شخصیتبازینعمتالهی💕
دعوا نکنید حالا😂🙈 #احسان
دعوا نیست که فقط قراره آقا رسول بره فرشا رو بشوره
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه تو رو خدا بیا بگو 😂 #امیرحسین
وقتی امیر فاز بزرگتر بودن برمیداره🙄
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
وقتی امیر فاز بزرگتر بودن برمیداره🙄 #احسان
430.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان فاز برداشتن رو نشون میدم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه تو رو خدا بیا بگو 😂 #امیرحسین
نمیگم داداش
احترام بزرگترو نگه میدارم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
دعوا نیست که فقط قراره آقا رسول بره فرشا رو بشوره #امیرحسین
من اون موقعم گفتم فرش بشوریم شما گفتید نه ظرف بشوریم
میشورم داداش غمت نباشه
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
وقتی امیر فاز بزرگتر بودن برمیداره🙄 #احسان
فاز چیه داداش بزرگتره خب
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
آفرین الان ازت راضیم😂❤️ #امیرحسین
خب پس حله
همینو میخواستم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه چند دقیقه ای میشد که مامان زینب از اتاق بیرون رفته بود و من تنها شده بودم دوباره چشمم
#رمان✨
#عطیه
دم ظهر بود و تازه برگشته بودم خونه.
امروز رو مرخصی گرفته بودم تا وقتی ریحانه میرسه خونه باشم. وقتی میرسید حتما خیلی خسته بود، پس تصمیم گرفتم یه غذایی درست کنم که وقتی اومد بخوریم. حلما رو خوابوندم و دست به کار شدم.
غذامو گذاشتم دم بکشه، زیرشم کم کردم که صدای اذان بلند شد.
رفتم وضو گرفتم، چادر نمازمو که گل های آبی داشت برداشتم و سر کردم، سجادهای که هدیهی محمد بود رو روی زمین پهن کردم و قامت بستم.
...
صدای زنگ در بلند شد. عزیز خیلی زود سمت در رفت و اونو باز کرد. با باز شدن در چهرهی خندان ریحانه رو دیدم.
مثل همیشه پر انرژی بود... با شیطنت گفت:
+ سلام عزیز خانوم گل، خوب هستید شما!؟
احیانا یه دختر بدقول سفارش نداده بودید براتون بفرستن!؟
عزیز خندید و ریحانه رو بغل کرد... چند ثانیه که گذشت صدای اعتراضی ریحانه همراه با خنده بلند شد.
+ عزیز نمیخوای مارو راه بدی تو خونه که همینجا دم در نگهمون داشتی!؟
لااقل میزاشتی بیام تو بعد اینجوری بغلم میکردی...
به خدا مردم از خستگی قربونت بشم... اجازه هست بیام تو!؟
در همین بین از آغوش هم بیرون اومدن، عزیز از جلوی در کنار رفت و لبخندش پر رنگ تر شد.
× چرا که نه. بیا تو دخترم
...
عزیز و ریحانه تو هال نشسته بودن. سمت اتاق رفتم...
محمد وقتی میگفت میاد هم ممکن بود نیاد، چه برسه وقتی از قبل میگفت که نمیرسه بیاد... با این حال سمت گوشی رفتم و باهاش تماس گرفتم...
با پیچیدن صدای گرمش تو گوشم، ناخودآگاه لبخند روی لبم پر رنگ تر شد...
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #عطیه دم ظهر بود و تازه برگشته بودم خونه. امروز رو مرخصی گرفته بودم تا وقتی ریحانه میرسه خونه
از همین الان اطلاع رسانی کنم از ریحانه خانومم خوشم نیومد
#امیرحسین