eitaa logo
و قسم به قلم..(:
34 دنبال‌کننده
60 عکس
20 ویدیو
3 فایل
نگاهش به چشمانم، کلماتش به قلبم خورد: سرباز باش نه سربار! ✍🏼کپی یا فوروارد نذر‌ظهورش♥♪ محتوا: شخصی و صمیمی/عمومی و رسمی ناشناس⤹ https://abzarek.ir/service-p/msg/5467434
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گزارش های مردمی برای واجا
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ادیتِ ناقابل برای .
یک‌مهر‌ماه.
خداروشکر و خداقوت حقیقتاً.
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌النور>>> حس کردم هرکدوم از ما دقیقا اونجا وایستادیم و داریم حرف می‌زنیم از همــه‌ی روزای سختی که گذشت ولی زخمش تاریخ رو به لرزه درآورده! ما ایستادیم چون رهبرمون ازمون خواست که قوی بمونیم. چقدر حق میگییی. قشنگ به آمریکای آشغال تیکه میندازی. خوب جواب وطن‌فروشا رو دادی. محکم تو دهن سایتایی زدی که مردمِ مبعوث‌شده رو به خاطر حق طبیعی‌شون که ″انتقام خواستنه″، مسخره می‌کردن. ممنون از نگاه درست و صریحی که توی سازمان بین‌الملل از ایران ساختید. •آیه•
میگن بیست و شش‌تا نماینده موقع سخنرانی پزشکیان از جلسه خارج شدن😂 درستشم همینه هرکسی عرضه‌ی موندن توی راه حق رو نداره. یه سریا هنوزم از پروپاگاندایی که آمریکا از قدرتش ساخته می‌ترسن. خب اونا الگوشون عاشورا نیست، دینشون اسلام نیست، بچه‌هاشون مثل سید‌مجتبی‌و‌سید‌مجید نیستن. بی‌شرفی و ترس و عجزشون طبیعیه و حق‌شون همون پاچه‌خواریِ لجن‌زارِ آمریکای شیطانی و اسرائیل غاصبه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و قسم به قلم..(:
به نام خالقِ پدر ((امروز عموت رفته بود سحر رو مدرسه ثبت‌نام کنه)) دستش را به روی برگ‌های شمعدانی می
به نام خالقِ صبور کیفش را دو طرف شانه‌اش انداخته و به دو سمتم می‌آید. وسط راه پای راستش می‌گیرد به کفشِ‌پای‌چپش و می‌افتد روی زمین، چیزی از لبخند کوچک و پرتقالی‌اش کم نمی‌شود. به ثانیه نکشیده بلند می‌شود و دو دستش را محکم می‌زد روی خاک شلوار سرمه‌ای که پوشیده. صدای علی از دور هم معلوم است که او را می‌خواند.می‌دود و دست علی را می‌گیرد. علی راه نمی‌رود، روی ابرها سیر می‌کند. چشم‌هایش راداری شده و می‌گوید: ((ماکانو می‌بینی؟)) هوا می‌پرد میان جانش. شیشه‌های قلبش از میان چسب‌قطره‌ای وا می‌روند. سنگی می‌خورد وسط گلویش. دستش که می‌لرزد علی می‌ایستد؛ لبخندش مرده و نگاهش طعم گسِ خرمالو می‌دهد. لب‌هایش کلمات را بی‌جان پرت می‌کنند:((ببخشید حواسم نبود)) برای چه باید ببخشد؟ برای یاد رفیقِ شهیدِ عزیزشان؟ سرش را می‌گرداند سمت من. در‌‌هایم به روی بچه‌ها بازست و منتظرم آن دو هم داخل شوند. سنگین می‌آیند و می‌نشینند داخل کلاسِ طبقهٔ دوم. حس می‌کند حالا وقتش است. زیپ اول کیفش را باز می‌کند و دستش می‌چرخد میان کتاب‌هایش و یک برگه را با احتیاط بیرون می‌آورد. معلم که وارد می‌شود دست دیگرش بالا می‌رود: ((خانم اجازه)) خانم معلم همزمان یک تای ابرویش با لب‌هایش بالا می‌‌پرد: ((جانم عزیزم؟)) کفش‌های کوچکش را گام به گام روی کف کلاس می‌گذارد. گرمای وجودش را می‌فهمم حتی تناقض آن با لرز کوچک دستانش. از میان دوستانش رد می‌شود. پشت به تخته و رو به بچه‌ها. برای گفتن حرفش گلویش بالا و پایین شده. نگاهش سُر می‌خورد روی نیمکت خالی و آخر می‌نشیند روی علی. ((من دیشب خیلی گریه کردم، چون فکر کردم به اینکه دیگه ماکان نیست تا با منو علی بیاد بریم فوتبال بازی کنیم. مامانم میگه شهیدا زندن من اینو میدونم ولی می‌خواستم ماکان جسمشم پیشمون باشه. بابام گفت صبح بهم میخواد یه چیزی بده که ماکانم خوشحال میشه منم قول دادم گریه نکنم تا بابام اونی که ماکان دوست داره بهم بده.)) برگه‌ای که روی قلبش بوده و از آن فقط یک صفحه سفید معلوم است برمی‌گرداند. عکس ماکان و کوله پشتی‌اش، اشک را بین هر ردیف از کلاس تقسیم می‌کند. صدایش چشمه‌ای‌ست سنگ خورده، ماه‌ای‌ست ابری، گنجشکی‌ست باران زده. ((میخوام از امروز تا وقتی که حساب امریکا و اسرائیلو برسیم همه‌مون به جای ماکان هم درس بخونیم بابام میگه اگه درس بخونم می‌تونم هم ماکانو خوشحال کنم و هم انتقامشو بگیرم.)) می‌چرخد طرف تخته و خودش را کمی بالا می‌کشد، آهنربای کوچک بالای تخته را با یک پرش می‌گیرد و روی عکس ماکان می‌گذارد. لب‌های سرخ هلالی‌اش با چشمان آفتابی‌اش جان می‌گیرد. معلم کیش و مات شده، حرف‌هایی که آماده کرده بود را از زبان دانش‌آموزش شنیده‌ است؛ با چشم‌های تیله‌ای نگاهش می‌کند، دستش را بالا می‌آورد و کف دو دستش را به هم می‌زند. بچه‌ها بی‌درنگ به افتخارش دست می‌زنند و محراب سوتی بازیگوش ول می‌دهد وسط کلاس. با لبخند پرتقالی‌اش سرجایش می‌نشیند، علی دست چپش را می‌اندازد دور گردنش و دست راستش را میان چشم‌های بارانی‌اش می‌برد. دست علی دو سه بار محکم، ضرب می‌گیرد بین کتف‌های او. می‌دانی هر دو بزرگ شده‌اند آنقدر بزرگ که به جای ماکان هم زندگی کنند. ؟. سکانس سوم.
واقعا تف به دنیایی که امریکا و اسرائیل توشه.