eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان ✨ #رسول بعد تماس با احسان پاشدم رفتم داخل که دیدم عمو دست علی رو داره میکشه میبرتش زود رفتم س
چند دقیقه ای میشد که مامان زینب از اتاق بیرون رفته بود و من تنها شده بودم دوباره چشمم به انگشتر توی دستم افتاد، با سر انگشت هام آروم نوازشش کردم، دستام هنوز می‌لرزید و این به وضوح مشخص بود شاید باید همه چیز رو تموم میکردم... شاید این درست ترین راه بود... باید همه رو راحت میکردم، هم علی رو، هم خودمو، هم بقیه رو دعوای چند ساعت پیشمون دوباره تو سرم مرور شد... من چم شده بود!؟ چرا فقط نگاهش کردم!؟ چرا هیچ کاری نکردم!؟ از اون حنانه‌ی لجباز و مغرور گذشته چیزی نمونده بود!؟ نفس عمیقی کشیدم... سینه ام هنوز از فشار چند ساعت قبل سنگین بود باید همه چیز رو تموم میکردم تا بیشتر از این نشکستم و خورد نشدم... باز یاد دعوای آخرمون افتادم و اون کارش... با یاد آوری تمام اتفاقات این چند وقت تصمیم خودم رو گرفتم.. بغضم رو با زحمت پایین فرستادم، انگشتر رو از دستم در آووردم، چند لحظه بین انگشت هایم نگه اش داشتم، بعد بی رمق روی میز کنار تحت رهایش کردم سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم هامو بستم بلکه از سردردم کم شه نمیدونم چقدر گذشت ولی با صدای در چشم هامو باز کردم... با دیدنش تو چهارچوب در قلبم بی رحم خودشو به سینه ام میکوبید... بدنم گر گرفت... دستام شروع کرد به لرزیدن... نفس هام سخت شده بود و سینه ام درست همون جایی که چند ساعت پیش درد گرفته بود دوباره تیر کشید... پتو رو با دستم فشار دادم و چشم هامو محکم بستم نگران صدام زد و کمی جلو اومد که دستمو بالا بردم و جلوش گرفتم، صدام بلند شد _ جلو نیا با تعجب بهم نگاه کرد اومد حرفی بزنه که اجازه ندادم و پیش دستی کردم با بغض و لرزشی که تو صدام مشخص بود گفتم _ ب...برو ب... بی..بیرون... چند لحظه گذشت ولی هیچ عکس‌العملی نشون نداد این دفعه فریاد زدم _ بروووو بیروننننن اشک هام سرازیر شدن... بهت زده خواست از در بیرون بره که یاد چیزی افتادم و صداش کردم _ آقای محمدی... با تعجب سمتم برگشت که ادامه دادم _ ای... این انگشتر هم... با خودتون ببرید... نمیخام دیگه... چیزی پیشم بمونه.. بعد از اینکه مرخص شدم... میام... وسایلمو جمع میکنم... میبرم... آخرین کلمات به سختی از بین نفس های بریده ام بیرون آمد لرزش دستام شدت گرفته بود... سرم مثل تنور داغ شده بود... بر خلاف سرم تمام بدنم یخ کرده بود.. قلبم بازیش گرفته بود و داشت از سینه ام بیرون میزد... به سختی نفس میکشیدم... کم کم تصویر و صداهای اطرافم در حال تار شدن بود... قلبم تیر کشید بی اختیار دستم لباس بیمارستان رو چنگ زد و موچاله کرد سعی کردم نفس های عمیق و بلند بکشم و ریه هامو از هوا پر کنم.. اما فایده ای نداشت... نفس... نمیتونستم نفس بکشم... یکی از پرستار ها با شنیدن صداها به سمت اتاق اومد با دیدن من در اون حال با زدن تنه ای به علی به سمت من پا تند کرد دکمه کنار تخت را فشار داد و همزمان با صدایی بلند کمک خواست دو پرستار دیگه به همراه دکتر کشیک وارد شدن یکی از پرستار ها سمت علی رفت + لطفا بیرون منتظر بمونید آقا خواست حرفی بزنه که پرستار این بار محکم تر گفت + لطفا بیرون باشید اجازه بدید ما کارمون رو انجام بدیم بعد هم علی رو به سمت بیرون هدایت کرد و در رو بست پرستار ها دور تختم جمع شده بودن صدای دکتر رو می‌شنیدم... اما نمیتونستم عکس‌العملی نشون بدم _ صدای منو می‌شنوی!؟ چند تا نفس آروم بکش... در همین حین یکی اکسیژن خون را اندازه گرفت و ماسک اکسیژن را روی صورتم قرار داد... دیگری فشار خون را اندازه گرفت، و پرستار دیگر مانیتور قلب را دوباره متصل کرد حال صدای دستگاه ها سکوت اتاق رو میشکست...
لطفا تو ناشناس بگید از کی فیلم سم بفرستم واستون به عنوان پیام بازرگانی عمو میرسونه به گوشم🙄😂
رسول برم ببینم ازت چیزی دارم یا نه؟