عقل با دل رو به رو شد صـبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهـي را ك دل پیموده بود .
عقلکامل بود ، فاخر بود ، حـرف تازه داشت
دل پریشان بود ، دل خون بود دل فرسوده بود :]]]
عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسـي مینشاند
دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود .
حرف منّت نیست اما صد برابر پـس گرفت
گردش دنیـا اگر چیزی بہ ما افزوده بود!
من کی ام؟! باغیك چون با عـطر عشق آمیختم ،
هر اناری را کہ پروردم به خون آلوده بود .
ای دل ناباور مـَن دیر فهمیدی کہ عشق
از همـان روز ازل هـم جرم نابخشوده بود 👨🏻🦯 .
کاش میشد آدمی ، گاهیفقط
گاهـي به انـدازه نیـاز بمیرد بعـد
بلند شود ، خاکهایشرا بتکاند
اگر دلشخواست برگردد بہ زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد 👨🏻🦯 .