به نام خالق طوس>>>
قلب منی
تا خود مدرسه دویدم و از پرده اول گذشتم، پا به حیاط و کفش در جاکفشی گذاشتم و در اخر یکی از صفها کنار کوله یکی از بچهها نشستم.
بعد فکر کردم چرا امروز بیدار شدم؟ و چرا با این همه غم هنوز هم نفس میکشم؟ داشتم به خودم میخندیدم که چقدر بنده عادتها شدم که جنازهام را برداشتهام و آوردهام سر درس و تحصیل.
فکر میکردم انسانهای معمولی اینطور نیستند، آنها وقتی قلبهایشان دارد از جا درمیآید پتوی سفید و تپلشان را میکشند تا فرق سرشان و موهایشان را که توی صورتشان ریخته بیشتر به بالش فشار میدهند و چند روز میخوابند یا می روند در کافهای و کنج تاریکش را ساعتها با قهوهشان پر میکنند.
اما من چشمهایم را با اشک و سر صف صبحگاهی پر کردهام. گلوله سنگی گلویم را قورت دادم و سرم را بالا گرفتم، برنامه شروع شده بود و میدانستم برای هر برنامه چقدر زحمت میکشند به خاطر همین مقید به گوش دادن و دیدنش بودم.
برنامه برای سالروز شهادت شما بود دلم هوای مشهد کرد، اول سال بود و امکان نداشت بتوانم بیایم زیارتتان اما چیزی در درونم حرف دیگری داشت
گذشته را مرور کردم هروقت دلتنگتان بودم نشانهها از آسمان و زمین ظاهر میشد و بارها و بارها حضورتان برایم اثبات شده بود؛ دلم را به دریا زدم و با قلبی مطمئن دعا کردم بیایم مشهد یا حضورتان را دوباره با آیهای نشانم دهید. شاید زنگ یکی مانده به آخر بود گفتند برنامه اصلی برای شهادت را میخواهند در نمازخانه برگزار کنند دست دوستانم را گرفتم و آمدیم کنار ستون در ردیفهای اول جای گرفتیم، اصولا آدم جلو نشینی نیستم اما آن روز نمیدانم چرا یادم رفت بروم عقب بنشینم.
در همان لحظاتی که قیافه پکرم را پشت نقاب لبخندهایم پنهان میکردم مجری صدایش را نرم و نازک کرد و اعلام کرد خادمهایتان با پرچم حرم آمدهاند.
حالا من بودم و
اشکهایم
درد و دلهایم
لبخندهایم
و قلبی که با نامت بارها تپیدن میگیرد.
راستش تو همیشه بودهای
از اول زندگیام تا به حال.
یکروزهایی واقعا بریدهام
و نام ″رضا(علیهالسلام)″ بند اتصالم به زمین و زمان شده.
•آیه•
-----
#اللهمعجللولیکالفرج
#امام_رضا(علیهالسلام)
-----
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نگفتم دلم برات تنگ شده
ولی شما از خودتون نپرسیدید
چرا بهم روز چپ دستها رو تبریک گفت؟ (؛ ❤️🩹
بسم رب العظیم>>>
خوش به حالت
دنیا خوشش میآید ما را زمین بزند
اصلا عادتش شده
در مثلث طبقات عالم پایین است و میخواهد ما را هم پایین بکشد
اما تو فرق داری
همیشه متفاوت بودی
هرچقدر سعی کرد نیوفتادی
درگیرش نبودی که بیوفتی
عادتت نجوا با آسمان بود
اصولا روح زمینخورده نبودی
آخرشم هم دنیا حسادت کرد
فهمید زور آدمی به کجخلقی دنیا میچربد
چشمت زد
اما باز هم تو بردی
خوش به حالت
دیگر جسمت هم زمینی نیست
کاش دست جسم و روح ما را هم بگیری..
•آیه•
----
#اللهمعجللولیکالفرج
----
و قسم به قلم..(:
به نام خالق صبر>>> صبر دوست داشت اسمش به نام تو باشد به نظر من صبر بعد از شما وارد لغتنامه شد، آنج
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• زهر در تشت به حرف آمد و با زینب گفت:
کار من نیست، نه واللّٰه..
