eitaa logo
قواعد و لغات جدید زبان چینی
93 دنبال‌کننده
0 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سه خوک کوچک شخصیت‌ها: خوک کری، خوک چانگی، خوک پینگی، مادر خوک، گرگ ویلی، راوی راوی: روزگاری، سه خوک کوچک زندگی می‌کردند. نام‌های آن‌ها به ترتیب کری،چانگی و پینگی بود. یک روز،آن‌ها تصمیم گرفتند دنیای بیرون را ببینند. (سه خوک کوچک با چمدان وارد می‌شوند.مادر خوک در پشت سر آن‌هاست.) مادر: خداحافظ پسران. مواظب خودتان باشید. کری، چانگی و پینگی: خداحافظ مادر! (مادر خوک با دستمال دست تکان می‌دهد و اشک‌هایش را پاک می‌کند. از صحنه خارج می‌شود. سه خوک کوچک کمی راه می‌روند.) پینگی: (اشاره می‌کند) من به آن سمت می‌روم. چانگی: (اشاره می‌کند) من آن مسیر را می‌روم. کری: (اشاره می‌کند) من تصمیم دارم به آن طرف بروم. (پینگی و چانگی از صحنه خارج می‌شوند. کری تنها راه می‌رود.) راوی: سه خوک کوچک به جهات مختلف رفتند. کری با یک بز که کاه می‌فروخت روبرو شد. کری: من می‌خواهم یک خانه کاهی بسازم. راوی: بنابراین مقداری کاه خرید و خانه خود را ساخت. (کری خانه خود را می‌سازد.) کری: آه، چه خانه دنجی! راوی: کری در خانه جدیدش استراحت کرد، اما یک مشکل وجود داشت... (کری در خانه‌اش استراحت می‌کند.یک گرگ به نام ویلی وارد می‌شود. او آرام به سمت در می‌رود.) ویلی: تق تق! اوه، کسی اینجاست؟ کری: کیه؟ ویلی: دوست تو، گرگ پیر ویلی. بگذار تو بیایم. راوی: مادر خوک به پسرانش یاد داده بود که هرگز به روی غریبه‌ها باز نکنند، به خصوص غریبه‌هایی که دندان‌های تیز دارند! کری: (می‌لرزد) نه، نه! حتی یک شکاف هم برایت باز نمی‌کنم. ویلی: (عصبانی) بگذار تو بیایم! وگرنه می‌دمم و می‌دمم و خونه تو را ویران می‌کنم. کری: نه! تو نمی‌تونی بیایی، تو آدم بد بزرگی هستی! ویلی: من می‌دمم! (او یک نفس عمیق می‌کشد.) من می‌دمم!(او دوباره یک نفس عمیق می‌کشد.) من خونه تو را ویران می‌کنم!(ویلی خانه کاهی را خراب می‌کند.) راوی: خراب کردن خانه کاهی سخت نبود. ویلی: حالا، خوک کوچولو، من تو را می‌خورم! کری: کمک! (کری از صحنه خارج می‌دود.ویلی به دنبال او از صحنه خارج می‌شود.) (چانگی وارد می‌شود و در طول جاده راه می‌رود.) راوی: در همین حال، چانگی با یک سگ آبی که چوب می‌فروخت روبرو شد. چانگی: من می‌خواهم یک خانه چوبی بسازم. راوی: بنابراین مقداری چوب خرید و خانه خود را ساخت. (چانگی خانه خود را می‌سازد.) چانگی: خوب، چه خانه زیبایی! راوی: چانگی با غرور به خانه جدیدش نگاه کرد، اما یک مشکل وجود داشت... (کری با عجله وارد می‌شود.) کری: چانگی، ک، ک، کمک! چانگی: (به صحنه نگاه می‌کند) آه! یک گرگه! سریع به داخل فرار کن، در را قفل کن. (آن‌ها به داخل خانه می‌دوند و در را قفل می‌کنند.) (ویلی وارد می‌شود و به سمت در می‌دود.) ویلی: تق تق! بگذار تو بیایم! چانگی: نه! حتی یک شکاف هم برایت باز نمی‌کنم! ویلی: (عصبانی) بگذار تو بیایم! وگرنه می‌دمم و می‌دمم و خونه تو را ویران می‌کنم. چانگی: نمی‌گذارم بیایی! ویلی: من می‌دمم! (او یک نفس عمیق می‌کشد.) من می‌دمم!