ماجرای کوچه و بازار از یادم نرفت
دستهایم بستـہ بود و همسرمرا میزدند
یك نفر با تازیانه دیگری هم با غلاف
با تمام زور و بازو دلبرم را میزدند :]
میپـرد هر شـب حسـن از خـواب
میگوید پدر خواب میدیدم دوباره ،
مادرم را میزدند ..❤️🩹
مجلس ختم گرفتیم برایـت زهرا
روضـهات را حسنـت خواند 💔 ،
حسینت غش کرد :)
شب است و غربت و تابوت
و چندین شانـهی لـرزان
علـی چشمـش نمیبینـد ،
بتاب ای ماه تابانتر . .
هدایت شده از حماسِـہ [باحالِمناسب]
و هر کسی بہ اندازهی دلتنگی
هایش درگیرِ شب است .