小红帽
کلاه قرمزی
故事中出现的人物:
旁白,小红帽,妈妈,大灰狼,奶奶
شخصیت هایی که در داستان ظاهر می شوند: راوی ، کلاه قرمزی ، مادر ، گرگ بدجنس ، مادر بزرگ
旁白:从前,有一个很可爱的小女孩儿。她总是带着一顶小红帽,所以每个人都叫她"小红帽"。
小红帽:多么美好的一天!你好,小鸟儿!早上好,松鼠先生!
راوی: روزی روزگاری، دختری بسیار بانمک زندگی می کرد، او همیشه یک کلاه قرمز کوچک می پوشید، بنابراین همه او را کلاه قرمزی می نامیدند.
کلاه قرمزی: چه روز زیبایی است!سلام پرنده!صبح بخیر آقای سنجاب!
旁白:有一天,小红帽的妈妈带给了她一个坏消息。
妈妈:你的奶奶生病了。我给她做了一些食物,但是我不能给她送过去。
小红帽:可怜的奶奶。我给她送过去,妈妈。
راوی: یک روز، مادر شنل قرمزی خبر بدی برای او آورد.
مادر: مادربزرگ شما مریض است، من برای او غذا درست کردم، اما نمی توانم آن را پیش او ببرم.
کلاه قرمزی: بیچاره مادربزرگ، من آن را میگیرم، مادر.
妈妈:真是好女儿!这是食物。过森林的时候小心点儿。
小红帽:我会的。再见,妈妈。
旁白:奶奶住在森林的另一边。小红帽拿着篮子,向奶奶的家走去。
مادر: چه دختر خوبی هستی! اینم غذا. مراقب گذر از جنگل باش.
کلاه قرمزی: من مراقب خواهم بود. خداحافظ مادر.
راوی: مادربزرگ در آن طرف جنگل زندگی می کرد، پس کلاه قرمزی سبد را گرفت و به سمت خانه مادربزرگ رفت.
旁白:森林里住着一只又大又坏又饥饿的大灰狼。
大灰狼:森林里没有什么吃的。我吃够了松鼠。兔子尝起来像发了霉。我想吃点儿新鲜美味的。
旁白:就在那时,小红帽走了过去。她看到大灰狼的时候停下了。
راوی: در جنگل یک گرگ بزرگ، بد و بسیار گرسنه زندگی می کرد.
گرگ: در این جنگل چیزی برای خوردن وجود ندارد، حالم از سنجاب ها به هم می خورد. طعم خرگوش ها هم که گندیده است. من یک چیز جدید و خوشمزه می خواهم.
راوی: در همان لحظه، کلاه قرمزی از کنارش گذشت، با دیدن گرگ ایستاد.
小红帽:噢,你好,大灰狼先生。
大灰狼:她看起来很美味。你好啊,小女孩儿。你要去哪儿?
小红帽:我要去奶奶家。她生病了。
旁白:对陌生人讲话,尤其是饥饿的陌生人,是很危险的。但是,小红帽并不知道这一点。
کلاه قرمزی: اوه، سلام آقای گرگ.
گرگ: خیلی خوش مزه به نظر میرسه روز بخیر دختر کوچولو کجا میری؟
کلاه قرمزی: به خانه مادربزرگم. او مریض است.
راوی: صحبت کردن با غریبه ها به خصوص غریبه های گرسنه خطرناک است اما کلاه قرمزی این را نمی دانست.
大灰狼:真可怜。你奶奶住在哪里?也许我也可以去拜访她。
小红帽:她住在森林的另一边。很容易就能找到。
大灰狼:快点儿走吧,不能让奶奶等太久。
گرگ: خیلی بد است. مادربزرگ شما کجا زندگی می کند؟ شاید من هم بتوانم به او سر بزنم.
کلاه قرمزی: او در طرف دیگر جنگل زندگی می کند. پیدا کردن آن بسیار آسان است.
گرگ: پس عجله کن، نباید مادربزرگ را منتظر نگه دارید.