(او دوباره یک نفس عمیق می‌کشد.) من خونه تو را ویران می‌کنم.(ویلی خانه چوبی را خراب می‌کند.) راوی: خراب کردن خانه چوبی سخت نبود. ویلی: حالا من شما را می‌خورم! کری و چانگی: کمک! (دو خوک کوچک از صحنه خارج می‌دوند.ویلی به دنبال آن‌ها از صحنه خارج می‌شود.) (پینگی وارد می‌شود و در طول جاده راه می‌رود.) راوی: در همین حال، پینگی با یک اسب که آجر می‌فروخت روبرو شد. پینگی: من می‌خواهم یک خانه آجری بسازم. راوی: بنابراین مقداری آجر خرید و شروع به ساختن خانه کرد. (پینگی خانه را می‌سازد.) پینگی: خانه من محکم است. راوی: پینگی به آرامی خانه آجری را ساخت. پینگی: (از روی پشت بام) خانه من تقریباً آماده است. من باید یک آجر دیگر روی دودکش بگذارم. راوی: اما، یک مشکل وجود داشت... (کری و چانگی در حال دویدن وارد می‌شوند.) کری و چانگی: پینگی، ک، ک، کمک! چانگی: یک گرگ دنبال ماست! کری: سریع داخل بیا، در را قفل کن! (آن‌ها به داخل خانه می‌دوند و در را قفل می‌کنند.ویلی به دنبال آن‌ها وارد می‌شود. او پینگی را می‌بیند.) ویلی: خوب، ببینیم الآن چه کسی اینجاست؟ یک خوک کوچولو روی پشت بام گیر افتاده، او نمی‌تواند فرار کند.(به پینگی) سلام، خوک کوچولو! پینگی: (با خودش) این اون آدم بد بزرگه، اون گرگه. من باید چکار کنم؟(پینگی به دودکش نگاه می‌کند) می‌دانم! (پینگی به داخل دودکش می‌خزد.) راوی: پینگی به داخل دودکش خزید و به پایین سرخورد. کری و چانگی هر دو ترسیده بودند. کری: گرگ داره دنبال ما می‌کنه! چانگی: او ما را خواهد خورد! پینگی: (به برادرانش) من یک ایده دارم! دیگ را پر از آب کنید. (کری و چانگی دیگ را پر از آب می‌کنند.) (پینگی در شومینه آتش روشن می‌کند.)
راوی: پینگی یک آتش روشن کرد و سپس سه خوک کوچک دیگ را روی آتش گذاشتند. (آن‌ها دیگ را روی آتش گذاشتند.دیگ بزرگ بود و یک درپوش داشت. ویلی به سمت در می‌رود.) ویلی: تق تق! بگذار تو بیایم. پینگی: نه! حتی یک شکاف هم برایت باز نمی‌کنم! ویلی: من خانه کاهی را خراب کردم و خانه چوبی را هم خراب کردم. حالا می‌دمم و می‌دمم و خونه تو را هم خراب می‌کنم. پینگی: پس امتحان کن! ویلی: من می‌دمم! (او یک نفس عمیق می‌کشد.) من می‌دمم!(او دوباره یک نفس عمیق می‌کشد.) من خونه تو را خراب می‌کنم.