شخصیتبازینعمتالهی💕
اگه رسول،آقا محمدو داره ضایعش کنه منم عمومو دارم😎 _امیرحسین
پسرِ آقا محسن چرا از من مایه میزاری🦦
_ رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب پس خوبه میدونی دیگه... قانون خط قرمز منه... خیر نمیشه... حتی اگه امیرمم بود من پارتی بازی نمیکرد
حتی از منم برات خط قرمز تره؟
کارم گیره عمو این یه بارو یه کاری بکن
_رسول
https://eitaa.com/Game_character/46012 یعنی به سعید اعتماد نداری؟ #نیلو
+++
...
آیدی .... رو لطف میکنید بدید؟!
+++
بله بله حتما
@Sty_2001
این ایدیه اون شخصیتیه که تو ناشناس خواستید
چرا داستان رو ادامه ندادید میخوام ببینم عمو مهدی چجوری میخواد به امیر حسین و رسول قضیه احسان رو بگه
+++
اونم ادامه میدیم ایشالا❤️
شخصیتبازینعمتالهی💕
حتی از منم برات خط قرمز تره؟ کارم گیره عمو این یه بارو یه کاری بکن _رسول
شما همه تون تاج سرمید...
خیر...👀
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
پسرِ آقا محسن چرا از من مایه میزاری🦦 _ رسول
دوست دارم
_امیرحسین
آیدی .... رو لطف میکنید بدید؟!
+++
بله بله حتما
@Sty_2001
این ایدیه اون شخصیتیه که تو ناشناس خواستید
شخصیتبازینعمتالهی💕
سکوت کردم عمو هم چیزی نگفت به بابا پیامک دادم که داریم میریم خونه #احسان
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی درِ خانه توقف کرد. امیرحسین ترمز دستی را کشید و با لحنی که بوی دلخوری میداد گفت:
— رسیدیم... پیاده بشین.
دستم را بردم سمت دستگیرهی در که ناگهان گوشیم توی جیبم لرزید.
گوشی را درآوردم. صفحهاش که روشن شد، نگاهم روی اسم فرستندهی پیامک خشک شد. یک لحظه حس کردم تمام خونِ بدنم کشیده شد سمت پاهایم. رنگم مثل گچ سفید شد و نفسم توی سینه حبس شد.
عمو مهدی که داشت کمربندش را باز میکرد، از گوشهی چشم متوجهِ حالتم شد. مکث کرد. نگاهش بین صورتِ یخزدهی من و گوشی چرخید. خیلی سریع فهمید قضیه عادی نیست.
رو به امیرحسین کرد و با لحنی دستوری گفت:
— تو برو داخل. ما الان میایم.
امیرحسین با تعجب پرسید:
— چرا؟ اتفاقی...
عمو مهدی حرفش را برید:
— گفتم برو داخل امیرحسین!
امیرحسین با دلخوری پیاده شد، در را محکم کوبید و رفت سمت حیاط. به محض اینکه درِ حیاط بسته شد، عمو مهدی برگشت و در یک حرکت سریع، گوشی را از دستِ بیحس و لرزانِ من بیرون کشید.
نگاهش روی صفحهی گوشی قفل شد. پیامک از طرف ناصر بود. جملهای که نوشته بود، مثل پتک توی ماشینِ تاریک پیچید؛ عمو زیر لب زمزمهاش کرد:
«امروز که نشد، ولی باید باهات حرف بزنم... با تو و امیرحسین.»
چشمهای عمو مهدی گشاد شد. نفسش برید و با وحشت به من خیره شد. اسم امیرحسین کنار اسمِ من، برای عمو مثل یک حکمِ اعدام بود.
با صدایی که از ترس و خشم میلرزید، پرسید:
— امیر... امیر چیزی میدونه؟ اونم قاطیِ این بازیِ کثیف کردی؟
گلویم خشک شده بود. هیچ صدایی از حنجرهام بیرون نمیآمد. فقط با درماندگی و چشمهایی که پر از اشک شده بود، سرم را تکان دادم؛ به نشانهی تأییدِ اینکه ناصر میداند چطور باید از طریق امیرحسین به من ضربه بزند... و این یعنی خطر بیخِ گوشِ برادرم بود.
عمو نگاهش روی من قفل شد : باید باهات حرف بزنم باید ببینم این بازی از کجا شروع شد .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
جانم عزیزدلم!؟😂 _ عمو مهدی
کارم گیرشه جدی
_رسول