eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعا چرا رسول نمیاد معذرت خواهی کنه؟ ار دیشب خودشو زده به اون راه برا همون نیستش درسته؟ که نخواد معذرت خواهی کنه ✨ نه اصلا اینطوری نیست در مورد داداشم درست حرف بزنید
https://eitaa.com/Game_character/47520 حس من میگه یا رسوله یا آقا محمد چون هیچکدوم نيستن): ✨ ایشالا که اونا نیستن
خیلییییی قانونگذار اعظم باحالهههه دوستش دارممممم حرف فقط حرف اونه حواستون باشه فقط اون حرف میزنهههه ✨ ماهم دوستش داریم بله..صد در صد
یه ذره دادو بیداد کردم بعد گفتم کیی محاکمه میشممم +عبدالله زاده
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بشین ببینم حرف نزدی انتظار داری جواب درست بت بدیم بشین! _امیرحسین
هوییی درست حرف بزنن یعنی چی چیزی نگفتم شهاب اسک.ل که همشو گفته دیگه +عبدالله زاده
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
قبل از اینکه برم داخل گوشیم زنگ خورد از دیدن شماره جا خوردم نه که غیر عادی باشه نه منتظرش بودم حتی
— جانم رسول؟ هیچی نمی‌گفت. سکوت پشت خط آن‌قدر سنگین بود که صدای تپش قلبم رو می‌شنیدم. — رسول جان، صدامو داری؟ فقط صدای نفس‌های بریده و سنگینش می‌اومد. — من می‌دونم می‌شنوی داداش... اگه... تا اینو گفتم، پرید وسط حرفم. با لکنت و صدایی که بغض توش غوغا می‌کرد، گفت: — بـ... ببخشید... خودمو زدم به اون راه؛ نمی‌خواستم شرمندگی‌اش بیشتر از این بشه. لحنم رو سبک و عادی کردم: — چیو ببخشم پسر؟ — حرفامو... صداش... امان از صداش! امان از مغز من که فراموش نمی‌کرد چطور با مشت و سیلی و حرف‌های تلخ ماشین رو ترک کرده بود. ولی الان وقت کینه نبود. نفسم رو با آرامش ساختگی بیرون دادم: — دلخوری نیست... — احسان، من باید باهات... نذاشتم ادامه بده، باید بهش نشون می‌دادم همه‌چیز امنه و هنوز همون برادرِ قبلی‌ام: — باشه، باید یه سر بیام پیش علیرضا، بهش قول دادم براش یه چیزی بیارم... با هم حرف می‌زنیم لحنم کاملاً بی‌خیال و صمیمی بود، انگار نه انگار که چند ساعت پیش تو صورت هم چنگ انداخته بودیم و طوفان به پا شده بود. رسول که از این همه ملایمت بیشتر از قبل شرمنده شده بود، نفس عمیقی کشید و خواست بگه: — احسان، واقعاً ... من خـ... اما درست همون لحظه صداش شکست، خش‌خش شدیدی توی اسپیکر پیچید و با یه بوق ممتد، آنتن گوشی پرید. صفحه‌ی گوشی خاموش و روشن شد: «عدم دسترسی به شبکه» چند ثانیه گوشی رو جلوی چشمم نگه داشتم. بغض رسول توی گوشم مونده بود، ولی ناصر درست چند قدم جلوتر انتظارم رو می‌کشید. گوشی رو توی جیبم چپوندم، از روی نیمکت بلند شدم و قدم‌هام رو به سمت ساختمون تند کردم.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
ساکت ببینم اینجا با اون....بودی فرق داره _امیرحسین
..... اونجا هزاران بار می‌ارزه به این آشغ.ال.دو.نی +عبدالله زاده