(ویلی می‌دمد، اما خانه خراب نمی‌شود.) پینگی: من منتظرم! ویلی: (یک نفس عمیق می‌کشد) من گفتم که خونه تو را خراب می‌کنم! (ویلی با تمام قدرت می‌دمد.) راوی: خانه آجری به راحتی خراب نمی‌شود. ویلی: (دودکش را می‌بیند) اشکالی ندارد، من به باهوشی یک خوک کوچولو هستم! (ویلی به سمت پشت بام می‌خزد.) کری: (گوش می‌دهد) او دارد به پشت بام می‌رود! پینگی: (با نگرانی می‌گوید) او دارد به پشت بام می‌رود. (درپوش دیگ را برمی‌دارد) پینگی: صبر می‌کنیم و می‌بینیم. آب دارد می‌جوشد. ویلی: (روی پشت بام) من مثل یک خوک کوچولو پایین خواهم خزید! (ویلی به داخل دودکش می‌خزد.) راوی: ویلی لب‌هایش را لیس زد و به داخل دودکش خزید. اما، یک مشکل وجود داشت... به محض اینکه ویلی افتاد،پینگی درپوش دیگ را گذاشت. (ویلی داخل دیگ آب جوش افتاد.پینگی بلافاصله درپوش را گذاشت.) ویلی: آه! آخ! بگذار بیرون بیایم! پینگی: اگر قول بدهی دیگر ما را اذیت نمی‌کنی، تو را بیرون می‌آورم. ویلی: (جیغ می‌زند) قول می‌دهم! (پینگی درپوش را باز می‌کند.ویلی بیرون می‌خزد و در حالی که باسن دردناکش را گرفته است، فرار می‌کند.) راوی: ویلی روستا را ترک کرد و هرگز برنگشت. پینگی: ما دیگر او را نخواهیم دید! کری: ما باید یک خانه دیگر بسازیم. چانگی: بیایید شروع کنیم! (آن‌ها با هم خانه‌های آجری کری و چانگی را می‌سازند.) راوی: پینگی به برادرانش کمک کرد. وقتی مادر خوک آمد،همه آن‌ها خانه‌های جدید و محکمی داشتند. (مادر خوک وارد می‌شود.) مادر: چه خانه‌های قشنگی، پسران! من خوشحالم که شما با آجر خانه‌های خود را ساخته‌اید. شما هرگز نمی‌دانید چه اتفاقی ممکن است بیفتد! راوی: سه خوک کوچک لبخند زدند. پایان.
1. 从前 Cóngqián روزگاری 从前,森林里住着一只蚱蜢。 Cóngqián, sēnlín lǐ zhù zhe yì zhī zhàměng. روزگاری، یک ملخ در جنگل زندگی می‌کرد.
2. 蚱蜢 Zhàměng ملخ 蚱蜢喜欢躺在草丛里唱歌。 Zhàměng xǐhuan tǎng zài cǎocóng lǐ chànggē. ملخ دوست داشت توی علف‌زار دراز بکشد و آواز بخواند.
3. 草丛 cǎocóng علف‌زار 他躺在凉爽的草丛里休息。 Tā tǎng zài liángshuǎng de cǎocóng lǐ xiūxi. او توی علف‌زار خنک دراز کشیده بود و استراحت می‌کرد.
4. 列队 lièduì به صف شدن 几只蚂蚁列队走过。 Jǐ zhī mǎyǐ lièduì zǒu guò. چند تا مورچه به صف رد می‌شدند.
5. 附近 fùjìn نزدیک 蚂蚁在附近停下来休息。 Mǎyǐ zài fùjìn tíng xiàlai xiūxi. مورچه‌ها نزدیک اونجا توقف کردند تا استراحت کنند.
6. 收集 shōují ذخیره کردن 我们在收集食物。 Wǒmen zài shōují shíwù. داریم غذا جمع‌آوری می‌کنیم.
7. 愚蠢 yúchǔn احمق 你们蚂蚁真愚蠢! Nǐmen mǎyǐ zhēn yúchǔn! شما مورچه‌ها واقعاً احمقید!
8. 凉爽 liángshuǎng خنک 享受凉爽的草丛。 Xiǎngshòu liángshuǎng de cǎocóng. از علف‌زار خنک لذت ببر.
9. 大把 dàbǎ مقدار زیاد، کلی 我们有大把的时间放松。 Wǒmen yǒu dàbǎ de shíjiān fàngsōng. ما کلی وقت برای استراحت داریم.
10. 直接 zhíjiē مستقیم 他没吃晚餐,直接睡觉了。 Tā méi chī wǎncān, zhíjiē shuìjiào le. او شام نخورد و مستقیم خوابید.