#ناشناس
به به سلااممم داداش احسانن
خوبی؟!
،
داداش تو آتیش بیار معرکه نیستی...
اگه باشی هم که دیگه رکورد منو نمیزنی😁😶🌫️
,
سلااااامممممم
،
این پیام فقط جهت خالی نبودن ناشناست هست 🤣🤣🤣
🪄
سلام،ممنونم 😂
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/44614
حرفتون کاملا درست و منطقیه
من از طرف شون معذرت میخوام
و اینکه میشه بگین تا کی میمونن چون واقعا دلم نمیخواد زمانشون تموم شه
🪄
خودمون هم دلمون نمیخواد تموم بشه 🥲
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/44614
نه مریضی جدید نیست
حماقت محض
من معذرت میخوام از طرفشون
خب میشع بازم حرف بزنین ؟
🪄
حتما ،ببخشید منتظر موندید
#رمان
#امیرحسین
پرستار گروه خونی رو گفت،یه لحظه از شدت تعجب چشمام میخواست بزنه بیرون ولی فعلا وقت نبود
با عمو رفتیم سمت آزمایشگاه
از من و عمو اول یه نمونه خون گرفتن
دو ساعت بعد جوابش اومد،عمو و من کم خونی داشتیم، راستش هممون داشتیم.من،بابا،عمو،احسان، عمه..همه
دکتر جوابو دید،گفت: شماها نسبتی دارید با مریض؟گفتم:نه.. مشکلی پیش اومده؟
گفت: نمیشه،اصلا امکان نداره کسایی که نسبتی باهم ندارن گروه خونیشون اینجوری بهم بخوره
الان چون اضطراریه یه واحد خون از شما یه دونه هم از اون آقا میگیریم تا تزریق کنیم به مریض ولی حتما باید آزمایش دی ان ای بدید
........................
بعد که خونو گرفت،یه شکلات دادم به عمو تا سرش گیج نره
خودمم با اینکه سرم گیج میرفت بلند شدم تا بریم پیش آقا محمد
انقد فکرم مشغول حرفای دکتر شد که نفهمیدم کی رسیدیم پیش آقا محمد
نمیدونم چندبار آقا محمد صدام زده بود که دیگه بار آخر دستشو گذاشت رو شونم
گفتم:جانم آقا؟
گفت:برو دستاتو بشور،عموتم ببر هم دستاشو بشوره هم یه آبی بزنید به دست و صورتتون
با گفتن چشمی با عمو رفتیم
.........................
دوساعت گذشته بود و خبری نبود
دکتر اومد بیرون،با گفتن حالش خوبه و چند ساعت دیگه بهوش میاد و فعلا تو ریکاوریه خیالمونو راحت کرد
بعد برگشت سمت من و گفت:قبل از تزریق خون شما به مریض خون خودشو گرفتیم،شماهم الان بیا آزمایش بده تا فردا جوابش بیاد
#رمان
#امیرحسین
این ۲۴ ساعت عین ۱ سال گذشت
نمیدونم چرا انقدر کش میومد
رسول بهوش اومده بودو حالا،بابا،همسر رسول و احسانم باخبر شده بودن
بابا از دیروز خیلی تو فکر بود،نمیدونم چی ذهنش میگذشت
گفته بودن نهایتا تا یه ساعت دیگه جواب آزمایش دی ان ای میاد
.....................
جواب آزمایش اومده بود و حالا بابا و عمو تو اتاق دکتر بودن
انگار من و احسان غریبه بودیم که نمیذاشتن بریم 😒به هر حال هرچی بود مربوط به ما و خانواده ما میشد
کلافه طول و عرض راهرو رو طی میکردم
که هر دوشون با چشما و صورتهایی که معلوم نبود چی توش میگذره اومدن بیرون
قبل اینکه حرفی بزنیم عمو گفت:بیاید همه بریم بیرون باباتون براتون توضیح میده
رفتیم تو حیاط بیمارستان و منتظر توضیحات بابا شدیم
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/44614
اتفاقا بیشتر پیامای احسان رو میخونم
ولی نمیدونم چرا بعضی ها اینطوری میگن
🪄
واقعا؟ خب خدارو شکر
#ناشناس
فکر کنم خبر خوش آقا مهدی
این بود که بیشتر میمونید؟
درسته؟
🪄
بله یکم بیشتر هستیم
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/44614
حرفتون کاملا درست و منطقیه
من از طرف شون معذرت میخوام
و اینکه میشه بگین تا کی میمونن چون واقعا دلم نمیخواد زمانشون تموم شه
🪄
خودمون هم دلمون نمیخواد تموم بشه 🥲
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس https://eitaa.com/Game_character/44614 اتفاقا بیشتر پیامای احسان رو میخونم ولی نمیدونم چرا
والا..
داداشم به این قشنگی مینویسه
#امیرحسین
#ناشناس
قهرید؟
تورو خدا پیام بدید
آخه ما چه گناهی کردیم
اونا یه گ..ه خوردن به ما چه آخه
من میخوام ادامه پیاماتون رو بدونم ادامه داستان رو بخونم تورو خداااااا پیام بدید
🪄
قهر چرا
نویسنده یه صحبت مهم داشت
ولی بیابد توهین نکنیم