شخصیتبازینعمتالهی💕
محمد جواد رو توی آبدارخانه دیدم بیش از حد تو فکر بود حتی متوجهم نشد اینقدر متوجه نشد که آب جوش ریخت
متوجه حضور آراز نشدم؛ زیادی تو فکر بودم..
...
نه برای چی اینو میپرسی؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
متوجه حضور آراز نشدم؛ زیادی تو فکر بودم.. ... نه برای چی اینو میپرسی؟! #محمدجواد
تو حرفهای منو شنیدی
بعد از اون جز به ضرورت حرف نزدی
من اینو گفتم ؟
من گفتم حرف نزن؟
+آراز
شخصیتبازینعمتالهی💕
پس چرا دیگه صدای شاد تو تو سالن نیست ؟ + آراز
سکوت رو ترجیح دادم؛ خودمم نمیدونستم چرا اینجوری میکردم..
فقط به دستم که سوخته بود نگاه کردم...
#محمدجواد
اکر ناراحت شدی ببخشید ولی من برای خودت میگم
لبخند کمرنگی زدم و از توی کابینت پماد سوختگی رو بهش دادم
از کنارش رد شدم و رفتم بیرون
+آراز
شخصیتبازینعمتالهی💕
اکر ناراحت شدی ببخشید ولی من برای خودت میگم لبخند کمرنگی زدم و از توی کابینت پماد سوختگی رو بهش داد
نمیدونستم چی باید بگم..
پماد رو روی قسمت سوخته زدم و چایی رو بیخیال شدم..
راه افتادم سمت خونه..
.....
وقتی رسیدم بابا رو مبل نشسته بود و دستشو با سرش گرفته بود؛ میدونستم یه چیزیش هست اما نمیگه...
گفتم: سلاممم؛ بابا جون من چطوره؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام پسر بابا خوبی عزیزم #عبدی
مگه میشه بابامو ببینم و خوب نباشم؟!😉
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
مگه میشه بابامو ببینم و خوب نباشم؟!😉 #محمدجواد
شیطون بیا ببشین ببینم از وقتی میری سر کار ما رو تحویل نمیگیریا آقای خوشتیپ
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
شیطون بیا ببشین ببینم از وقتی میری سر کار ما رو تحویل نمیگیریا آقای خوشتیپ #عبدی
نفرمایید این حرفا چیه😁
شما که خودت بهتر میدونی سرمون چقدر شلوغه..🙃
کنار بابا نشستم و سرمو گذاشتم رو شونهاش..
مثل همیشه کنارش حس آرامش خاصی داشتم...
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نفرمایید این حرفا چیه😁 شما که خودت بهتر میدونی سرمون چقدر شلوغه..🙃 کنار بابا نشستم و سرمو گذاشتم ر
خب ببینم جناب پدر؛ چرا انقدر بیحالی؟!
#محمدجواد