شخصیتبازینعمتالهی💕
یه ذره دادو بیداد کردم بعد گفتم کیی محاکمه میشممم +عبدالله زاده
بشین ببینم
حرف نزدی انتظار داری جواب درست بت بدیم
بشین!
_امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بشین ببینم حرف نزدی انتظار داری جواب درست بت بدیم بشین! _امیرحسین
هوییی درست حرف بزنن
یعنی چی چیزی نگفتم شهاب اسک.ل که همشو گفته دیگه
+عبدالله زاده
شخصیتبازینعمتالهی💕
هوییی درست حرف بزنن یعنی چی چیزی نگفتم شهاب اسک.ل که همشو گفته دیگه +عبدالله زاده
ساکت ببینم اینجا با اون....بودی فرق داره
_امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
قبل از اینکه برم داخل گوشیم زنگ خورد از دیدن شماره جا خوردم نه که غیر عادی باشه نه منتظرش بودم حتی
— جانم رسول؟
هیچی نمیگفت. سکوت پشت خط آنقدر سنگین بود که صدای تپش قلبم رو میشنیدم.
— رسول جان، صدامو داری؟
فقط صدای نفسهای بریده و سنگینش میاومد.
— من میدونم میشنوی داداش... اگه...
تا اینو گفتم، پرید وسط حرفم. با لکنت و صدایی که بغض توش غوغا میکرد، گفت:
— بـ... ببخشید...
خودمو زدم به اون راه؛ نمیخواستم شرمندگیاش بیشتر از این بشه. لحنم رو سبک و عادی کردم:
— چیو ببخشم پسر؟
— حرفامو...
صداش... امان از صداش! امان از مغز من که فراموش نمیکرد چطور با مشت و سیلی و حرفهای تلخ ماشین رو ترک کرده بود. ولی الان وقت کینه نبود. نفسم رو با آرامش ساختگی بیرون دادم:
— دلخوری نیست...
— احسان، من باید باهات...
نذاشتم ادامه بده، باید بهش نشون میدادم همهچیز امنه و هنوز همون برادرِ قبلیام:
— باشه، باید یه سر بیام پیش علیرضا، بهش قول دادم براش یه چیزی بیارم... با هم حرف میزنیم
لحنم کاملاً بیخیال و صمیمی بود، انگار نه انگار که چند ساعت پیش تو صورت هم چنگ انداخته بودیم و طوفان به پا شده بود. رسول که از این همه ملایمت بیشتر از قبل شرمنده شده بود، نفس عمیقی کشید و خواست بگه:
— احسان، واقعاً ... من خـ...
اما درست همون لحظه صداش شکست، خشخش شدیدی توی اسپیکر پیچید و با یه بوق ممتد، آنتن گوشی پرید. صفحهی گوشی خاموش و روشن شد: «عدم دسترسی به شبکه»
چند ثانیه گوشی رو جلوی چشمم نگه داشتم. بغض رسول توی گوشم مونده بود، ولی ناصر درست چند قدم جلوتر انتظارم رو میکشید. گوشی رو توی جیبم چپوندم، از روی نیمکت بلند شدم و قدمهام رو به سمت ساختمون تند کردم.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
ساکت ببینم اینجا با اون....بودی فرق داره _امیرحسین
..... اونجا هزاران بار میارزه به این آشغ.ال.دو.نی
+عبدالله زاده
https://eitaa.com/Game_character/47533
حامد هم نیست 😕
✨
آره متاسفانه
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/47535
پس خبر دارین شماها😈🤣🤗
✨
......
#ناشناس
امیییر میشه به آقا رسول بگی برگرده بنویسه برامون
✨
آقا رسول فک کنم خودش اومد
چشم میگم
#ناشناس
من دلم برای احسان سوخت
میشه برای بغلش کنی ؟
بذاری فقط گریه کنه ؟
✨
داداشم مظلومه
چشم
#ناشناس
از علی وحامد چخبر دیگه برادرانه نمیخونیم ازشون؟؟؟
✨
علی آقا و آقا حامد توجه فرمایید
#ناشناس
همه رفتن..
من موندم و علیرضا و رسول...
علیرضا رو خوابوندم و رفتم پیش رسولو چون دیدم حالش خیلی خوب نیست، با لحنی آروم گفتم: زخم روی صورتت چیه؟!
اصلا چرا گوشیتو خاموش کردی؟!
از نگرانی صدبار مردم و زنده شدم رسول..
اصلا... چرا دعوا کردید؟!
#عاطفه