旁白:小红帽继续赶路。大灰狼看着她离开,然后他想出了一个计划。
大灰狼:我要跑到奶奶的房子,然后在那里等。等她过来了......
旁白:大灰狼穿过森林,跑到奶奶家。
راوی: سپس کلاه قرمزی باعجله به راهش ادامه داد، گرگ رفتن او را تماشا کرد، او نقشه ای داشت.
گرگ: میدوم بسمت خونه مادربزرگش و منتظر می مونم، تا اینکه بیاد...
راوی: گرگ از میان جنگل به سمت خانه مادربزرگ دوید.
大灰狼:你好?有人在吗?
旁白:没有回答。房子里空无一人。
大灰狼:奶奶去哪儿了?
旁白:就在那时,小红帽向房子走过来。大灰狼披上了奶奶的披巾,然后跳上了床。
گرگ: سلام؟کسی خونه هست؟
راوی: جوابی نگرفت، خانه خالی به نظر می رسید.
گرگ: مادربزرگ کجا می تواند باشد؟
راوی: همون موقع کلاه قرمزی اومد تو خونه ، گرگ شال مادربزرگ رو پوشید بعد پرید روی تخت.
小红帽:咚咚。
大灰狼:是谁啊?
小红帽:是我,小红帽啊,奶奶。我给您带了一些食物。
大灰狼:噢,真是好孩子。进来吧,宝贝。
کلاه قرمزی: در بزن، در بزن.
گرگ: کی اونجاست؟
کلاه قرمزی: این کلاه قرمزی است، مادربزرگ، من برای شما غذا آوردم.
گرگ: اوه، چه بچه دوست داشتنی ای، بیا داخل عزیزم.
小红帽:奶奶,您的声音怎么了?
大灰狼:是流感。
小红帽:但是奶奶,您的胳膊好粗啊。
大灰狼:那是为了更好地拥抱你,宝贝。
کلاه قرمزی: مادربزرگ، صدای شما چه مشکلی دارد؟
گرگ: آنفولانزا است.
کلاه قرمزی: مادربزرگ، چه بازوهای بزرگی داری.
گرگ: طبعا برای اینکه بغلت کنم عزیزم.
小红帽:奶奶,您的耳朵真大。
大灰狼:那是为了更好地听你的声音,宝贝。
小红帽:奶奶,您的眼睛真大。
大灰狼:那是为了更清楚地看你,宝贝。
کلاه قرمزی: مادربزرگ، چه گوش های بزرگی داری.
گرگ: چه بهتر که صدایت را بشنوم، عزیزم.
کلاه قرمزی: مادربزرگ، چه چشمان درشتی داری.
گرگ: طبعا برای اینکه با آن تو را ببینم عزیزم.
小红帽:奶奶,您的牙齿真大。
大灰狼:那是为了吃你,宝贝!
旁白:可怜的小红帽!
小红帽:救命!救命啊!
کلاه قرمزی: مادربزرگ، چه دندان های بزرگی داری.
گرگ: طبعا برای اینکه با آن تو را بخورم عزیزم!
راوی: بیچاره کلاه قرمزی!
کلاه قرمزی: کمک!
大灰狼:没人可以帮你。你现在是我的了!
旁白:大灰狼用他粗壮的胳膊抓住了小红帽,他张开血盆大口,准备用锋利的牙齿咬下去。正在那时......
奶奶:发生什么事了?
大灰狼:我要吃掉你的孙女。一定很好吃!
گرگ: کسی نیست که به تو کمک کند، تو الان مال منی!
راوی: گرگ او را با بازوان بزرگش گرفت، دهانش را باز کرد، نزدیک بود با دندان های تیز بزرگش او را گاز بگیرد که...
مادربزرگ: چه خبر است؟
گرگ: من نوه ات رو می خورم قطعا خیلی خوشمزه است!
奶奶:我正想做些汤。让我先放进去一些蔬菜,然后你再把她放进去。
小红帽:奶奶!
