گرگ: کسی نیست که به تو کمک کند، تو الان مال منی!
راوی: گرگ او را با بازوان بزرگش گرفت، دهانش را باز کرد، نزدیک بود با دندان های تیز بزرگش او را گاز بگیرد که...
مادربزرگ: چه خبر است؟
گرگ: من نوه ات رو می خورم قطعا خیلی خوشمزه است!
奶奶:我正想做些汤。让我先放进去一些蔬菜,然后你再把她放进去。
小红帽:奶奶!
旁白:别担心。奶奶并不是真的让大灰狼吃掉小红帽。奶奶也有一个计划。
مادربزرگ: خوب، من تازه داشتم سوپ درست می کردم. اجازه بدهید مقداری سبزیجات هم داخل آن بریزم .
کلاه قرمزی: مادربزرگ!
راوی: نگران نباش، مادربزرگ واقعاً نمیخواست به گرگ اجازه دهد کلاه قرمزی را بخورد. مادربزرگ هم برنامهای داشت.
大灰狼:快点儿!我很饿!
奶奶:等一下!我就快好了。
旁白:奶奶把辣椒放进了锅里。她用木头汤勺搅拌着。
奶奶:嗯!尝尝这个,狼先生。
گرگ: عجله کن من دارم از گرسنگی میمیرم!
مادربزرگ: اسب هایت را نگه دار! من تقریباً تمام شده ام.
راوی: سبزیجاتی که مادربزرگ در قابلمه گذاشت فلفل چیلی تند بود، سوپ را با قاشق چوبی هم زد.
مادربزرگ: ممم! این را بچش، آقای گرگ.
大灰狼:啊!好辣!
奶奶:哎呀!尝尝这个吧。你会感觉好一点的。
大灰狼:啊!好辣!啊!
奶奶:噢!喝点水。
大灰狼:啊!救命!我要赶快离开这里!啊!
گرگ: ارگ! داره دهنم میسوزه!
مادربزرگ: اوه نه! اینجا، این را بخور. حالت بهتر می شود
گرگ: ارغ!دهنم آتیش گرفته!ارغ!
مادربزرگ: اوه عزیزم!
گرگ: ارغ! کمک کن! منو از اینجا بیرون کن! ارغ!
旁白:大灰狼的嘴巴、舌头和嗓子都像在燃烧,于是他飞快地跑出了奶奶的房子。他们再也没有见过他。
奶奶:小红帽,你得到了什么教训?
小红帽:奶奶,我再也不跟陌生人说话了。还有,我再也不敢喝奶奶做的汤了!
旁白:结束。
راوی: گرگ بزرگ بدطینت دهان و زبان و گلویش آتش گرفته بود، گرگ با هر سرعتی که می توانست از خانه مادربزرگ فرار کرد، دیگر کسی او را ندید.
مادربزرگ: حالا کلاه قرمزی، درس خودت را یاد گرفتی؟
کلاه قرمزی: بله، مادربزرگ، من دیگر هرگز با غریبه ها صحبت نخواهم کرد و هرگز سوپ مادربزرگ را نخواهم خورد!
راوی: پایان.
برگشت به درس🔙
羞愧 xiūkuì شرمنده، شرمسار، خجل، سرافکنده
汤姆悲伤地走了,约翰又悲伤又羞愧。
Tāngmǔ bēishāng de zǒule, yuēhàn yòu bēishāng yòu xiūkuì.
تام با ناراحتی رفت و جان غمگین و شرمنده بود.
برگشت به درس🔙
主人 zhǔrén مالک
是啊,主人也很蠢。
Shì a, zhǔrén yě hěn chǔn.
بله، مالک هم خیلی احمق است.
天气 tiānqì هوا
有一天,天气很晴朗。
Yǒu yītiān, tiānqì hěn qínglǎng.
یک روز هوا خیلی آفتابی بود.
晴朗 qínglǎng آفتابی
有一天,天气很晴朗。
Yǒu yītiān, tiānqì hěn qínglǎng.
یک روز هوا خیلی آفتابی بود.
扛 káng روی شانه حمل کردن
我们把驴扛在肩膀上吧。
Wǒmen bǎ lǘ káng zài jiānbǎng shàng ba.
بیا تا الاغ را بر دوش بگیریم.
农夫 nóngfū کشاورز
一个农夫和他的儿子牵着驴子向集市走去。
Yīgè nóngfū hé tā de érzi qiānzhe lǘzi xiàng jí shì zǒu qù.
کشاورز و پسرش با هدایت دست الاغ را به سمت بازار قدمزنان بردند.
牵 qiān هدایت کردن با دست
一个农夫和他的儿子牵着驴子向集市走去。
Yīgè nóngfū hé tā de érzi qiānzhe lǘzi xiàng jí shì zǒu qù.
کشاورز و پسرش با هدایت دست الاغ را به سمت بازار قدمزنان بردند.