احسانو پیاده کردم و راه افتادم سمت کلانتری
به محض رسیدن،خودمو معرفی کردم و رفتم برا ضمانت
اما گفتن همون روز عمو ضمانت داده و برای همین آزاد شده
از کلانتری اومدم بیرون و زنگ زدم به احسان اما جواب نمیداد
#امیرحسین
آقا امیر حواست به احسان باشه حالش خوب نیست ولی هوای رسول هم داشته باش اونم زیاد روش فشار هست
✨
چشم
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/47430
برای رفیق منم که عضو شخصیت هاست دعا می کنید این بی قراری کردن هاش و اینکه تظاهر به حال خوب میکنه بلاخره کار دستش داده دعا کنید اتفاق جدی نیفتاده باشه و حالش بهتر بشه
✨
چشم حتما❤️🩹
#ناشناس
بله بله جناب کتک خورده ولی تو هم کتکش زدی ها 🤣🤣🤣
✨
خب من نمیزدم که به جاهای بد کشیده میشد
#ناشناس
از رسول چخبر چرا نیومد پیش احسان؟
واقعا که بی مسئولیته
✨
بی مسئولیت نیست!
ناراحته از کاری که کرده
#ناشناس
شخصیتبازینعمتالهی💕
https://eitaa.com/Game_character/47430 برای رفیق منم که عضو شخصیت هاست دعا می کنید این بی قراری کردن
چشم... ولی نمیگید کیه آدم هزار تا فکر میکنه🥲💔
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسانو پیاده کردم و راه افتادم سمت کلانتری به محض رسیدن،خودمو معرفی کردم و رفتم برا ضمانت اما گفتن
رفتم خونه...
طبقه بابا و طبقه خودمونو گشتم
نبود
زنگ زدم بابا ببینم رفته سایت،گفت نرفته
مثل ماتم زده ها نشسته بودم گوشه خونه که یه پیام برام اومد از طرف گوشی احسان
باورم نمیشد! چیشده که داداشم اینجوری نوشته؟
زنگ زدم به عمو..عمو هم گوشیش خاموش بود
احتمالا عملیاته
واییییی خدایااا
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی #قسمتدو رفتم سمت نمازخونه تا وضو بگیرم و دو رکعت نماز بخونم خیلی گیج میزدم بعد نماز دیدم
#پارتدلی
#فرشیدد
#قسمتسه
چند روزی از ماجرا گذشته بود ولی من نمیدانم چرا همش فکرم سمتش می رفت دلم نمیامد بروم آزمایش بدم اگه بدهم و درست در بیاید منن چیکار باید بکنم
کسی را نداشتم به او بگویم هیچ کس جز خودم و خدای خودم
وقت استراحت بود در واقع پروندهای زیر دستمون نبود همینطوری میامدیم سایت و میرفتیم رفتم غذا خوری سایت غذایم را گرفتم و تنها دور از هیاهوی بقیه نشستم عکس آقا محسن و تو گوشیم پیدا کردم با عکس بچگیم کنار هم گذاشتم اصلا شباهتی نداشتیم مو ها چشم ها مدل ابرو بینی لب هیچی بهم شبیه نبودیم چیزی از گلویم پایین نمیرفت بغض کردم یعنی میشد منم مثل رسول شم یک شبه کس و کار پیدا کنم
همینطوری که تو فکر بودم نگاهم به عکس بود که صدای آقای عبدی رو شنیدم سرم رو آوردم بالا با دیدنشون زود بلند شدم گفتم ببخشید متوجه حضورتون نشدم
آقای عبدی لبخنی که بسیار نادر دیده می شد زد و گفت بنشین آروم نشستم که گفت میتونم اینحا بنشینم ؟
به زور لبخندی ملیح زدم و سرم رو انداختم پایین گفتم هر طور راحتین آقا
آقای عبدی با من نشستن
من آروم آروم غذام رو میخوردم اما حواسم بود که همه نیرو ها چشمشون رو دوخته بودن بهم و این خیلی معذبم میکرد
غذا رو که خوردم بلند شدم که بروم ظرفم رو تحویل بدم آقای عبدی گفت بنشین نشستم
گفتن فرشید تو و بعضی از دوستانت بر خلاف بعضی ها خیلی آروم هستین بعضیا ذر مواجهه با من چاپ لوسی میکنن احترام های الکی و خارج از سلسله مراتب میزارن و این خیلی عصبیم میکنخ اما تو نمونه بارز یک مامور نمونه و با خشوع هستی
آرام لبخندی زدم و گفتم ممنون آقا شما به من لطف دارین با اجازه
عبدی:میتونی بری
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm1r4se&btn=پارت.دلی.به.قلم.فرشید