eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
حنانه گفت چیزی نشده اما چشماش چیز دیگه ای می‌گفت و نمیذاشت باور کنم با صدای بلند اما نه مثل داد که همسایه ها اذیت بشن گفتم:باشه..نگید..من خودم الان می‌دونم چیکار کنم بلند شدم یقه علی و گرفتم و بلندش کردم و گفتم:منو علی میریم کسی هم حق نداره بیاد،اومد خودش می‌دونه سوئیچ رو از رسول گرفتم و علی و نشوندم تو ماشین گفتم:می‌شنوم دلایل این کار احمقانه تو علی!وای به حالت اگه قانع کننده نباشه علی با ناراحتی گفت:خب اگه قراره بگم بریم بالا جلوی همه بگم که نخوام یبار دیگه ام برا اونا بگم گفتم:منو مسخره کردی؟خیلی خوب بریم.. ..... رفتیم بالا.رسول با چشم از علی پرسید چیشد؟علی هم گفت هیچ نشستم رو مبل و به علی گفتم بشینه بغل حنانه و گفتم:شروع کن علی.. فقط!قبلش یادت نره من تا حالا بازجویی هم کردم میفهمم اگه دروغ بگی علی شروع کرد...
گفتم چیزی نشده ولی همون‌طور که انتظار داشتم هیچکس باور نکرد دایی که حالا عصبانیتش بیشتر از قبل تو صورتش مشخص بود سوییچ رو گرفت و علی رو از خونه بیرون برد... کمی ترسیده بودم... دایی خیلی عصبانی بود و رفتار های علی هم این مدت به نگرانیم اضافه میکرد...، ولی مگه کسی با اون حرف دایی که گفت "دنبالشون نریم" جرئت داشت پا از این در بیرون بزاره!؟ نگران سمت آقا حامد و آقا رسول که حالا جلوی مبل ایستاده بودن برگشتم و ازشون خواستم که برن دنبالشون... اما هر دو شرمنده وایساده بودن، حق هم داشتن اصلا ممکن بود با رفتنشون همه چیز بدتر شه و دایی عصبانی تر به دیوار رو به روی در خروجی تکیه دادم و خیره به در موندم...، پاهام دیگه توان ایستادن نداشت و من همونجا کنار دیوار فرود اومدم... بعد از گذشت مدت کوتاهی دایی و علی برگشتن، دایی هنوز همون‌طور عصبی بود، حتی شاید بیشتر... مگه نرفتن با هم حرف بزنن!؟ پس چیشد!؟ ..... دایی دوباره ما رو روی مبل نشوند و خودش هم نشست، تهدیدوار به علی گفت شروع کنه و ماجرا رو تعریف کنه قلبم تند به سینه ام میکوبید و انگار میخواست از اون بیرون بپره، میترسیدم از شنیدن حرفاش... از اینکه چیزی بگه و دل من بیشتر از قبل بشکنه و بی تابیِ علیِ قبلی رو کنه هر کلمه ای که به زبون می آوورد انگار داشت یه جون از جون هام کم میکرد... یعنی علیِ من...
دیدن لرزش دستای حنانه کارِ سختی نبود حنانه همیشه مثل خواهرم بوده واقعا اگه علی از حنانه ایرادی میگرفت قابلیت اینو داشتم که به عنوان داداش حنانه ازش دفاع کنه و رو به روی علی وایسته واقعا حنانه همه چی تموم بود بی توجه به دایی که داشت حرف میزد بلند شدم سمت آشپزخونه و از آب سرد کن یخچال یه لیوان آب براش ریختم علی میخواست شروع کنه که دادم به حنا و گفتم نگران نباش چیزی نمیشه😊 خودم داشتم میمردم از استرس ولی نمی‌خواستم حنا رو اونجوری ببینم
حق داشت تا حالا این مدل عصبانیت دایی رو ندیده بود از اولشم به دایی گفتم نیایم خونه برا همین بود میخواستم اینجوری نشه و حنا انقدر نترسه که شد
