17. 冰冷 bīnglěng یخ زده
大地被冰冷的雪覆盖。
Dàdì bèi bīnglěng de xuě fùgài.
زمین با برف یخزده پوشیده شده بود.
18. 覆盖 fùgài پوشاندن
雪覆盖住了草丛。
Xuě fùgài zhù le cǎocóng.
برف علفزار رو پوشونده بود.
19. 发抖 fādǒu لرزیدن از سرما یا ترس
蚱蜢冷得发抖。
Zhàměng lěng de fādǒu.
ملخ از سرما میلرزید.
20. 难道 nándào مگر، آیا واقعا..؟
你难道不知道现在是冬天吗?
Nǐ nándào bù zhīdào xiànzài shì dōngtiān ma?
مگر نمیدونی که الآن زمستونه؟
21. 储存 chǔcún ذخیره کردن
你应该早点儿储存食物。
Nǐ yīnggāi zǎo diǎnr chǔcún shíwù.
باید زودتر غذا ذخیره میکردی.
22. 懒惰 lǎnduò تنبلی
他为自己的懒惰感到羞愧。
Tā wèi zìjǐ de lǎnduò gǎndào xiūkuì.
او از تنبلی خودش شرمنده شد.
23. 挨饿 ái'è گرسنگی کشیدن
我这个冬天要挨饿了。
Wǒ zhège dōngtiān yào ái'è le.
من این زمستون باید گرسنگی بکشم.
24. 哭声 kūshēng صدای گریه
蚂蚁们听到了蚱蜢的哭声。
Mǎyǐmen tīng dào le zhàměng de kūshēng.
مورچهها صدای گریه ی ملخ رو شنیدن.
25. 勤劳 qínláo سختکوش
他成为了最勤劳的昆虫。
Tā chéngwéi le zuì qínláo de kūnchóng.
او تبدیل به سختکوش ترین حشره شد.
26. 不好意思 bù hǎoyìsi خجالت زده، شرمنده
蚱蜢不好意思地低下了头。
Zhàměng bù hǎoyìsi de dī xià le tóu.
ملخ با خجالت سرش رو پایین انداخت.
27. 昆虫 kūnchóng حشره
他是森林里的昆虫。
Tā shì sēnlín lǐ de kūnchóng.
او حشرهٔ جنگل است.
باد شمال و خورشید
هوا عالی بود. باد شمال تمام ابرهای آسمان را به سرعت پراکنده کرد.
با غرور گفت: «ببینید چقدر سریع ابرها را پراندم!من چقدر قدرتمندم!» .
خورشید گفت: «چرند!»، «من از تو خیلی قویترم.»
«من که این حرف را باور نمیکنم.»
«من از تو قویترم!»و آنها همچنان به مشاجره ادامه دادند.
باد شمال مسافری را دید که در جاده قدم میزد.فکری به ذهنش خطور کرد.
«ببین!آن مسافر دارد به این طرف میآید. بگذار به تو نشان دهم که چقدر قدرتمندم! من او را مجبور میکنم که کت خود را درآورد.»
«هاها!تو نمیتوانی!» خورشید گفت.
«فقط تماشا کن!»باد شمال شروع به وزیدن کرد، به طوری که خاک و برگها به همه جا پراکنده شدند.
«اوه!چه باد ناگهانی!» مسافر گفت، «باید کتم را محکمتر ببندم.»
باد شمال گفت: «هوم!بسیار خوب، این را ببین!» .
او با تمام قوا وزید،اما مسافر هنوز کت خود را درنیاورده بود.
مسافر گفت: «آه!هوا واقعاً بد شده! باید یقهام را بالا بکشم.» و محکم یقهاش را گرفت.
باد شمال آنقدر وزید که نفسش بند آمد و کاملاًخسته شد.
خورشید گفت: «هاها!به خودت نگاه کن!» ، «حالا نوبت من است.» خورشید با لبخند، گرمای خود را به سوی مسافر گسیل داشت.
«عجب،هوا چقدر عجیب شده!» مسافر گفت، «حالا گرم شده.» و دکمههای کت خود را باز کرد.
خورشید لبخند بزرگتری زد و بالاتر به آسمان صعود کرد.
مسافر کت خود را درآورد.
«ای وای!حالا واقعاً داغ شده!»
«اوه!»باد شمال فریاد زد.
خورشید گفت: «ها،ببین! من باعث شدم مسافر کت خود را درآورد.» .
«خیلی خوب،تو برنده شدی.» باد شمال گفت و سپس دور شد.
مسافر کنار درختی توقف کرد.کفشهایش را درآورد و کمی استراحت کرد. خورشید خوشحال، لبخند بزرگتری زد و در حالی که او خواب بود، گرمای بیشتری به او بخشید.
خورشید گفت: «باد شمال بیچاره.»، «رفتار دوستانه با مردم بسیار بهتر از اجبار و زورگویی است.»