هدایت شده از صحیقه.
جوانان پشت سرهم میمیرند، اما انگار که اتفاقی نیفتاده.
ایدهآلگرایی واقعا بده.
شایدم خوبه.
نمیدونم.
ولی هرمتنی که میخوام بنویسم انگار سالها طول میکشه.
لباسامو پوشیدم بس نشستم یه بندهخدایی بیدارشه با پرچم بریم بیرون.
خسیس نباشید روشای بیدار کردن برادرگرامی رو یاد بدید ما هم بهره ببریم.😔😂✨
به نام او>>>
″بچهها منتظرم..″
پیام رو دیدم و سین نزدم، نمیتونستم برم. به خیال خودم اومدم کتابو امروز بخونم و چندساعت بعد توی حلقهصالحین یه فصل رو ارائه بدم اما کتاب نبود هرجا گشتم نبود!
قبلا میرفتم سمت اتاق میدیدمش، توی کتابخونه جلو چشمم بود، حتی موقع فیلم دیدن. حالا غیب شده بود. به این فکر کردم که چقدر یهویی رفت کاش زودتر میخوندمش، دلم میخواست همون سال ماهرمضون که مامان گفت″بیاید خانوادگی طرح کلی حضرت آقا رو بخونیم″ تمومش کنم ولی نکردم، سهلانگاری کردم. فکر اینکه اون سال تو بودی و امسال پیشوند شهید کنار اسم قشنگته، آتیشم زد. پای راستمو از روی میز برداشتم و گذاشتم کنار پای چپم رو صندلی. دستامو از بین کتابای قفسهٔ کتابخونه که بالای میز بود بیرون کشیدم و نمیدونم به کجا خیره شدم، روحِ وجودم پرکشید و رفت همونجایی که کتاب بود و من نبودم. دوست داشتنت دلیل و برهان زیاد داشت اما یه جمله شنیدم که مضمونش میگفت اگه فقط به رضای خدا توجه کنی و حواست باشه منحصراً تو چشم خدا بیای، خدا خودش تو چشم مردم عزیزت میکنه. تو خیلی زیادتر از چیزی که من درک میکنم فقط حواست به رضا و چشمِ خدا بود.
غم شهادتت و دوست داشتنت، هواییه که هرروز نفس میکشم، تلخ و شیرین. به جای قلبم اسمت درونم میتپه.
امروز که از این طرف به اون طرف میرفتم و میگشتم دنبالِ ″طرح کلی اندیشهاسلامی″، فهمیدم هاجر اون روز برای پیدا کردن آب چقدر مُضطَر بوده؛ تو یه لحظه همه داشتههام بیابون شد و کتابت مایهی حیاتم.
مضطرِ پیدا کردنت بودم، حس میکردم بدون اون کتاب گمت کردم. ایستادم. خودمو سرزنش کردم؛
روزایی که بودی قدرِت رو نفهمیدم حالا که رفتی نمیخوام برای رهبرانقلاب دوباره سرباز سهلانگاری باشم، کتاب رو پیدا میکنم یا میخرم و میخونمش باید توی حلقهصالحین هفته آینده کلی حرف بزنم.
میدونم با لبخندِ پدرانهتون ما رو نگاه میکنید، کنارمونید؛
این وعدهصادق خداست که ″وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ″
میایستم، وعدههای صادقی که بودی رو مرور میکنم و چقدر حضورت این روزها در این مرد حلول کرده، قدرت کلام و اندیشه اسلامیشون به شما رفته.
یادگاری که از خودتون به جا گذاشتید ققنوسی که از دلِ خاکسترِ نه اسفند به اوج رسیده. لطف خداست که کشتی نجات حسین(علیهالسلام) توی قرن دوهزاروبیستوشش ایستاده و منتظره تا روسیاه و روسفیدو با هم ببره.
•آیه•
••••
#اللهمعجللولیکالفرج ♥
••••
سینه ها با سوختن، ارزنده تر خواهند شد
شمع ها در عمق شب، تابنده تر خواهند شد
امتیاز ماست مُردن! می کُشند و غافلند
دم به دم با مرگِ ما بازنده تر خواهند شد
سنگ اگر هم صحبت آیینه های ما شود
ما زبان هامان از این بُرّنده تر خواهند شد