eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چشمامو باز کردم باشه ممنون که بیدارم کردی.. (با اینکه اصلا نخوابیدم) پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم
منم رفتم سر کارم ...... شیفت منو جواد همیشه یکی بود مال من تموم شد بلند سدم رفتم سمتش و آروم گفتم جواد شیفتت تموم شده پاشو برو استراحت کن ......
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خوبم امیر... خوبم... نگران نباش خیلی خب... خسته نباشی... مبینمت #مهدی
درِ راننده رو باز کردم و سوار شدم. عمو حالش خوب نبود، اینو من می‌فهمیدم. هر وقت حالش خوب نبود روی صندلی شاگرد می‌نشست.سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشم‌هایش را بسته بود و دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش مشت کرده بود. نفس‌هایش سنگین و صدادار بود و قطره‌های عرقِ سرد روی پیشانی‌اش برق می‌زد. با ترس و شرمندگی سمتش چرخیدم و با صدایی که به زور از گلویم درمی‌آمد گفتم: — اجازه بدید توضیح... حرفم توی دهنم ماسید. عمو با بی‌حالی اما قاطع، دستِ لرزانش را بالا آورد تا ساکتم کند. پلک‌های خسته‌اش را از هم فاصله داد، اما حتی نگاهم نکرد. چشم دوخت به شیشه‌ی جلوی ماشین و با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد، گفت: — توضیحِ چی رو بدی احسان؟... این‌که چطور دورم زدی؟... یا این‌که چطور پای اون آدم رو دوباره باز کردی تو زندگی‌مون؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم و با التماس گفتم: — به خدا قسم من نمی‌خواستم پای شما گیر بیفته. وقتی دیدم اسم رسول تو پرونده‌ست، وقتی دیدم اون آدم داره تهدید می‌کنه و ادعا می‌کنه.. گفتم اگه شما یا بابا بفهمید داغون می‌شید. می‌خواستم خودم تنهایی لجن‌زاری که درست شده رو جمع کنم. عمو پوزخند تلخ و بی‌جانی زد. سرش را سمت پنجره چرخاند تا تاریکیِ خیابان را نگاه کند: — پس خواستی تنهایی قهرمان‌بازی دربیاری... آره؟ سرم را انداختم پایین. سکوتم سنگین‌ترین اعتراف بود. عمو با صدایی که حالا از شدت درد و غصه می‌لرزید، ادامه داد: — تو هیچی نمی‌دونی احسان... تو اصلاً نمی‌فهمی با کی رفتی سر یک میز نشستی... تو امروز فقط منو تو اون بازداشتگاه خرد نکردی، تو تمامِ اون گذشته‌ی لعنتی رو دوباره آوار کردی روی سرمون. می‌فهمی؟ ـــ لازم نیست کسی از این جریان چیزی بفهمه فهمیدی؟ نفسش برید و سرفه‌ی خشکی کرد. دستش را محکم‌تر روی قلبش فشرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود و مشخص بود به زور خودش را بیدار نگه داشته. دستم را با عجله سمت سوییچ بردم و استارت زدم: — عمو قلبت ... رنگ تو صورتت نمونده. می‌برمت بیمارستان پیشِ یه دکتر. سرش را به علامت منفی تکان داد. چشم‌هایش را دوباره بست و با بی‌رمقیِ تمام گفت: — دکتر لازم ندارم... فقط راه بیفت احسان. استارت بزن و از این خراب‌شده دور شو... فقط برو. ماشین را در سکوتی خفه‌کننده راه انداختم. بغض راهِ گلویم را بسته بود. من برای محافظت از خانواده‌ام جلو رفته بودم، اما حالا با دست‌های خودم، کاری کرده بودم که حالِ عمو از همیشه بدتر شود.
محمد جواد رو توی آبدارخانه دیدم بیش از حد تو فکر بود حتی متوجهم نشد اینقدر متوجه نشد که آب جوش ریخت روی دستش بهت زده به دستش نگاه میکرد دستشو گرفتم زیر آب سرد و گفتم : من اشتباهی کردم ؟ + آراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
متوجه حضور آراز نشدم؛ زیادی تو فکر بودم.. ... نه برای چی اینو میپرسی؟! #محمد‌جواد
تو حرفهای منو شنیدی بعد از اون جز به ضرورت حرف نزدی من اینو گفتم ؟ من گفتم حرف نزن؟ +آراز
پس چرا دیگه صدای شاد تو تو سالن نیست ‍؟ + آراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
پس چرا دیگه صدای شاد تو تو سالن نیست ‍؟ + آراز
سکوت رو ترجیح دادم؛ خودمم نمیدونستم چرا اینجوری میکردم.. فقط به دستم که سوخته بود نگاه کردم...
اکر ناراحت شدی ببخشید ولی من برای خودت میگم لبخند کمرنگی زدم و از توی کابینت پماد سوختگی رو بهش دادم از کنارش رد شدم و رفتم بیرون +آراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
اکر ناراحت شدی ببخشید ولی من برای خودت میگم لبخند کمرنگی زدم و از توی کابینت پماد سوختگی رو بهش داد
نمیدونستم چی باید بگم.. پماد رو روی قسمت سوخته زدم و چایی رو بیخیال شدم.. راه افتادم سمت خونه.. ..... وقتی رسیدم بابا رو مبل نشسته بود و دستشو با سرش گرفته بود؛ میدونستم یه چیزیش هست اما نمیگه... گفتم: سلاممم؛ بابا جون من چطوره؟!