旁白:别担心。奶奶并不是真的让大灰狼吃掉小红帽。奶奶也有一个计划。
مادربزرگ: خوب، من تازه داشتم سوپ درست می کردم. اجازه بدهید مقداری سبزیجات هم داخل آن بریزم .
کلاه قرمزی: مادربزرگ!
راوی: نگران نباش، مادربزرگ واقعاً نمیخواست به گرگ اجازه دهد کلاه قرمزی را بخورد. مادربزرگ هم برنامهای داشت.
大灰狼:快点儿!我很饿!
奶奶:等一下!我就快好了。
旁白:奶奶把辣椒放进了锅里。她用木头汤勺搅拌着。
奶奶:嗯!尝尝这个,狼先生。
گرگ: عجله کن من دارم از گرسنگی میمیرم!
مادربزرگ: اسب هایت را نگه دار! من تقریباً تمام شده ام.
راوی: سبزیجاتی که مادربزرگ در قابلمه گذاشت فلفل چیلی تند بود، سوپ را با قاشق چوبی هم زد.
مادربزرگ: ممم! این را بچش، آقای گرگ.
大灰狼:啊!好辣!
奶奶:哎呀!尝尝这个吧。你会感觉好一点的。
大灰狼:啊!好辣!啊!
奶奶:噢!喝点水。
大灰狼:啊!救命!我要赶快离开这里!啊!
گرگ: ارگ! داره دهنم میسوزه!
مادربزرگ: اوه نه! اینجا، این را بخور. حالت بهتر می شود
گرگ: ارغ!دهنم آتیش گرفته!ارغ!
مادربزرگ: اوه عزیزم!
گرگ: ارغ! کمک کن! منو از اینجا بیرون کن! ارغ!
旁白:大灰狼的嘴巴、舌头和嗓子都像在燃烧,于是他飞快地跑出了奶奶的房子。他们再也没有见过他。
奶奶:小红帽,你得到了什么教训?
小红帽:奶奶,我再也不跟陌生人说话了。还有,我再也不敢喝奶奶做的汤了!
旁白:结束。
راوی: گرگ بزرگ بدطینت دهان و زبان و گلویش آتش گرفته بود، گرگ با هر سرعتی که می توانست از خانه مادربزرگ فرار کرد، دیگر کسی او را ندید.
مادربزرگ: حالا کلاه قرمزی، درس خودت را یاد گرفتی؟
کلاه قرمزی: بله، مادربزرگ، من دیگر هرگز با غریبه ها صحبت نخواهم کرد و هرگز سوپ مادربزرگ را نخواهم خورد!
راوی: پایان.
برگشت به درس🔙
羞愧 xiūkuì شرمنده، شرمسار، خجل، سرافکنده
汤姆悲伤地走了,约翰又悲伤又羞愧。
Tāngmǔ bēishāng de zǒule, yuēhàn yòu bēishāng yòu xiūkuì.
تام با ناراحتی رفت و جان غمگین و شرمنده بود.
برگشت به درس🔙
主人 zhǔrén مالک
是啊,主人也很蠢。
Shì a, zhǔrén yě hěn chǔn.
بله، مالک هم خیلی احمق است.
天气 tiānqì هوا
有一天,天气很晴朗。
Yǒu yītiān, tiānqì hěn qínglǎng.
یک روز هوا خیلی آفتابی بود.
晴朗 qínglǎng آفتابی
有一天,天气很晴朗。
Yǒu yītiān, tiānqì hěn qínglǎng.
یک روز هوا خیلی آفتابی بود.
扛 káng روی شانه حمل کردن
我们把驴扛在肩膀上吧。
Wǒmen bǎ lǘ káng zài jiānbǎng shàng ba.
بیا تا الاغ را بر دوش بگیریم.
农夫 nóngfū کشاورز
一个农夫和他的儿子牵着驴子向集市走去。
Yīgè nóngfū hé tā de érzi qiānzhe lǘzi xiàng jí shì zǒu qù.
کشاورز و پسرش با هدایت دست الاغ را به سمت بازار قدمزنان بردند.