به نام او که صبوران را دوست دارد(:
قد کشیدم﴿پارت دو﴾
#بایدبرخاست
روضهخوان که خواندنش را تمام کرد.
اشکهایمان هنوز روانه بود و بیت آخر در ذهنم تکرار میشد
″شمر جلوتر بود دیر رسیدم من..! ″
در حال و هوای خودمان بودیم، نیازی به سخنران یا مداح نبود برای اشک ریختن. اما حضورشان همدلی، همدردی و دلگرمی بود.
به وضوح حس میکردم خردههای قلبم روی زمین افتاده و نمیتوانم جمعشان کنم. توی همین حال و هوا بودم که صدایی از میکروفن به شعار دادن بلند شد
″مرگ بر آمریکا″
″مرگ بر اسرائیل″
″لبیکیاحسین″
او میگفت و مردم از همه جانشان فریاد میزدند. روبهرویم تعداد زیادی نشسته بودند که با شعارها #برخاستند.
همه روح و وجودم را جمع کردم در دست راستم، با آن از روی زمین بلند شدم به شعار دادن.
حالا میفهمم معنی روی آن پلاکاردها را
″ما زندهایم برای خونخواهی اماممان″
اینکه امام دیگری وحید(تنها) نماند، نائب دیگری مظلوم نرود، مختار دیگری شهید نشود تماماً به مردم بستگی دارد.
و چه خوش مژده دادی آقای شهیدم
″مردم را خدا مبعوث خواهد کرد″
مردم با نائب امام زمانشان(ارواحنا فداه) قد کشیدند.
•آیه•
#بدرقه_یار
#آخرین_دیدار
هدایت شده از بدرقه آقای شهید ایران
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ اقامه نماز بر پیکر های خانواده رهبر شهید انقلاب در حرم مطهر حضرت علی علیه السلام
🏴 #باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
📢 رسانه رسمی ستاد تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب
📲 @Badraghe_Agha
و قسم به قلم..(:
▪️ اقامه نماز بر پیکر های خانواده رهبر شهید انقلاب در حرم مطهر حضرت علی علیه السلام 🏴 #باید_برخاست
❤️🩹..
سیدعلی سلام ما را به علی که امیرالمومنین است برسان(؛
و از مظلومیتت سخن بگو
از آن روزهایی که با چاه سخن گفتی
از آن زمانی که به سوی اللّٰه شتافتی
تا مردمی یادشان آید
علی هم نماز میخواند..
بگو آقای شهیدم، بگو رهبرم
امیرالمومنین(علیهالسلام) میداند
او این روزها را زندگی کرده(((؛❤️🔥💔
•آیه•
#بدرقه_یار
#آخرین_دیدار
#قاب_ماندگار
به نام خالق منتقم
میگویند وقتی خون ششماهه(علیهالسلام) را اباعبداللّٰه(علیهالسلام) به آسمان پاشید، سرخیاش او را پر کرد.
میگویند هنوز هم بعد این همه سال ظهر عاشورا تربت رنگ خون میگیرد.
پس
ای زمین
و
ای آسمان
لب باز کنید و سخن بگویید که پس از
دربرگرفتن یارِ وفادار اهل بیت(علیهالسلام)
چه خواهید کرد؟
ای الارض بگو چگونه قلبت این پیکر را به آغوش میکشد؟
بگو چگونه فریاد خواهی زد؟
ای آسمان سرخی غروبت را چهطور در کل سماوات گسترده میسازی؟
•آیه•
#قوموا_للّٰه
#امام_حسین(علیهالسلام)
#قائد_شهید
#مرگ_بر_آمریکا
به نام صاحب قلم
باید نوشت!
یه موقعایی قلم دست گرفتن
دقیقا مثل همون موقعایی که داری بالشو محکم روی صورتت فشار میدی و اشک میریزی؛
همونجوری که چهرهت رو منقبض میکنی که اشکات وسط جمع نقل مجلس نشه؛
همون طوری که میخوای خودتو پرت کنی توی مطب دکتر و از توی صف وایستادن با درد خسته شدی؛
به معنای واقعی جونکندنه!
آره نوشتن از درد یتیمی حقیقتا جونکندنه؛
اما یه چیزی این وسط باید نوشته بشه!
چون تحریفکنندههای تاریخ حتی همین هفتاد هشتاد سال پیش رو تحریف میکنن
از چاه، شاه میسازن و از ذلت، عزت درمیارن
از دزد، شاهزاده درست میکنن و از مزدور، به عنوان منبع آگاه یاد میکنن.
یکی نیست بگه حداقل زمان دورتری رو برای دروغگویی انتخاب کن.
باید نوشته بشه که بالای ۴۳ میلیون نفر با پای جسم اومدن تشییع آقایی که همیشه مظلوم و مقتدر برای حکومت الهی که سرتاسر عدله ایستادگی کرد؛
و میلیونها نفری که با قلبشون قدم گذاشتن توی این مسیر.
