eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
62 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۲ شبه کسی خسته نیست اقا رسول من این همه توی باشگاه کار کردی چرا خسته نیستی؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بعله #محسن
خب پس بریم ادامه رمان بعدا باز حرف می‌زنیم😁❤️ همچنان منتظر حدس هاتون هستیم ها
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #حامد خداروشکر موقعی که دایی با علی رفت پایین گوشیم رو روشن کردم و اگر نه نمیفهمیدم زنگ زد
علی بود شروع کرد به نفس های صدادار کشیدن هر چی صداش زدم جواب نداد و بعدم قطع کرد الان این به حساب خودش منو تهدید کرد😐 برو بابا انگار من یادم رفته تا دیروز میومد التماس میکرد جورابام کثیفه یه جوراب بده بپوشم برم عجله دارم، حالا زن گرفته خودشو ... الله اکبر 😤😤😤 اصلا به من چه بیا و خوبی کن اه الان هم دایی مهدی هم دایی محسن هم رسول هم علی هم مامان و بابا وقتی بفهمن از دستم شکارن که چرا دیر گفتم بابا تازه یه هفته دیر گفتم این دیوونه زنگ زده انگار وسط فیلم هالیوودم با نفس تهدید میکنه چه برسه اگه همون روز میگفتم منِ بدبخت این وسط گیر کردم
بعد اتمام حرفام چشمام رو باز کردم دایی مهدی یه ضرب از جاش بلند شد ... با بلند شدن دایی بی اختیار من هم بلند شدم .... منتظر واکنش دایی بودم که ناگهان صورتم با شتاب به سمت راست پرتاب شد و سوزش وحشتناکی توی اون بخش صورتم احساس کردم ... از سیلی که از دایی خوردم دلگیر نبودم اتفاقا خوشحال هم شدم شاید اینجوری بخش کمی از عذاب وجدانم بخاطر کار هایی که با حنانه کردم کم بشه .... خودم قبول داشتم که حقم خیلی بیشتر از اینا بوده ‌.... بینیم خونریزی پیدا کرده بود ... ولی اصلا الان اهمیتی نداشت ... دایی مهدی قلب درد دوباره سراغش اومده بود و من واقعا شرمنده اش بودم ...حامد به سمتم اومد ولی من به کمک نیاز نداشتم من فقط به تنهایی نیاز داشتم ... خسته بودم ...خیلی خسته ‌.... با شتاب حامد رو پس زدم و به سرعت از خونه خارج شدم ... خارج شدم تا نبینم خورد شدن همه کسم رو ... خارج شدم تا نشونم صدای شکستن قلب زندگیم رو .... وقتی بیرون رفتم همینجوری حرکت میکردم ... مقصد رو نمیدونستم ... فقط میرفتم ....تا یک ساعت کلی تماس از رسول و حامد و دایی محسن و دایی مهدی داشتم ولی جواب هیچکدوم رو نمی‌دادم .... داشتم همین جوری راه میرفتم که یه چیزی تو ذهنم جرقه خورد صبر کن ببینم منکه به اینا خبر ندادم که داریم طلاق می‌گیریم حنانه هم با دیدنشون تعجب کرد رسول و دایی مهدی هم که خیلی وقته خونه ما نیومدن و مدارک هم از اون روز که حامد اومد خونه ما گم شد ... صبر کن یعنی حامد مدارک رو برداشته ؟! میکشمت حامد ...😤 اگه تو دست به اون مدارک نزده بودی الان کل کارا تموم شده بود .... فضول خان صبر کن ببین چجوری تلافی میکنم ...😡 با عصبانیت شماره حامد رو گرفتم بعد گذشت چند بوق جواب داد و با استرس صدام میزد ولی من فقط از عصبانیت نفس های کشدار می‌کشیدم و نفس هام تهدیدش میکردم 😠 بعد چند دقیقه گوشی قطع و همینجوری به راه رفتنم ادامه دادم و توجهی به زنگ زدن هاشون نکردم .... بعد از تقریبا یک ساعت به حنانه زنگ زدم ....
نگران حنانه بودم باید بهش زنگ میزدم از خوب بودن حالش مطمئن میشدم .... بهش زنگ زدم ... بعد از چند بوق بلاخره حنانه جواب داد سعی کردم با سرد ترین لحنی که از خودم سراغ دارم باهاش صحبت کنم : سلام حنانه خانوم شرمنده نصفه شب مزاحم شدم خواستم که هر وقت دایی و بقیه رفتن لطفاً به من یه پیامک بدین که بیام و ساک وسایل رو بردارم چون این چند روز باقی مونده رو خونه رفیقم میمونم و دیگه مزاحم شما نمیشم ... راستی اگر دایی با شما دعوا کرد همه قضیه رو بندازین گردن من خودم درستش میکنم و بعد با لحن بیخیال تر و سرد تری که حتی سرماش به خودم هم رسوخ کرد بهش گفتم : و اینکه خانم احمدی من کارای محضری خونه رو انجام دادم فردا یا پس فردا بهتون آدرس میدم بیاید قراره این خونه که یک سال زندگی کردیم به نام شما بکنم به خاطر اینکه خب یکسال با من زندگی کردین و این خونه سهم شماست ‌.... من خیلی فکر کردم ولی به نظرم ما دیگه اصلا به درد هم نمیخوریم و زندگی ما راه برگشت رو نداره امیدوارم درک کنید .....
رسول داداش یدونه از اون قرصای خوابت با اجازت برداشتم بهش خیلی نیاز دارم
رسول حسود بخیل اصلا بنظرم از همه بهتر حامده چون ورزشکاره اییشش ————— نظری ندارم...😂
این محمددد کیههههه چرا این خوب نقش بازی میکنهههه میخوامشش🤣🤣🤣🤣 ————— خیلی موافقم باهاتون🤝🏻😂 منم میخامشششش😂🤣 آقا محمد بیا تحویل بگیر
این دوتا ناشناس مونده بود🎀 ممنون از شرکتتون💖