شخصیتبازینعمتالهی💕
چند ساعت بعد...
امیر تو ریکاوری بود
هنوز به هوش نیومده بود
#احسان
نمیدونم چقدر گذشته بود ولی من همچنان اونجا نشسته بودم و چشمامم بسته بود نمیخواستم به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم
#رسول
با احساس سوزش معدم چشمامو باز کردم
احسان چهار چشمی زل زده بود به من
تا دید به هوش اومدم پرید تو اتاق
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
با احساس سوزش معدم چشمامو باز کردم احسان چهار چشمی زل زده بود به من تا دید به هوش اومدم پرید تو اتا
خوبی داداش؟
جون نداشت حرف بزنه
فقط تونست پلکش رو باز و بسته کنه
خم شدم پیشونیش و بوسیدم
گفتم
نصف عمرم کردی تا به هوش بیای
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
اح..سا..نن؟ #امیرحسین
خم شدم کنار تختش
ـــ جانم داداش
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خم شدم کنار تختش ـــ جانم داداش #احسان
دَ..ر..د(نفس عمیق)دا..رم😖😖
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
دَ..ر..د(نفس عمیق)دا..رم😖😖 #امیرحسین
میگم پرستار بیاد برات مسکن بزنه
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
میگم پرستار بیاد برات مسکن بزنه #احسان
نه!م..س..ک..ن نه..
می..خوا..م بیدار باشم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بابا و عمو و رسول کجان؟ #امیرحسین
نماز خونه
عمو حالش خیلی خوب نبود
بابا هم شاکی
فکر کنم دعواشون شد
#احسان