eitaa logo
قواعد و لغات جدید زبان چینی
93 دنبال‌کننده
0 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
烟囱 yāncōng دودکش 我要在烟囱上放多一块砖头。 من می خواهم یک آجر اضافی روی دودکش بگذارم.
困 kùn گیر افتادن 一只小猪困在屋顶上,他跑不掉了。 خوک کوچکی روی پشت بام گیر کرده و نمی تواند فرار کند.
滑 huá لیز خوردن 品基爬进烟囱,滑了下去。 پینکی به داخل دودکش رفت و به پایین سر خورد.
害怕 hàipà ترسیدن از 克里和昌基都很害怕。 کری و چانکی هر دو می ترسند.
追赶 zhuīgǎn تعقیب کردن، دنبال کردن 狼正在追赶我们! گرگ ما را تعقیب می کند!
装满 zhuāngmǎn پر کردن 把锅里装满水。 قابلمه را با آب پر کنید.
盖子 gàizi در، سرپوش 品基盖上了盖子。 پینکی درب را بست. 锅很大,有一个盖子。 قابلمه خیلی بزرگ است ، یک درپوش دارد.
烧 shāo جوشیدن 水烧得滚烫滚烫的。 آب داغ داشت می جوشید.
滚烫 gǔntàng آب داغ در حال جوشیدن 水烧得滚烫滚烫的。
舔 tiǎn لیس زدن 威利舔了舔嘴唇,滑下了烟囱。 ویلی لب هایش را لیسید و از دودکش پایین سر خورد.
嘴唇 zuǐchún لب 威利舔了舔嘴唇,滑下了烟囱。 ویلی لب هایش را لیسید و از دودکش پایین سر خورد.
🔹ملخ و مورچه در گذشته، در جنگلی یک ملخ زندگی می کرد. او دوست داشت در میان علف ها دراز بکشد و آواز بخواند. «لا لا لا! آه! چه روز زیبایی!» یک روز که هوا خوب بود، چند مورچه از کنار ملخ رد شدند. مورچه ها در نزدیکی آنجا توقف کردند تا استراحت کنند. ملخ گفت: «هی! شماها! چکار می کنید؟» مورچه ها پاسخ دادند: «داریم غذا جمع می کنیم. هوا واقعاً گرمه!» ملخ گفت: «شما مورچه ها چقدر احمق هستید! امروز برای کار کردن زیادی گرمه. بیایید و از هوای خنک علف ها لذت ببرید.» مورچه ها گفتند: «اما ما باید برای زمستان آماده شویم.» ملخ گفت: «زمستان؟ چندین ماه دیگر تا زمستان مانده. ما کلی وقت برای استراحت و بازی داریم! روزهای دیگر برای زمستان آماده شوید.» مورچه ها گفتند: «اما ما باید همین حالا آماده شویم. زمستان زودتر از آنچه فکر می کنی می رسد.» ملخ گفت: «شما خیلی احمق هستید! وقتی زمستان آمد، آن وقت آماده شوید.» مورچه ها با خودشان غذا برداشتند و رفتند. ملخ اصلاً نگران نبود. او به اندازه تمام آن روز غذا جمع کرده بود. او فکر کرد: «من به اندازه تا امشب غذا دارم. چرا باید نگران فردا باشم؟ بعداً می توانم چند برگ بچین.» هر روز، ملخ آواز می خواند و در علف های خنک استراحت می کرد. پاییز رسید. مورچه ها بیش از هر زمان دیگری مشغول بودند. ملخ گفت: «هی، شماها! چرا نمی آیید با من بازی کنید؟» مورچه ها گفتند: «ما وقت بازی نداریم.» ملخ پرسید: «چطور ممکن است وقت نداشته باشید؟» مورچه ها گفتند: «زمستان به زودی می رسد!» ملخ گفت: «مورچه های احمق! زمستان هنوز خیلی راه دارد!» و ملخ به آواز خواندن ادامه داد. وقتی گرسنه می شد، چند برگ می چید. اما یک روز، ملخ از خانه اش بیرون آمد. او با تعجب دید که زمین با برف سردی پوشیده شده است. او گفت: «آه! بیرون سرده. حالا باید برای زمستان غذا جمع کنم.» ملخ به این سو و آن سو گشت. اما برف علف ها را پوشانده بود و روی درختان هم هیچ برگی نبود. ملخ هیچ غذایی پیدا نکرد. حالا خیلی سردش بود. بنابراین به خانه اش برگشت. او با خود گفت: «فردا غذا پیدا می کنم. از آن به بعد سخت کار خواهم کرد. فردا حتماً غذا پیدا خواهم کرد.» پس شام نخورد و مستقیم خوابید. صبح روز بعد، ملخ دید که یک مورچه از کنار خانه اش رد می شود. او گفت: «آه، یک مورچه. شاید او بداند علف ها و برگ ها کجا رفته اند. سلام، مورچه عزیز. برگ ها و علف ها کجا هستند؟ من خیلی گرسنه ام!» مورچه گفت: «خیلی دیر شده، ملخ. مگر نمی دانی که الآن زمستان است؟ تو باید زودتر مقداری غذا ذخیره می کردی. حالا دیگر نمی توانی هیچ برگ یا علفی پیدا کنی.» ملخ گفت: «اوه، من می توانم. من می توانم برای زمستان آماده شوم. صبر کن و ببین!» مورچه گفت: «نه، زمستان آمده و الآن خیلی دیر شده.» ملخ فهمید که مورچه راست می گوید و از تنبلی خودش شرمنده شد. ملخ در خانه اش دراز کشیده بود، سردش بود و گرسنه. شروع به گریه کرد. «چقدر احمق و تنبل بودم. حالا، اصلاً غذایی ندارم.» روز بعد، ملخ احمق شروع به جستجوی غذا کرد. اما چیزی پیدا نکرد. حالا مطمئن بود که هیچ غذایی پیدا نخواهد کرد. او با خود گفت: «هیچ جا غذایی نیست. روی درختان هیچ برگی نیست، روی زمین هیچ علفی نیست. من در این زمستان گرسنه خواهم ماند.» ملخ شروع به گریه ی بلندی کرد. مورچه ها صدای گریه ی ملخ را شنیدند. آنها مهربان بودند و برای ملخ احساس دلسوزی کردند. یکی گفت: «به ملخ نگاه کنید، اگر به او کمک نکنیم، خواهد مرد.» دیگری گفت: «بله، ما باید غذایمان را با او تقسیم کنیم.» پس مورچه ها غذایشان را با ملخ تقسیم کردند. از آن روز به بعد، ملخ دیگر هرگز تنبلی نکرد. او سختکوش ترین حشره در جنگل شد.