شخصیتبازینعمتالهی💕
دیگه هرچی شما بگین نمیخوام که ناراحتت کنم دوباره
میشه پیام میدید یه چی بزنید بفهمیم کی اید!؟...😭
الان تو کی ای!؟
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
پیام منو ندیدی نه؟ باشه دوباره میگم فقط کافیه یکی از این دوتارو بزارید از همه جا لفت میدم برای بار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شخصیتبازینعمتالهی💕
میشه پیام میدید یه چی بزنید بفهمیم کی اید!؟...😭 الان تو کی ای!؟ _ عموی امیرحسین
همونی که دیگه نمیخواد ناراحتت کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینو فقط فرستادم که بدونی خوندم...
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
همونی که دیگه نمیخواد ناراحتت کنه
همون کیه!؟... خیلیا هستن ناراحتم کردن
_ عموی امیرحسین
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/39488
خودتو خسته نکن آیدیشو پیدا کردم به خودش پیام دادم
࣪˖ ִֶָ ✧
کلی گفتم
#ناشناس
اون نویسنده پارت دلی کیه ؟
نمیشه اون برامون بنویسه؟
حداقل سریعتر مینویسه
࣪˖ ִֶָ ✧
یکی از ممبر ها
بنویسه میفرسته
شرمنده بابت این بی نظمی تو پارت دادن... البته بهتره بگم پارت ندادن
#ناشناس
من نویسنده پارت دلیم
ببخشید امروز نفرستادم فردا سعی میکنم جمع بندی کنم و پارت رو بفرستم
࣪˖ ִֶָ ✧
دست شما درد نکنه🫀✨
من نتونستم کامل بخونم ولی تا همونجاش هم خیلی قشنگ بودددددد
خیلی قلمت خوبه:))))))
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان بیدار شده بود و با طنین اومدن بیرون موهای طنین با روبان بسته شده بود به احسان نگاه کردم که لبخ
_ صبر کن امیر... خودم میبرمش...
امیر با اکراه سر تکون داد و سمت آشپزخونه خونه رفت... طنین هم با گفتن کلمه بابا سمتم اومد و دست هاشو باز کرد... روی زانو نشستم و بغلش کردم... وارد اتاق شدیم تا لباسی که تازه براش خریده بودم رو تنش کنم...
لباس صورتی با یقه و آستین های گلدوزی شده... توی تن طنین خیلی قشنگ تر شده بود... بوسه ای روی پیشونیش کاشتم و با هم از اتاق بیرون اومدیم
#مهدی