شخصیتبازینعمتالهی💕
دقیقا🥺 #حامد
بیاید تا ماه بعد بهش فکر نکنیم...😭
تازه اولشه کلی موندههههه😭
#حنانه
#ناشناس
اخه من دوست ندارم شما ها عوض بشین 😭😭😭😭😭😭😭
_____________
+ماهم همینطور😭😭😭😭😭
ولی دیگه چیکار کنیم که بقیه هم دوس دارن شخصیت بگیرن😔😭
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس اخه من دوست ندارم شما ها عوض بشین 😭😭😭😭😭😭😭 _____________ +ماهم همینطور😭😭😭😭😭 ولی دیگه چیکار
آخی😭❤️
ولی خب به هر حال بقیه هم میخوان باشن دیگه حالا فعلا که هستیم ولی مطمئنم از سری بعد هم خوشتون میاد😉✨
#حنانه
ولی واقعا دمتون گرم اصلا انتظار این همه پیامو نداشتم فک نمیکردم این استقبال ازم بشه واقعا ممبر بهتر از شما از کجا میخوایم بیاریم؟؟؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #محسن داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمار
#رمان✨
#عطیه
بوی چای دارچین توی خونه پخش شده بود، حلما تازه خوابیده بود و بعد از اینکه محمد پاشد رفت تو حیاط تلفن بزنه منم بلند شدم تا دو تا چایی بریزم که با هم بخوریم... با اینکه دیر وقت بود ولی چون بعد از چند شب تازه اومده بود خونه و دلتنگ بودیم بیدار بودیم
سینی چایی رو برداشتم و به سمت هال حرکت کردم
وارد هال که شدم دیدم محمد نشسته... مگه یه چایی ریختنم چقدر طول کشیده بود که محمد اومده بود داخل...!؟
نگاهی بهش انداختم که حس کردم یه کم نگرانه
رفتم کنارش نشستم و سینی چایی رو روبهرو مون گذاشتم
_ خوبی محمد!؟ چیزی شده!؟ چرا یه دفعه به هم ریختی!؟
نفسی عمیق کشید و جواب داد
+ آره خوبم... نه چیزی نشده... عطیه خانوم ما خوبه!؟
با خودم گفتم شاید نمیخاد راجع بهش حرف بزنه پس دیگه سوالی نپرسیدم... لبخند کم رنگی زدم:
_ شما خوب باشی اونم هم خوبه☺️
بفرما چایی دارچین که دوست داری... زود بخور که سرد میشه دیگه مزه نمیده..
لبخند روی لب هام بیشتر شد و با لحن شیطنت آمیزی ادامه دادم:
_ یه خبر هم برات دارم که حالا بعد اینکه چاییتو خوردی شاید بهت گفتم...
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #عطیه بوی چای دارچین توی خونه پخش شده بود، حلما تازه خوابیده بود و بعد از اینکه محمد پاشد رفت
#رمان✨
#محمد
تماسم با محسن تموم شد، کمی توی فکر رفتم، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟
چرا محسن چیزی نگفت؟
سعی کردم از فکر و خیال بیرون بیام و داخل رفتم که بوی دارچین همه جا رو پر کرده بود.
تا نشستم عطیه هم با چایی دارچین همیشگیش اومد و جلوم نشست و
همونطور که استکان چایی رو دستم میداد گفت بخور که سرد میشه دیگه مزه نمیده با خنده استکان چایی رو ازش گرفتم که ادامه داد و گفت
یه خبر هم برات دارم که حالا بعد اینکه چاییتو خوردی شاید بهت گفتم...
مشتاق بهش نگاه کردم و گفت خدا بخیر کنه پس
خب حالا خبرت چیه؟
عطیه خندید و گفت نه دیگه اقا محمد بخور بهت میگم.
سعی کردم سریع چایی رو تموم کنم وقتی تموم شد گفتم خب بفرمایید.
عطیه گفت نه دیگه باید صبر کنی خودمم بخورم
بازم کلی منتظر موندم که چایی عطیه هم تموم شد و سینی رو کنار گذاشت و گفت...