و قسم به قلم..(:
خدای من قلم شهید آوینی 😭❤️🔥>>>>>>
ما هر دوثانیه که کتاب فتح خونو میریم جلو:
بیهوانویسی
تمرینی بود که استاد معتقد بود برای ادامه دادن و نوشتنِ خوب نیاز است.
اما من بیهوانویسی را دقیقا همان روزهایی امتحان میکنم که دیگر هوایی بین قلب و وجودم نمانده است.
بعضی از روزهایی که جدیدا تجربه میکنم واقعا عجیباند، انگار دقیقا در محور خواستهها و علایق من میگذرند و ساعتی بعد همهچیز وارونه میشود، آمال و آرزو و ذوقم بستنیی میشود دقیقا در اوج روزهای آخر تیر و اوایل مرداد.
صبرم سوت میکشد و خونم کتریبرقی پرسرصدای خانه میشود همانقدر داغ، همانطور بیدفاع.
آدمها را جدیدا درک نمیکنم. درکشان سخت است، لبخند بعضیها ازین نقابهاییست که اسباببازی فروشها میفروشند.
من دلتنگم! برای آن خندههای واقعی، برای آن گریههای همیشگیِ بدون تعارف و فرای غرور.
دلم لکزده برای فریاد زدن، برای خوابیدن کف اسباببازیفروشی و جیغ زدن.
دوست دارم دوباره آن روزها برگردد حتی اگر تلخ باشد به اندازه این روزها نفسگیر نبوده، حداقل واقعی بودم.
برای درک کردن بقیه زود زود جلو رفتهام، باید خودِ لجبازم را از انباری مغزم بیرون بیاورم، خاکش را بگیرم و سکانسی هم به او بدهم.
اما حالا در اوج غرور و لجبازیام، پیرزنی شدهام که روی صندلی راک نشسته و قلابش را میبافد.
گاهگداری نگاهی به آفتاب میاندازم و لبخندی به گذر عمر میکنم.
دور و برم مهم نیست چقدر شلوغ شده، اصلا فکر نمیکنم آدمها چه میگویند.
آنها را درک نمیکنم برای ادامه دادن راه خودم گرامافونی را خریده و کنج روحم به صفحه موردعلاقهام گوش میدهم.
•آیه•