eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
تماس رو که قطع کرد پرسیدم : چی شده ؟ امیر در حالیکه لباسشو از چوب لباسی برداشت گفت : رسول رو کجا پیاده کردی ؟ حالش خوب بود ؟ پوزخند زدم : از من بهتر بود نزدیک خونه اش آدرس پارک رو بهش دادم .
زیپ کاپشنم را بالا کشیدم و برگشتم سمتش: — نمیای؟
پوزخند تلخی زدم و سرم را به پشتی در تکیه دادم: — انتظار داری بیام؟
دستی کلافه لای موهایم کشیدم و با لحنی ملتمس و نگران نگاهش کردم: — دلم می‌خواد بیای... این‌طوری نگرانتم، نمی‌تونم تو این حال ولت کنم و برم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از چشم‌های نگرانش دزدیدم؛ با صدایی خسته و بی‌رمق گفتم: — خیالت راحت... من هنوز زنده‌ام.
چند قدم رفتم جلوتر و با ناباوری سر تکان دادم: — احسان باورم نمیشه... چطور می‌تونی این‌قدر سرد باشی و جا بزنی؟
چشم‌هایم را بستم و بغض توی گلویم را به زور قورت دادم. با صدایی که تلخی‌اش تا عمق استخوان می‌سوزاند زمزمه کردم: — آزارش نمی‌دم... اون از من بدش میاد امیر. اگه منو ببینه حالش بدتر می‌شه. برو... فقط خودت برو پیشش.
چند قدم دیگر جلو رفتم و کلافه کنارش زانو زدم. دستم را گذاشتم روی بازویش و با اصرار توی چشم‌هایش زل زدم: — احسان، تورو خدا لجبازی نکن! پاشو بریم... اون الان حالش دست خودش نیست، اگه با هم بریم قضیه فرق می‌کنه. تنهایی نمی‌تونم جمعش کنم داداش، پاشو!
سرم را به آرامی تکان دادم و دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم. به زور لبخند بی‌روحی روی لب‌های خشکیده‌ام نشاندم تا کمی خیالش راحت شود: — نه امیر... اصرار نکن. من همین‌جا هستم... خونه می‌مونم. یکم استراحت می‌کنم تا فکرم آزاد بشه. تو برو، نگران من نباش، هیچ‌جا نمیرم.
با تردید و دودلی نگاهش کردم، انگار می‌خواستم از چشم‌هایش راست و دروغ حرفش را بخوانم، اما در نهایت با بی‌میلی بلند شدم و سمت در رفتم: — باشه... ولی بهت زنگ می‌زنم، گوشیت در دسترس باشه.
در که پشت سر امیر بسته شد و صدای قدم‌های عجولانه‌اش توی راهرو محو شد، پوزخندی تلخ روی لب‌هایم خشکید. «خونه می‌مونم»... خودم هم می‌دانستم این حرف یک دروغ محض بود. یک آرام‌بخشِ الکی برای امیر تا بی‌دغدغه دنبال رسول برود. مگه می‌شد رسول با آن وضعیت جسمی و روحی در ناکجاآباد پرسه بزند، مگه می‌شد ازش خبری نباشد و من بتوانم مثل یک مرده توی این چهاردیواری دوام بیاورم؟ حتی اگر رسول از من متنفر بود، حتی اگر با دیدنم خونش به جوش می‌آمد، من نمی‌توانستم... من تا تهِ این جهنم دنبالش می‌رفتم.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
باشه خداحافظ #عاطفه
تلفن رو که قطع کردم رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم.. (منظور همون حجابه: روسری و مانتو و...) تو پذیرایی نشستم و چادر رنگیمو گذاشتم بغلم...