که خون بود جگر! •
زندگی همینه
اومدن غمها
اومدن شادیها
رفتن غمها
رفتن شادیها
و بارها و بارها تکرار میشه
و قسم به قلم..(:
❤️🔥 پدر وطن هر فرزندیست..
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!
#با_تو_در_عهدیم_تا_صبح_ظهور
#رهبرشهید
به نام خالق آگاه>>>
حقیقت را هرروز روایت کن.
امروز داشتیم از ساده زیستی شما میگفتیم
از روزهایی که در خانهتان حتی یخچال نداشتید.
از روزهایی که حاضر نشدید زیلوهای حسینیه عوض شود چون تولید ایران بود و کسی دیگر از آنها نمیخرید، نمیخواستید تولیدکنندگانش ناامید شود.
از روزهایی حرف زدیم که نگذاشتید آن توتفرنگیها به خانه برسد و میگفتید بعضی مردم نمیتوانند بخرند پس من هم نمیخورم.
از روزهایی حرف زدیم که عقد بچهها را در همان خانه ساده گرفتید
البته اینجا من پوزخندی زدم و گفتم
″آقا اینطوری زندگی کردن بعد بعضیا برا خودشون برج میسازن یا تولد نوه جدشون ترند گوگل میشه″
ما خیلی حرف زدیم
از ساده زیستی آقا سید مجتبی هم بسیار شنیدیم و گفتیم،
از انگشتر ازدواجشان تا کفشهای دامادی و لباسهای کهنهای که میپوشیدند؛
روایتهای آقای حدادعادل، هرکدام را که گفتیم فهمیدیم چقدر پسرتان به شما رفته.
راستش بین هرکدام از خاطرات یادمان میآمد که شهید شدید. بین هر جمله نفس گرفتن ضروری بود.
واقعیت این بود که دردم از شهادتتان نبود، اصلا این دنیا لیاقت بودنتان را نداشت؛ دردم از خودم بود.
دلم میخواست خودم را در میان همین اتاق رها کنم و بروم
دوست داشتم تلفن را نزدیکتر بگیرم و با صدای بلند از خودم شکایت کنم
از دستش دلگیرم، از این منی که شما را بعد شهادتتان شناخت بریدهام.
شاید حتی حالا هم آنطور که باید شما را درک نکردهام، آن وجود روحانی و عظیم و پاکی را که افتخار زندگی در عصرش را داشتهام نفهمیدهام
آقاجان شما که بودید که حتی شهادتتان جبهه حق را اینطور به راه میاندازد؟
چه کردید که هر روز هم اگر از این زندگی مومنانه و مجاهدانه و شهیدانهتان بگوییم تا ابد میشود گفت و گفت و گفت.
به نظرم باید بگوییم
شما اصلا در زندگیتان حتی لکهای خاکستری نداشتید که کسی سوءاستفاده کند
پس دشمنانتان شروع کردند به شایعهسازی، بی مدرک، بیعقل حتی به اندازه سر سوزنی باورپذیری، دروغ گفتند و تهمت زدند.
شاید رسالت ما همین گفتنها بود
چرا ما از شما نگفتیم؟
چرا الگوی زیبای زندگی شما را مُد نکردیم؟
چرا اینطور زیست کردیم که حالا شرمنده باشیم؟
چرا حرف نمیزنیم؟
چرا آدمهای مخالفمان را نمیآوریم بنشانیم و برایشان فقط دو سه روایت از روزهای زندگی شما بگوییم؟
مگر غیر از این بود که موجی مواج از انسانهای مخالفتان فقط با شنیدن خبر شهادت توبه کردند؟
پس چرا نمیآییم از رسم و مکتب شما بگوییم؟
باید گفت، باید حرف زد.
دشمن با آن دروغهایش سرش را بالا گرفته
و ما با روایتهای حقیقیمان چه کردیم...؟
•آیه•
--------
#اللهمعجللولیکالفرج
#رهبر_شهید
#با_تو_در_عهدیم_تا_صبح_ظهور
--------
میگن چهلم گذشت.
راستش برای ما چهل روز نبود برای ما هزار و صد و نوزده سال گذشته و ثانیه به ثانیه بیرحمانه داره جلو میره.
خوش به حال اونهایی که از این دنیای پست بریدن، برای اومدن ظهور حرکت کردن.