با سردرد از دعوای مسخره ای که از قصد درست کرده بودم رو تخت نشستم ... دقیقا هفده روز از زمانیکه درخواست طلاق توافقی دادم میگذره ... و الان یک هفته است که دارم دوباره مدارک رو جمع میکنم ... من فقط اون احمق رو که مدارک رو برداشته پیدا کنم می دونن باهاش چیکار کنم ... طلاق ... کلمه زجر آوریه برا من ... اینکه کسی رو که حاضر بودی برای یه لبخندش بمیری رو با دستای خودت از دست بدی خیلی سخته ...خیلی ... ولی نه... من نمیتونم بخاطر خود خواهی خودم حنانه رو هم از رویاهاش محروم کنم ... اون گناهی نداره که بخاطر بیماری من اذیت بشه .... تو این هفده روز به هر شکلی که شد سعی کردم دلشو بشکنم ... میخوام از من دست بکشه که بعد از طلاق تنها کسی که آسیب ببینه من باشم نه اون .... اینکه اون چشم های قرمز و نمدار رو میبینم برام خیلی درد داره ....اون چشم هایی که قبلاً برای نیومدن یک قطره اشک ازشون زمین و زمان رو بهم میریختم حالا خودم مسبب گریه های روزانه اش شدم .... با سردرد شدید از جام بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم باید مثل این چند شب از خونه برم بیرون تا هم خودم آروم بشم هم حنانه فکر کنه من دیگه نمیخوامش و تنها راحت تر باشه ...این چند روز خیلی ازش دوری کردم ... به بهانه های مختلف دعوا درست کردم و بعد از دیدن قطره های اشک که از اون چشم های زیباش جاری میشدن هر دفعه هزار بار خودمو لعنت می کنم ولی من اینکار رو فقط و فقط بخاطر خودش میکنم ... اون نمیدونه دلیل کار من چیه ... نباید هم متوجه بشه ... نه تنها اون بلکه هیچکدوم از خانواده ها هم نباید خبر دار بشن ... با شدید تر شدن سردردم و بدتر شدن حالم دست از فکر کردن به کار احمقانم برداشتم و با برداشتن گوشی و سوییچ موتور از خونه بیرون زدم.... تو فکر کاری که میخواستم بکنم غرق بودم که وقتی در باز کردم با کسی برخورد کردم نگاه که کردم رسول ، حامد و دایی مهدی بودن ... از چهره عصبی دایی فهمیدم که از یه چیزهایی بو برده ولی اصلا نمی‌خواستم این حقیقت داشته باشه
با لحن متعجی ازشون پرسیدم که اینجا چیکار می کنید ... ولی با شنیدن لحن مملوع از عصبانیت دایی حرکت کردن عرق سرد رو روی تیغه کمرم حس کردم .... قبل از اینکه بتونم جواب بدم دایی منو کنار زد و وارد خونه شد.... و با صدای بلندی حنانه رو صدا زد ... حنانه از اتاق بچه بیرون اومد وقتی چشم های قرمزش رو دیدم دوباره غم توی دلم لونه کرد ... اون گوی های به رنگ شبش بخاطر حرف های من به این روز افتاده بود ... دایی خودش روی مبل نشست و گفت که ما هم بنشینیم... با حنانه روی مبل دونفره روبه روی مبل دایی با فاصله از هم نشستیم ... و دایی بلاخره گفت... اون چیزی که دعا میکردم ندونه رو پرسید ... گفت دلیل طلاقمون رو میخواد ‌.... به وضوح احساس کردم فشارم افتاد و رنگم پرید ‌.... با استرس خودمو جمع کردم و همه حرف های دایی رو انکار کردم : طلاق ؟! طلاق چی ؟! اصلا کی همچین چیزی گفته ؟! همینجوری بدون وقفه در حال انکار حرف دایی بودم که با شنیدن حرف دایی به حنانه نگاه کردم چشماش دوباره اشکی بودن با تلاش بسیار از نشستن لبخند بخاطر علاقه حنانه به خودم جلو گیری کردم تا اومدم توضیح بدم و بهونه ای بیارم دایی گفت : علی خفه حنانه توضیح بده ... با شنیدن حرف دایی مجبور به سکوت شدم و منتظر بودم حنانه بگه ... بگه تمام اذیت های این چند وقت ام رو ... بگه دلیل گریه روزانه اش بودم .... بگه ..... اما حنانه نگفت و با نگفتنش من شرمنده شدم من از خودم خجالت کشیدم اون نگفت تا من جلوی خانوادم شرمنده نشم ولی با نگفتنش من بیشتر از این چند وقت به خودم لعنت فرستادم که چرا به این فرشته پاک آسیب رسوندم ....
