eitaa logo
قواعد و لغات جدید زبان چینی
93 دنبال‌کننده
0 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
后腿 hòu tuǐ پای عقب 他们把驴的前腿和后腿分别拴在一起。 Tāmen bǎ lǘ de qián tuǐ hé hòu tuǐ fēnbié shuān zài yīqǐ. پاهای جلو و عقب الاغ را جداگانه به هم بستند.
分别 fènbié جداگانه ، تفکیکا 他们把驴的前腿和后腿分别拴在一起。 Tāmen bǎ lǘ de qián tuǐ hé hòu tuǐ fēnbié shuān zài yīqǐ. پاهای جلو و عقب الاغ را جداگانه به هم بستند.
过 guò عبور کردن 他们过桥的时候,一些人看到他们,大笑了起来。 Tāmenguò qiáo de shíhòu, yīxiē rén kàn dào tāmen, dà xiàole qǐlái. وقتی از روی پل رد می شدند عده ای آنها را دیدند و خندیدند.
摆动 bǎidòng تاب خوردن 驴不停地摆动着腿,挣脱了他们的肩膀。 Lǘ bù tíng de bǎidòngzhe tuǐ, zhēngtuōle tāmen de jiānbǎng. الاغ مدام پاهایش را تاب می داد و از شانه هایشان آزاد شد.
淹死 yānsǐ غرق شدن، غرق کردن 驴掉到河里,淹死了。 Lǘ diào dào hé lǐ, yān sǐle. الاغ در رودخانه افتاد و غرق شد.
轻声 qīngshēng آهسته و بی صدا 回家的路上,父亲轻声说。 Huí jiā de lùshàng, fùqīn qīngshēng shuō. در راه خانه ، پدرم آهسته گفت.
取悦 qǔyuè راضی کردن (دیگران) 你试着取悦所有人的时候 Nǐ shìzhe qǔyuè suǒyǒu rén de shíhòu وقتی سعی می کنی همه را راضی کنی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
父亲,儿子和驴 مرد، پسرش و خرشان 有一天,天气很晴朗。一个农夫和他的儿子牵着驴子向集市走去。他们打算在集市里卖掉那头驴。 یک روز هوا آفتابی بود، کشاورز و پسرش با هدایت الاغ خود به سمت بازار رفتند و قصد داشتند آن الاغ را در بازار بفروشند. 他们走着走着,遇到了几名游客。 “快看那儿!他们有一头驴却不骑。哈哈!真是没用的驴呀!” 其中一个人说。 “是啊,主人也很蠢。” 另一个人大笑着说。 راه می رفتند و راه می رفتند و با چند مسافر برخورد کردند. یکی گفت: "هی، ببینید! آنها یک الاغ دارند اما سوار آن نمی شوند. خخخ! چه الاغ بی فایده ای!" دیگری با خنده گفت: بله، و یک صاحب احمق نیز. 听了他们的话,父亲感到非常难过。他让儿子骑在驴上。“儿子,骑到驴上去。”  很快,他们经过了一位老妇人。她坐在路边的椅子上。 پدر با شنیدن سخنانشان بسیار ناراحت شد، پسرش را سوار بر الاغ کرد.خیلی زود از کنار پیرزنی گذشتند، او روی نیمکتی کنار جاده نشست. “那个儿子真不孝。” 她说,“他让自己的父亲走路,自己却骑在驴上。”  “儿子,从驴上下来,我骑上去更好一点儿。” 父亲说。 او گفت: "آن پسر خیلی بی ادب است. او پدرش را وادار می کند راه برود اما خودش سوار الاغ می شود." پدر گفت: "پسرم، حالا از الاغ پیاده شو. بهتر است به جای آن سوار الاغ شوم." 父亲骑在驴上,儿子在旁边走着。不久,他们遇到了两位女士。 پدر بر الاغ سوار شد و پسرش در کنار الاغ قدم میزد و اندکی بعد به دو خانم برخورد کردند . “看看他们。那个父亲一定不是个好父亲。” 一位女士说。 “是啊。看看那个男孩儿多累啊。他的儿子才应该骑在驴上。” 另一位女士说。 یکی از خانم ها گفت: "به آنها نگاه کنید. آن پدر نباید پدر خوبی باشد." دیگری گفت: "درسته. ببین چقدر آن پسر خسته است. پسرش باید سوار الاغ باشد." “儿子,我们一起骑在驴上吧。” 父亲说。他和儿子一起骑上了驴。 پدر گفت: «پسرم، بهتر است با هم سوار الاغ شویم.» او و پسرش با هم سوار الاغ شدند. 很快,他们遇到了两位男士。 “太残忍了!看看他们如何对待那头可怜的驴。”  “是啊,那头驴怎么能够同时载两个人呢。它看起来一点儿力气都没有。可怜的驴呀!” 两人说。 خیلی زود با دو مرد برخورد کردند. "چقدر بی رحمانه! ببین با اون الاغ بیچاره چطور رفتار میکنن." این دو مرد گفتند: "بله، آن الاغ چگونه می تواند همزمان دو نفر را حمل کند؟ به نظر می رسد که اصلاً انرژی ندارد. الاغ بیچاره!" 父亲和儿子看着驴。 “我们的驴看起来确实有点儿累啊。” 父亲说。 “我们该怎么办呢?” 儿子问。 پدر و پسرش به الاغ نگاه کردند. پدر گفت: "الاغ ما واقعاً کمی خسته به نظر می رسد." پسر پرسید: چه کنیم؟ “我们把驴扛在肩膀上吧。” 父亲说。 他们把驴的前腿和后腿分别拴在一起,然后把驴扛在了肩膀上。 پدر گفت: بیایید الاغ را روی دوش خود حمل کنیم. پاهای جلو و عقب الاغ را به هم بستند سپس الاغ را روی دوش گرفتند. 他们过桥的时候,一些人看到他们,大笑了起来。 “哎呦,哈哈!看啊!哈哈哈!多么可笑的两个人啊!哎呦,天啊!”  وقتی از روی پل رد شدند عده ای آنها را دیدند و شروع به خندیدن کردند. "اوه من، ها-ها! نگاه کن! خخ! خخخ! چه جفت بامزه ای!" 他们笑得太大声,把驴吓到了。驴不停地摆动着腿,挣脱了他们的肩膀。驴掉到河里,淹死了。 “啊,我们的驴死了!” 父亲大叫道。 آنقدر بلند خندیدند که الاغ را ترساندند، الاغ بی وقفه پاهایش را تکان داد و از شانه های آنها جدا شد، الاغ در رودخانه افتاد و غرق شد. پدر فریاد زد: "وای، الاغ ما مرد!" 回家的路上,父亲轻声说,“儿子,当你试着取悦所有人的时候,最后却谁也取悦不了啊。”  در راه بازگشت به خانه، پدر به آرامی گفت: "پسرم، وقتی سعی می کنی همه را راضی کنی، در نهایت هیچ کس را راضی نمی کنی."
却 què اما “快看那儿!他们有一头驴不骑。 “Kuài kàn nà'er! Tāmen yǒu yītóu lǘ què bù qí اونجا رو ببین! اونا یه الاغ دارن اما سوارش نمیشن!
拴 shuān بستن ، محکم کردن 他们把驴的前腿和后腿分别在一起。 Tāmen bǎ lǘ de qián tuǐ hé hòu tuǐ fēnbié shuān zài yīqǐ. پاهای جلو و عقب الاغ را جداگانه به هم بستند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا