eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
من باز دارم میرم😂😂 هی میام سُک سُک میکنم میرم شما پیام بدینننن میام میزارممممم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
دقیقا🥺 #حامد
بیاید تا ماه بعد بهش فکر نکنیم...😭 تازه اولشه کلی موندههههه😭
اخه من دوست ندارم شما ها عوض بشین 😭😭😭😭😭😭😭 _____________ +ماهم همینطور😭😭😭😭😭 ولی دیگه چیکار کنیم که بقیه هم دوس دارن شخصیت بگیرن😔😭
بچه ها شما همتون توی هر نقشی باشید خوب اون رو اجرا می کنید⚘️ ___________ +مرسی ممبر نظر لطفته دیگه ما بخاطر شما هر کاری میکنیم😔☺️
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#ناشناس اخه من دوست ندارم شما ها عوض بشین 😭😭😭😭😭😭😭 _____________ +ماهم همینطور😭😭😭😭😭 ولی دیگه چیکار
آخی😭❤️ ولی خب به هر حال بقیه هم می‌خوان باشن دیگه حالا فعلا که هستیم ولی مطمئنم از سری بعد هم خوشتون میاد😉✨
ولی واقعا دمتون گرم اصلا انتظار این همه پیامو نداشتم فک نمیکردم این استقبال ازم بشه واقعا ممبر بهتر از شما از کجا میخوایم بیاریم؟؟؟
بریم یه کم از عطیه و محمد بخونیم تا علی بیاد...😂
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #محسن داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمار
بوی چای دارچین توی خونه پخش شده بود، حلما تازه خوابیده بود و بعد از اینکه محمد پاشد رفت تو حیاط تلفن بزنه منم بلند شدم تا دو تا چایی بریزم که با هم بخوریم... با اینکه دیر وقت بود ولی چون بعد از چند شب تازه اومده بود خونه و دلتنگ بودیم بیدار بودیم سینی چایی رو برداشتم و به سمت هال حرکت کردم وارد هال که شدم دیدم محمد نشسته... مگه یه چایی ریختنم چقدر طول کشیده بود که محمد اومده بود داخل...!؟ نگاهی بهش انداختم که حس کردم یه کم نگرانه رفتم کنارش نشستم و سینی چایی رو رو‌به‌رو مون گذاشتم _ خوبی محمد!؟ چیزی شده!؟ چرا یه دفعه به هم ریختی!؟ نفسی عمیق کشید و جواب داد + آره خوبم... نه چیزی نشده... عطیه خانوم ما خوبه!؟ با خودم گفتم شاید نمیخاد راجع بهش حرف بزنه پس دیگه سوالی نپرسیدم... لبخند کم رنگی زدم: _ شما خوب باشی اونم هم خوبه☺️ بفرما چایی دارچین که دوست داری... زود بخور که سرد میشه دیگه مزه نمی‌ده.. لبخند روی لب هام بیشتر شد و با لحن شیطنت آمیزی ادامه دادم: _ یه خبر هم برات دارم که حالا بعد اینکه چاییتو خوردی شاید بهت گفتم...