در افکار خودم بود که یقم کشیده شد و به اجبار بلند شدم دستی که یقم رو گرفته بود دنبال کردم به چهره عصبی دایی مهدی رسیدم... با گفتن چند جمله که به خاطر سردرگمی ذهنم متوجه هیچ کدوم نشدم من رو دنبال خودش کشید و به سمت بیرون رفتیم و داخل ماشین نشستیم ... دایی بعد از یکم دعوا کردنم ازم دلیل خواست بخاطر این کارام... با دلیل خواستن دایی دوباره به فکر فرو رفتم و باز به جواب این سوال که دلیلم رو براشون بگم یا نه گیر کردم ...ولی من تصمیمم رو گرفته بودم هیچکس نباید از بیماری من با خبر میشد من کار خودم رو می کنم چه با رضایت و چه بی رضایت اونها از حنانه جدا میشم ... رو به دایی با ناراحتی گفتم : خب اگه قراره بگم بریم بالا جلوی همه بگم که نخوام یبار دیگه ام برای اونا بگم
با دایی به سمت خونه حرکت کردیم وقتی وارد شدیم مثل همیشه چشمم اول دنبال حنانه گشت و وقتی گوشه دیوار در اون حال دیدمش خیلی غمگین شدم که بخاطر من به این روز افتاده و اینو انکار نمیکنم که قلبم از اینهمه علاقه اون به خودم به اوج خوشحالی خودش رسیده بود .... وقتی روی مبل نشستم و اون همه چشم های منتظر رو روی خودم احساس کردم حس اتاق بازجویی بهم دست داده بود ولی مهم نبود من نباید استرس می‌گرفتم و خودمو میباختمد من باید میگفتم .... و همینجا تمومش میکردم .... : من ... من دیگه این زندگی رو نمی‌خوام .... منو حنانه به درد هم نمیخوریم ... حتی اگه الان هم ادامه بدیم این زندگی پایدار نمی‌مونه ... اصلا ..‌ اصلا من از ازدواج کردن بدم اومده دیگه نمی‌خوام ....من ... من دیگه حنانه رو نمی‌خوام ... دیگه مثل گذشته دوستش ندارم .... این جملات خیلی برام درد داشت با هر کلمه یه بار مردم و زنده شدم من خودم میدونستم بعد از حنانه دیگه نمیتونم ادامه بدم ولی من نمیتونم اونو از رویاهاش جدا کنم من باید رهاش کنم تا زندگی بهتری برای خودش درست کنه .... پس برام اتمام کار چشمام رو با درد بستم و گفتم : منو حنانه خانوم باید از هم جدا بشیم من دیگه هیچ حسی بهش ندارم ....
با حرفایی که علی میزد هممون تعجب کرده بودیم مگه میشد؟علی با اون همه علاقه یه ضرب از جا بلند شدم،همزمان با من علی و حامد و رسولم بلند شدن که یهو دستم رفت طرف علی و محکم زدم تو گوشش یه لحظه نفهمیدم چیشد اما فهمیدم که قلب منم درد گرفت و افتادم رسول طرف من و حامد طرف علی رفت اما علی حامد و پس زد و رفت بیرون... حنانه هم یه ریز اشک می‌ریخت اما من نمی‌تونستم کاری بکنم انگار قفل شده بودم ..... یه ساعت گذشته بود و از علی خبری نبود که گوشی حنانه زنگ خورد..
از حرفای علی میخکوب شده بودم یعنی چی این حالیش نبود چی داره میگه احمق با این حرفا داشت همه ی پل های پشت سرشو خراب میکرد ولی یه چیزیش بود این علی، نمی‌گفت فقط میگه حنانه رو نمیخوام که بالاخره دایی مهدیِ اصلی رخ نشون داد و همون اول کاری یدونه خوابوند تو گوش علی حالا چشم های خیس و ناراحت حنانه رنگ نگرانی گرفته بود ای خدا حنانه این بشر لیاقت نداره ها ! من تا حالا از دایی سیلی نخورده بودم ولی مطمئنم که ضربه دستش اونم وقتی عصبانیه قطعا خیلیی زیاده . رفتم طرف علی از یه طرف ناراحت داداشم بودم ولی یه طرف دلم می‌گفت حقشه البته یه کوچولو ام دماغش خونی شده بود که نشون میداد دایی از قصد بالاتر از دهنش زده زهر چشم بگیره فقط برا اولین بار پشیمون شدم از اینکه به دایی گفتم کاش با خودش یا بابا حرف زده بودم دایی اینجوری زهر چشم میگیره بقیه اش چیه🤦‍♀ وایییییی خدا بخدا زندگی مارو اگه کتاب کنن دایی قطعا توش بروسلی خانواده اس😅🤦‍♀😐 هنو اومدم حرف بزنم منو زد کنار رفت یکی نیس بگه آخه خَره یه غلطی میکنی پاش وایسا چرا عصبانیتت رو سر من خالی می‌کنی اصلا این چرا گذاشت رفت چرا واینستاد حرف بزنیم تا کی میخواد بره 🤦‍♂
حدود ساعتای ۱۱ یا ۱۲ بود که مهدی پیام داد رسول با منه بعد هرچقدر زنگ به مهدی و رسول هردو خاموش بود نگران شدم . که یهو زینب زنگ زد زود جواب دادم محسن :جانم آبجی
ساعت یازده مهدی پیام داد که حامد با منه نگران نباش و الان ساعت یک و نیم بود و هرچی بهشون زنگ زدم هیچکدوم جواب تلفنشون رو ندادن از نگرانی زیاد مجبور شدم به دادش محسن زنگ بزنم بعد سه بوق داداش جواب داد : جانم آبجی ؟! خوشحال از بیدار بودن محسن گفتم : سلام داداش خوبی ؟! از مهدی خبر نداری ؟! تقریبا دو ساعت پیش پیام داده حامد با منه نگران نباش و از اون موقع هرچی زنگ به هردوشون می‌زنیم هیچکدوم جواب نمیدن خیلی نگران شدم واسه همین زنگ زدم ....