eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Game_character/44614 نه مریضی جدید نیست حماقت محض من معذرت میخوام از طرفشون خب میشع بازم حرف بزنین ؟ 🪄 حتما ،ببخشید منتظر موندید
پرستار گروه خونی رو گفت،یه لحظه از شدت تعجب چشمام میخواست بزنه بیرون ولی فعلا وقت نبود با عمو رفتیم سمت آزمایشگاه از من و عمو اول یه نمونه خون گرفتن دو ساعت بعد جوابش اومد،عمو و من کم خونی داشتیم، راستش هممون داشتیم.من،بابا،عمو،احسان، عمه..همه دکتر جوابو دید،گفت: شماها نسبتی دارید با مریض؟گفتم:نه.. مشکلی پیش اومده؟ گفت: نمیشه،اصلا امکان نداره کسایی که نسبتی باهم ندارن گروه خونیشون اینجوری بهم بخوره الان چون اضطراریه یه واحد خون از شما یه دونه هم از اون آقا میگیریم تا تزریق کنیم به مریض ولی حتما باید آزمایش دی ان ای بدید ........................ بعد که خونو گرفت،یه شکلات دادم به عمو تا سرش گیج نره خودمم با اینکه سرم گیج می‌رفت بلند شدم تا بریم پیش آقا محمد انقد فکرم مشغول حرفای دکتر شد که نفهمیدم کی رسیدیم پیش آقا محمد نمیدونم چندبار آقا محمد صدام زده بود که دیگه بار آخر دستشو گذاشت رو شونم گفتم:جانم آقا؟ گفت:برو دستاتو بشور،عموتم ببر هم دستاشو بشوره هم یه آبی بزنید به دست و صورتتون با گفتن چشمی با عمو رفتیم ......................... دوساعت گذشته بود و خبری نبود دکتر اومد بیرون،با گفتن حالش خوبه و چند ساعت دیگه بهوش میاد و فعلا تو ریکاوریه خیالمونو راحت کرد بعد برگشت سمت من و گفت:قبل از تزریق خون شما به مریض خون خودشو گرفتیم،شماهم الان بیا آزمایش بده تا فردا جوابش بیاد
این ۲۴ ساعت عین ۱ سال گذشت نمیدونم چرا انقدر کش میومد رسول بهوش اومده بود‌و حالا،بابا،همسر رسول و احسانم باخبر شده بودن بابا از دیروز خیلی تو فکر بود،نمی‌دونم چی ذهنش می‌گذشت گفته بودن نهایتا تا یه ساعت دیگه جواب آزمایش دی ان ای میاد ..................... جواب آزمایش اومده بود و حالا بابا و عمو تو اتاق دکتر بودن انگار من و احسان غریبه بودیم که نمی‌ذاشتن بریم 😒به هر حال هرچی‌ بود مربوط به ما و خانواده ما میشد کلافه طول و عرض راهرو رو طی می‌کردم که هر دوشون با چشما و صورت‌هایی که معلوم نبود چی توش میگذره اومدن بیرون قبل اینکه حرفی بزنیم عمو گفت:بیاید همه بریم بیرون باباتون براتون توضیح میده رفتیم تو حیاط بیمارستان و منتظر توضیحات بابا شدیم
https://eitaa.com/Game_character/44614 اتفاقا بیشتر پیامای احسان رو میخونم ولی نمیدونم چرا بعضی ها اینطوری میگن 🪄 واقعا؟ خب خدارو شکر
فکر کنم خبر خوش آقا مهدی این بود که بیشتر میمونید؟ درسته؟ 🪄 بله یکم بیشتر هستیم
https://eitaa.com/Game_character/44614 حرفتون کاملا درست و منطقیه من از طرف شون معذرت میخوام و اینکه میشه بگین تا کی میمونن چون واقعا دلم نمیخواد زمانشون تموم شه 🪄 خودمون هم دلمون نمی‌خواد تموم بشه 🥲
قهرید؟ تورو خدا پیام بدید آخه ما چه گناهی کردیم اونا یه گ..ه خوردن به ما چه آخه من میخوام ادامه پیاماتون رو بدونم ادامه داستان رو بخونم تورو خداااااا پیام بدید 🪄 قهر چرا نویسنده یه صحبت مهم داشت ولی بیابد توهین نکنیم
احسان جان دنیا دو روزه اینقدر گریه نکن 🪄 گریه نکردم فعلا، هنوز وقت ندارم
واقعا براتون متاسفم که میاین و دل بقیه رو میشکونین معلوم نیست چه مریضیه که بعضیا گرفتن و میان دل بقیه رو میشکنن( احسان جون اصلا هم اینجوری نیست تو به حرف های بیهوده بقیه گوش نده همه ما تورو دوست داریم ) 🪄 ممنون از شما
میگم مگه قرار نبود با نویسنده برید بیرون؟ مثل سزی پیش فیلم بگیرید از خودتون بزارید ما بتونیم قیافه نویسنده رو ببینیم 😁😂 🪄 البته اگر نویسنده افتخار بده