باید نوشت! از خیلی چیزا؛ از خیلی کسها؛ از خیلی از آدمایی که حلالزادگیشون اونا رو منتسب به حُبّ شهید سیدعلی حسینی خامنهای کرد.
دعا که فقط برای پولدار شدن نیست بیاین دعا کنیم قلمهامون برکت بگیره؛
داره دیر میشه
باید نوشت.
•آیه•
---
#انتقام
#مرگ_بر_آمریکا
#تقاص_خواهید_داد
و قسم به قلم..(:
میگن خاک داغِ دل رو سرد میکنه. اشتباه میگن.
به نام آنکه اشک را عطا کرد.
پارادوکس/
اولین و آخرین دیدار!﴿پارت یک﴾
در ادبیات چیزی است به نام پارادوکس معنی خودمانیاش میشود تناقضهایی که در یک عبارت به کار میرود؛
مثلا فریاد بیصدا
من هم از خودم یکی ساختم
خوشحالِ محزون!
بعد از وداع نوبت تشییع بود. قرار نبود به تهران برویم ولی جور شد.
شب قبل از رفتن برایم برزخی بود
در ادبیات برزخ یعنی مرز بین دو چیز. (وقتی تازه امتحان ادبیات دادی)
بین خوشحالی و غم مانده بودم؛ یک طرف قلبم داشت چنگ میانداخت به کلمه تشییع و بهجای تهران به فکر مشهد بودم چون مشهد دیگر تدفین بود، خداحافظی محض. یک طرف هم خوشحال بودم؛
به شخصه کاری نکردم که بگویم ببین سیدعلیجان من آمدم، ایستادم، مقاومت کردم، فریاد زدم من طرف حقم. صرفاً همیشه شعار بود در راهپیماییهایی در ساعات مشخص مثلا ۲۲ بهمن یا روز قدس، بعد حالا فکر کن در چنین مراسم مهمی آدم حداقل میتواند آن دنیا پز بدهد که من آمدم، حضور پیدا کردم،فریاد زدم برای طرفی که حق بود، برای زدن توی دهن دشمن و برادرزادههایشان!
دقیقاً نتیجهای داشت مثل حضور در تجمعات شبانه.
تهران قرار بود خیلی شلوغ باشد اما کسی نمیدانست دقیقا چقدر. تصور ما موجهایی از مردم بود که هیچ مسئولی نمیتوانست کنترلش کند و اتفاقا حق داشت. دستههایی عاشق که فوج فوج میآمدند برای وداع، آن هم در یک شهر.
مگر چندبار دیگر میشد آقا را دید؟ (:
مگر ما دیدار اولیها وقت دیگری داشتیم؟
وقت نبود، همیشه به این فکر میکردم و هنوز هم در ذهنم تکرار میشود.
″وقت تمام میشود خیلی زود و خیلی حرفها میماند. به قول معلم اخلاقمان (چقدر کار داریم و چقدر بیکاریم)، اگر کاری نکنی دیگر زمانت رفته و تو ماندی با حسرتی که هیچجایی دستت را نمیگیرد″
بعد شهادت آقا هم این جمله ملکه ذهنم شد:
″وقت تمام شد″
این هفته آخرینبار بود که قبل ظهور، میتوانستیم آقا را ببینیم.
لباسهایمان را جمع کردیم و شستیم و دوباره پوشیدیم و راه افتادیم.
در راه اینبار بیشتر صحبت کردیم ولی مداحی و روضهها حتی آهنگها هم ما را اول به این غم بر دل نشسته وصل میکرد و عضو ثابت سفرمان بود؛ هرکس میتوانست با سادهترین جملات اشک بریزد.
یکبار با نامهای از طرف آقا با صدای مهدی رسولی،
بعد با باید برخاست حتی بیکلام،
همینطور با روضههای قتلگاه.
برنامه اشک بود!
به تعداد همه شبهایی که مظلومانه و مقتدر پرچم به دست فریاد آزادی و عدالتخواهی زدیم؛
به خودمان نهیب میزدیم مبادا اشک بریزی و دل وطنفروشان خوش شود، نکند میدان و خیابان را خالی کنی؛
اما آن روز حتی اشک ریختن هم جهاد بود.
اگر برای مردی که تمام زندگیاش را پای موحد بودن گذاشته بود اشک نمیریختیم برای چه کسی داغ دل به چشم روانه میکردیم؟
دنیا چگونه میفهمید سیدعلیی که میلیاردها دلار برای تبلیغ علیهاش صرف میشد عشق قلب ما بود؟
برای کدام درد به سر میزدیم؟
مگر جزء عاشورا چیزی در این دنیا ارزش اشک را داشت؟
به اشک که فکر میکنم، میبینم واقعا قیمتی است. خدا با علم به اینکه دنیا قرار است چقدر سختیمان بدهد، اشک را عطا کرد و هدیه داد. رهبر هم با همین اشکها از رنجها گذشت و رسید.
ما با اشک سفرمان را آغاز کردیم، با غبطه به آنکه اشکهایش خالصانه و مخلصانه بود.
•آیه•
#پارتاول
----
#مثلی_لا_یبایع_مثل_یزید
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی