eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا محمد شما اینجوری میکنید بخدا من خجالت زده میشم با اجازه تون من میمونم علیرضا ام هر موقع دیدم چشم با اجازه تون پس (مهلت مخالفت به آقا محمد ندادم و اومدم بیرون از اتاق) همین الانم چشمام از خواب میسوخت ولی چاره چی بود پس بی اهمیت به همه ی اینا رفتم نشستم پای سیستم و شروع کردم
رسول مظلومممممم رسول معصوممممم 🥺🥲😂🤣
یه چیزی رو دقت کردین ؟ خداروشکر آقا محمد کلا یادش رفت که بدون اطلاع رفتم 🤓😎 الحمدلله 👌😂
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سینه‌ام تنگ شده بود، انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی آن و محکم فشار بدهد. دهانم را باز کردم تا چیز
عمو مهدی چند ثانیه چیزی نگفت. نه چون حرفی نداشت؛ چون می‌فهمید اگر همان لحظه فشار بیاورد، من از هم می‌پاشم. دستم هنوز توی دستش بود. مچم از شدت کوبیدن می‌سوخت، اما آن درد در برابر چیزی که توی سینه‌ام می‌گذشت، هیچ بود. عمو خیلی آرام گفت: — احسان... به من نگاه کن. نگاهم را بالا نیاوردم. خیره ماندم به فرش زیر پاهایم، به طرح‌های درهمش که توی اشکِ جمع‌شده در چشمم تار می‌شد. — نگاه کن به من. این بار لحنش نه تند بود، نه حتی محکم. التماس پنهانی داشت که بدتر دلم را می‌برید. سرم را بالا آوردم. چشم‌های عمو سرخ شده بود؛ نه از گریه، از آن فشاری که آدم تمام توانش را می‌گذارد تا خودش را نگه دارد. — تو الان داری از اولِ ماجرا تا آخرش، همه‌چیز رو توی سرت یک‌جا می‌بینی و خودتو داری باهاش خفه می‌کنی. این‌جوری نمی‌شه. از اول بگو. همون‌قدر که می‌تونی. لب‌هایم لرزید. — من... نمی‌خواستم... صدایم برید. عمو دستم را رها نکرد. — می‌دونم که نمی‌خواستی. ولی باید بگی. نفس کشیدم، اما نفس نبود؛ چیزی بود شبیه کشیدن تیغ توی گلو. — اون شب... دیر وقت از اداره برمی‌گشتم... بارون خیلی شدید بود... همین که گفتم «بارون»، تصویر با شدت بیشتری برگشت. برف‌پاک‌کن که بی‌وقفه کار می‌کرد و باز هم شیشه را کامل صاف نمی‌کرد. نور چراغ ماشین‌ها که روی آسفالت خیس پخش می‌شد. خیابان خلوتی که انگار امن به نظر می‌رسید، و بعد... پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم. عمو آهسته گفت: — بعد؟ گلوی خشک‌شده‌ام را قورت دادم. — یهو... یکی اومد وسط خیابون. صدای خودم را نمی‌شناختم. — یا شاید... شاید از اول اون‌جا بود و من ندیدمش... نمی‌دونم... فقط... فقط یه سایه دیدم و بعد زدم روی ترمز... نفسم شکست. — ولی دیر بود. عمو برای لحظه‌ای پلک بست. فقط یک لحظه. بعد دوباره نگاهم کرد. — زدی بهش؟ این‌بار سرم را آرام تکان دادم. دیگر اشک راهش را باز کرده بود. بی‌صدا می‌ریخت و من حتی حال پاک کردنش را نداشتم. — پیاده شدم... عمو، من پیاده شدم... دستم را کشیدم و روی صورتم گذاشتم، اما فایده‌ای نداشت. تصویر آن شب از پشت پلک بسته هم رهایم نمی‌کرد. — رو زمین افتاده بود... بارون می‌خورد توی صورتش... هی می‌گفتم آقا... آقا صدامو می‌شنوی؟... دستم می‌لرزید... گوشی از دستم افتاد... حتی نمی‌تونستم درست شماره بگیرم... شانه‌هایم شروع کرد به لرزیدن. عمو نزدیک‌تر آمد. آن‌قدر نزدیک که گرمای حضورش را حس کردم. — آمبولانس خبر کردی؟ با سختی گفتم: — آره... آره... ولی... همان «ولی» کافی بود تا صورت عمو جمع شود. — ولی چی؟ به او نگاه کردم و برای اولین بار آن وحشتی را که این مدت توی جانم مانده بود، بی‌پرده نشان دادم. — ولی تا رسیدن‌ش... تموم کرد. ولی بیشتر از یکی دو دقیقه طول نکشید تا من به اورژانس زنگ بزنم وقتی آمبولانس اومد گفت ساعتهاست مرده... سکوت.یک سکوت کش‌دار، بی‌رحم، سنگین.حتی انگار صدای ساعت هم از حرکت ایستاد.عمو دستش را خیلی آرام از روی مچم به روی انگشت‌هایم برد؛ انگار حالا دیگر نمی‌خواست فقط نگهم دارد، می‌خواست جمعم کند.من اما از هم باز می‌شدم. — چشم‌هاش باز بود... عمو، هنوز باز بود... صدا از تهِ جانم بیرون می‌آمد؛ زخمی، خفه، خردشده. — هی نگاهش می‌کردم که شاید... شاید یه تکونی بخوره... شاید نفس بکشه... شاید یکی بهم بگه زنده‌ست... ولی هیچ‌چی... هیچ‌چی... زانوهایم سست شد. اگر دست عمو نبود، احتمالاً می‌افتادم روی زمین. او فوری دست دیگرش را دور شانه‌ام انداخت و مجبورم کرد بنشینم. همین که روی مبل افتادم، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. گریه از آن گریه‌های آرام نبود. از آن‌هایی بود که انگار سال‌ها جمع شده و حالا با درد از سینه بیرون می‌ریزد؛ بی‌هوا، بی‌آبرو، خردکننده. — من کشتمش... عمو فوری گفت: — نه. فعلاً اینو نگو. اما من انگار نمی‌شنیدم. — من کشتمش... من باید زودتر می‌دیدمش... باید آروم‌تر می‌رفتم... باید یه کاری می‌کردم... عمو صدایش را بالا برد؛ نه از عصبانیت، از ترس اینکه من دارم بیشتر فرو می‌روم. — احسان! اشکم را با پشت دست پاک کردم، اما بی‌فایده بود. — من بهش زدم... من باعث شدم... عمو دو دستش را دو طرف صورتم گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم. — گوش کن به من. گوش کن. نفس‌نفس می‌زدم. سینه‌ام به خس‌خس افتاده بود. — تو الان شوکه‌ای. پر از عذابی. می‌فهمم. اما تا وقتی همه‌چیز رو دقیق ندونیم، حق نداری حکم آخر رو برای خودت ببری. خنده‌ای تلخ و شکسته از بین گریه‌ام بیرون آمد. — اون مرده، عمو... چه حکمی مونده؟ برای اولین بار، صورت عمو هم شکست. نه کامل. فقط آن‌قدر که بفهمم این درد، حالا فقط مال من نیست. او پیشانی‌اش را برای یک لحظه به پیشانی‌ام تکیه داد و با صدایی که به زحمت ثابت مانده بود، گفت:
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
عمو مهدی چند ثانیه چیزی نگفت. نه چون حرفی نداشت؛ چون می‌فهمید اگر همان لحظه فشار بیاورد، من از هم می
— مونده که تو هم با دست خودت خودتو نکشی، احسان. مونده که هنوز اینجایی این جمله بدتر از همه‌چیز بود. چون انگار دقیقاً همان کاری بود که از آن شب تا حالا داشتم می‌کردم. با تکرار آن چند ثانیه‌ی لعنتی. با زنده نگه داشتن مردی که مرده بود، فقط برای اینکه هر شب دوباره جلوی چشمم جان بدهد. سرم افتاد روی شانه‌ی عمو. صدای گریه‌ام دیگر ضعیف شده بود، اما قطع نمی‌شد. مثل زخمی که به‌جای بسته شدن، فقط عمیق‌تر می‌شود. عمو چیزی نمی‌گفت. فقط دستش را آرام روی سرم می‌کشید.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آقا محمد شما اینجوری میکنید بخدا من خجالت زده میشم با اجازه تون من میمونم علیرضا ام هر موقع دیدم چ
(از در رفت بیرون فک کرد ولش میکنم من که میدونم نبودش الان تو سایت بیشتر اذیتش میکنه اما خستگی از سر و روش میریخت تلفن رو میزو برداشتم و زنگ زدم بهش، جوابکه داد بلافاصله گفتم) آقا رسول این سومین سرپیچی از فرمان بیام پایین ببینم پشت میزتی دو هفته تعلیقت میکنم و بدون محلت دادن قط کردم
آقا محمد یه لحظه پشت صحنه رو چک می‌کنی 🙏
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
(از در رفت بیرون فک کرد ولش میکنم من که میدونم نبودش الان تو سایت بیشتر اذیتش میکنه اما خستگی از سر
اینسری دیگه واقعا نمیشد لجبازی کرد و حرف آقا محمدو زمین انداخت وسایلم به علاوه یه سری مدارک که لازم بودو برداشتم و. رفتم هم بابت تشکر و خداحافظی به خونه که رسیدم همه خواب بودن منم رفتم تو اتاق کارمو و شروع کردم درسته آقا محمد گفت استراحت ولی من شرمنده اش میشدم اگه صبح بهش نمیرسوندم تا حدودای ۶ طول کشید هنوز همه خواب بودن که دوباره زدم بیرون و رفتم سمت سایت و منتظر آقا محمد نشستم تا بیاد و مدارکو تحویلش بدم خوابم نمیومد ولی چشمام درد میکرد به محض اینکه آقا محمد اومد در زدم و رفتم تو سلامممم صبحتون بخیر اینم تمام و کمال چیزی که خواسته بودین ساعت ۷ و نیمه نیم ساعت زودتر از قرارمون به جبران ده دقیقه دیشب !☺️ امر دیگه ؟