شخصیتبازینعمتالهی💕
چیــ...چیو!؟ #مهدی
پرونده ای که زیر دستته ماجرای درگیری با متهم در بی دفاع تری حالت #سرهنگ
شخصیتبازینعمتالهی💕
پرونده ای که زیر دستته ماجرای درگیری با متهم در بی دفاع تری حالت #سرهنگ
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم...😔
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
تولد دیگه جز اون چی؟! #محمدجواد
بابا بیا بشین...
بابا که نشست کیک رو گذاشتم جلوش و گفتم: مامان که نیست همه باهم شمع رو فوت میکنیم، امااا افتخار بریدن کیک با شما..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیر که منو پیاده کرد من رفتم اون سمت خیابون و سوار یکی از ماشین های دربستی شدم که میرفت به سمت جنو
سرم رو تکیه دادم به شیشهی سرد ماشین. باد از درز پنجره میزد به صورتم، ولی آتیش درونم رو خاموش نمیکرد. گوشی توی جیبم مدام مثل یه بمب ساعتی سنگینی میکرد؛ منتظر بودم هر لحظه باز بلرزه. همون شمارهی ناشناس، همون پیامهای کوتاه، تحقیرکننده و پر از تهدید.
«داری وقت تلف میکنی احسان... هر چقدر دیرتر برسی، بدتر میشه.»
راست میگفت خیلی معطل کرده بودم .
دندونهام رو جوری روی هم فشار دادم که فکم تیر کشید. همهچیز از وقتی شروع شده بود که اولین ردِ مدارکِ ساختگی رو توی سیستم دیدم؛ فکر میکردم خودم میتونم جلوش رو بگیرم، فکر میکردم اگه تکوتنها سرنخ رو دنبال کنم، بدون اینکه بابا و عمو مهدی ، امیر یا حتی رسول درگیر بشن، این لجنزار رو جمع میکنم. اما اشتباه کرده بودم. افتاده بودم توی تلهای که دقیق برام کنده بودن؛ حالا اون آدم از تکتک حرکاتم باخبر بود و گامبهگام منو به جایی میکشوند که خودش میخواست.
ماشین وارد خیابونهای باریکتر و تاریکتر جنوب شهر شد. تیرهای چراغبرق یکیدرمیون خاموش بودن و ساختمونهای نیمهکاره و گاراژهای بسته، سایههای درازی روی آسفالت انداخته بودن.
راننده توی آینه نگاهم کرد و با تردید گفت:
— داداش، نبش همون کوچهای که گفتی رسیدیم. جای دیگهای که نمیخوای بری؟
دست کردم توی جیبم، کرایه رو بدون شمردن دادم و گفتم:
— نه، همینجا عالیه. ممنون.
پیاده شدم. صدای ماشین توی کوچه پیچید و بعد، سکوت سنگین دوباره همهجا رو گرفت. بوی آهن کهنه، خاکِ نمخورده و سرمای خشک هوا توی دماغم نشست. کلاهم رو کشیدم پایینتر و دستهام رو فرو کردم توی جیبم. میدونستم توی این بازی، زور بازو نمیکنه. بازی، بازیِ کثیفِ اطلاعات و تهدید بود.
چند قدم رفتم جلو. روبهروم یه قهوه خانه بود که درِ دوده گرفته اش نیمهباز مونده بود.
گوشی توی جیبم ویبره رفت. تکزنگ زد و قطع شد.
صفحه رو روشن کردم. یه پیام کوتاه تازه:
«بیا داخل. تنها. بدون بازی اضافه.»
نفسم رو کلافه و عصبی بیرون دادم. به آسمون ابری نگاه کردم؛ به یاد چهرهی نگرانِ امیرحسین افتادم، به صورت رنگپریدهی رسول.
زیر لب گفتم:
— تمومش میکنم... هر چی که هست، تمومش میکنم.
در رو با صدای قیژ مانندی هل دادم و رفتم داخل
#احسان
#ناشناس
حس میکنم رابطه عمو با امیر سرد شده مثل نعمت الهی نیست
🪄
عمو ، درخواست شفاف سازی دارن
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس حس میکنم رابطه عمو با امیر سرد شده مثل نعمت الهی نیست 🪄 عمو ، درخواست شفاف سازی دارن
کار بد کرده بود قهر بودم باهاش...👩🏻🦯
الانم آشتیِ آشتی نیستم... ولی خب..
ولی خب هنوزم مثل قبل یه تار مو از سرش کم بشه من دق میکنم...
_ عموی احسان و امیرحسین و رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
دور از جونت —امیر حسین
سلام امیرم... خوبی!؟
_ عموی احسان و امیرحسین و رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام امیرم... خوبی!؟ _ عموی احسان و امیرحسین و رسول
عه ببخشید
سلام
ممنون شما خوبی؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه ببخشید سلام ممنون شما خوبی؟ #امیرحسین
تو خوب باشی منم خوبم...🙂
#مهدی