هایی از حریر و جام هایی از آب گوارا انتظارت را میکشند..
مرا ببخش که چنین شرمنده تو شدم..
خدانگهدارت جان بابا.. خدانگهدارت..
۱ بهمن
قهوه تلخ
خونِ سرخِ سیبکِ گلو.. من.. باور کن نمیخواستم اینگونه شود.. من تو را روی دست هایم گرفتم تا آبی بر
زد به سرم و هوای لحظه های اخر عاشورا منو فشرد..
قطعا قلم من نمیتونه قطرهای از اون اقیانوس غم رو به تصویر بکشه، ولی به اندازه قلم خودم، دوسش دارم:)
اگه نظرتونو راجبش بهم بگین خوشحال میشم..
۱ بهمن
قهوه تلخ
اخلاق مزخرفی که تازه بهش پی بردم اینه که هر چقد بیشتر طرفو دوس داشته باشم دیرتر پیامشو سین میزنم که
هی ناشناسو باز میکنم، پیاماتونو میخونم، ذوق میکنم و میبینم هیچ جوابی برای لطفاتون ندارم.. پس میزارم سر یه فرصت که بتونم..
۱ بهمن