شخصیتبازینعمتالهی💕
حالم بد شده بود.. سعی کردم آروم باشم و گفتم: علیرضا جیغ نزن توروخدا بیا بریم دیگه... زشته انقدر لجبا
رسول بهش بگو بیاد؛ گوش نمیده که...
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسول بهش بگو بیاد؛ گوش نمیده که... #عاطفه
باشه مامان اومدم......
بغلم کن بریم...
#علیرضا
شخصیتبازینعمتالهی💕
باشه مامان اومدم...... بغلم کن بریم... #علیرضا
فقط قول بده نزنیم تا بیام #علیرضا
شخصیتبازینعمتالهی💕
فقط قول بده نزنیم تا بیام #علیرضا
نه مامان چرا باید بزنمت آخه؟!
من کی تا حالا شما رو زدم مگه؟!
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
خبب..... هیچ وقت😁 #علیرضا
خب دیگه پس بیا بغلم بریم...
بغلش کردمو رفتیم تو آشپزخونه..
درو بستم و علیرضا رو نشوندم رو میز...
نفس عمیقی کشیدم..
سرم درد گرفته بود؛ یه قرص مسکن با یه لیوان آب برداشتم و خوردم...
رو صندلی بغل علیرضا نشستم سرمو تکیه دادم به دیوار که گفت:..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب دیگه پس بیا بغلم بریم... بغلش کردمو رفتیم تو آشپزخونه.. درو بستم و علیرضا رو نشوندم رو میز... نف
مامانیی من کار زشتی کردم؟😭
عمو واسه چی اینقدر داد زد؟؟🥺
مامانیی حالت خوبه؟🥺
#علیرضا
نشسته بودم گوشه دیوار
بابا نگاه غضب ناکی بم کرد که سرمو انداختم پایین و بابا رو به رسول شروع کرد
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
مامانیی من کار زشتی کردم؟😭 عمو واسه چی اینقدر داد زد؟؟🥺 مامانیی حالت خوبه؟🥺 #علیرضا
کارت که بله؛ کار خوبی نبود..
دیگه تکرار نشه باشه؟!
من چه بدونم مامان جان؟! اصلا به منو شما ربطی نداره..
سرشو ناز کردم و گفتم: آره عزیزم خوبم:)😊
#عاطفه