eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
62 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
حال نداد من نبودم👩🏻‍🦯 _ عموی امیرحسین
کی گفته؟! این که اسمت نیست به این دلیل نیست که عضوشون هم نیستی... فقط نگفتیم کدومش مال شوماس😁😁
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
با میز عزیزم که شوخی میکنن آخرشم بر میگردم به من میگن سیم ظرفشویی #رسول
نترس میزت چیزیش نشده واقعا برات متاسفم که میزت رو از ما بیشتر دوست داری مطمئنم از عاطفه خانم و علیرضا هم بیشتر دوس داری میزتو😒
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بزنمشون!؟ _ عموی امیرحسین
آقا مهدی؟؟ بخدا شوخی کردم میزش چیزی نشده بعد بهم میگه دوماد منم میگم خوبه منم بگو سیم ظرفشویی وگرنه من هیچ وقت کسی رو جز داوود و فرشید با لقبش صدا نکردم
پس از گفت‌وگوی نیمه‌شب، محمد دیگر پرونده را مثل قبل ندید. او با وجود تمام فشارها، دستور داد بررسی‌ها از نو و با دقت بیشتری انجام شود؛ این‌بار نه فقط روی حساب و دستگاه رسول، بلکه روی همه‌ی مسیرهای دسترسی، لاگ‌های سامانه، و رد تماس‌هایی که در ظاهر به رسول نسبت داده شده بودند. چند روز بعد، سرنخ اصلی پیدا شد: اطلاعات از یک حساب واسطه و یک دستگاه جعلی وارد سامانه شده بود؛ حسابی که با جعل دسترسی، خودش را پشت نام رسول پنهان کرده بود. هم‌زمان، روشن شد که بعضی از لاگ‌ها دست‌کاری شده‌اند و زمان‌بندی‌ها عمداً طوری چیده شده بودند که رسول مقصر به نظر برسد. در نهایت، مشخص شد فرد نفوذی برای پوشاندن رد خودش، از اعتبار و دسترسی رسول سوءاستفاده کرده است. وقتی نتیجه‌ی نهایی به محمد رسید، سکوت کرد. نه از تعجب، بلکه از سنگینی چیزی که داشت فرو می‌ریخت. همان روز، دستور رفع بازداشت رسول صادر شد. رسول را از اتاق بازجویی بیرون آوردند؛ خسته، لاغرتر، اما زنده‌تر از روزهای قبل. هنوز در چهره‌اش ردِ چند شب بی‌خوابی مانده بود، اما حالا دیگر نگاهش خالی نبود. آزاد شده بود، اما زخمش هنوز تازه بود. در جلسه‌ای کوتاه، محمد رو‌به‌روی او ایستاد و برای اولین بار، صدایش دیگر فرمانده‌وار نبود؛ انسانی بود. — رسول... من باید ازت عذرخواهی کنم. رسول چیزی نگفت. محمد ادامه داد: — من باید بیشتر صبر می‌کردم. بیشتر بهت اعتماد می‌کردم. من تو رو تنها گذاشتم، حتی وقتی نباید می‌ذاشتم. بعد داوود، سعید و فرشید هم یکی‌یکی عذر خواستند. نه با جمله‌های کلیشه‌ای، بلکه با صداقت. داوود گفت که از شک کردنش خجالت می‌کشد، سعید گفت نتوانسته درست بایستد کنار او، و فرشید صریح‌تر از همه اعتراف کرد که سکوتش در آن روزها اشتباه بوده. رسول فقط گوش می‌داد. نه از سر بی‌احساسی؛ از سنگینی همه‌ی آن روزها. بعد از آن، وقتی تیم رفتند، محمد برای دیدن رسول جداگانه ماند. این دیدار، دیگر رسمی نبود. نه اتاق جلسه، نه پرونده، نه ضبط، نه شاهد. فقط دو نفر بودند. اتاق کوچک و ساکت بود. نور عصر از پشت پنجره روی کف افتاده بود و هیچ‌کدام از آن دو چیزی نگفته بودند، تا این‌که محمد خودش سکوت را شکست. — می‌دونم عذرخواهی، اون روزها رو برنمی‌گردونه. رسول که روی لبه‌ی میز نشسته بود، نگاهش را پایین انداخت. — نه. برنمی‌گردونه. محمد یک قدم نزدیک‌تر آمد. — ولی حق داشتم که بیام و خودم بگم، نه از پشت در یا از پشت کاغذ. رسول بالاخره سرش را بلند کرد. چشم‌هایش هنوز کمی خسته بود، اما در آن خستگی، آرامش تازه‌ای پیدا شده بود. — من بیشتر از اتهام، از این شکستم که تو هم... حتی برای یه لحظه... محمد حرفش را برید، آرام اما محکم: — من شک کردم، چون مجبور بودم همه‌چیز رو بررسی کنم. اما باور نکردم که تو خیانت کردی. رسول نگاهش کرد. محمد ادامه داد: — من فقط بلد بودم سخت باشم. این اشتباه من بود که فکر کردم سخت بودن یعنی درست رفتار کردن. رسول چیزی نگفت. فقط نفسش را آهسته بیرون داد. محمد دستش را در جیب گذاشت و بعد، با تردید کوتاهی، گفت: — اگه می‌خوای از من عصبانی باشی، حق داری. اگه می‌خوای مدتی باهام حرف نزنی، حق داری. فقط... نذار این ماجرا تو رو از تیم جدا کنه. رسول لبخند خیلی کمرنگی زد؛ این‌بار واقعی‌تر. — سعی میکنم فرمانده ، منم اگر بودم نمی‌تونستم نسبت به اون مدارک بی تفاوت باشم . محمد سرش را پایین انداخت، بعد هم لبخند محوی زد. — می‌دونم. رسول کمی سکوت کرد و بعد گفت: — من اون چند روز فقط یه سؤال داشتم. محمد همان‌طور که ایستاده بود، منتظر ماند. رسول آرام گفت: — اینکه «محمد باور کرده؟» محمد نگاهش را مستقیم به او دوخت. — نه. من باور نکردم که تو اون کاری رو کرده باشی. فقط بلد نبودم زودتر اینو درست نشون بدم. رسول نفس عمیقی کشید. این‌بار دیگر چیزی بینشان نمانده بود جز خستگیِ مشترک و اعتمادِ زخمی‌شده‌ای که باید دوباره ساخته می‌شد. محمد دستش را جلو برد، نه برای دست دادن رسمی، بلکه برای یک اطمینان آرام. رسول نگاهش کرد، بعد دستش را بالا آورد و فشرد. نه محکم. نه طولانی. اما کافی بود.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
😐😐😐
خب حال نمی‌ده دیگه...👩🏻‍🦯 _ عموی امیرحسین