شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #عطیه دم ظهر بود و تازه برگشته بودم خونه. امروز رو مرخصی گرفته بودم تا وقتی ریحانه میرسه خونه
#رمان ✨
#محمد
حدودا ساعت ۱۲ بود، از صبح مشغول خوندن پرونده جدید بودم گوشیم زنگ خورد. دستی به چشمام کشیدم و گوشی رو از روی میز برداشتم با دیدن اسم عطیه لبخندی زدم و جواب دادم.به به عطیه خانوم سلام علیکم
عطیه هم پر انرژی جواب دادعلیک سلام آقای فرمانده احوال شما؟
با خنده جواب دادم عالی،، در خدمتم بفرمایید
عطیه گفت محمد نگو برای ناهار نمیتونی بیایی
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم
خانوم جان من دیشب هم گفتم نمیتونم برسونم خودمو.
عطیه گفت بله فرمودید ولی گفتم شاید فرجی شد بتونی بیایی
خندیدم و گفت توی کار ما معجره و فرج معنی نمیده
عطیه گفت حداقل برای شام خودت رو برسون.
گفتم چشم میرسونم خودمو.
کمی صحبت کردیم و خداحافظی کردم
بعد از تموم شدن پرونده، اسم چند نفر با چنتا مشخصاتی که توی پرونده بود و نوشتم و رفتم پایین پیش رسول.
مثل همیشه تا گردن توی سیستمش بود
روی شونش زدم که برگشت خواست بلند بشه گفتم بشین رسول.
برگه رو جلوش گذاشتم و گفتم حدودا دو ساعت دیگه جلسه هست، تا اون موقع هرچی اطلاعات از این اسامی میتونی پیدا پیدا کن. رسول گفت چشم اقا.
خسته نباشیدی بهش گفتم و توی اتاقم برگشتم. روی صندلی نشستم و چشمام رو بستم.
از امروز چند باری توی فکر ریحانه بودم.
بعد از شهادت بابا عقایدش تغییر کرد. انگار این کشور رو مقصر میدونست، بخاطر همین اختلاف نظر همیشه داشتیم.
همون اوایل گاهی من و عزیز باهاش صحبت میکردیم ولی اصلا انگار توی مخش نمیرفت.
از همون موقع دیگه در این باره باهاش صحبت نکردم تا رابطه خواهر برادریمون هم خراب نشه. عزیر هم چیزی نمیگفت
چند سالی هم میشه که بخاطر دانشگاه و درس و این حرفا رفته بود شیراز چند ماهی یه بار میومد تهران.
بلاخره شب شد، در رو باز کردم و داخل حیاط رفتم که دیدم عزیز و عطیه و ریحانه توی حیاط بودن.
ریحانه با دیدنم سریع بلند شد و سمتم اومد مثل همیشه با انرژی گفت به به اقا محمد بلاخره راضی شدی بیایی خونه انگار؟
خندیدم و هم رو بغل کردیم که گفتم حداقل من میام خونه شما که سالی یه بار پیش ما میایی چی؟
ریحانه گفت بخدا داداش اینقدر درگیر درس و دانشگاه و امتحانات هستم که اصلا وقت نمیکنم بیام.
دستم رو بالا بردم و گفتم اقا ما تسلیم، ریحانه زد زیر خنده که عزیز و عطیه هم خندیدن. روی تخت توی حیاط نشستم و گفتم هوا به این خوبی شام هم بیرون بخوریم. سه تاشون سمت اشپزخونه رفتن تا شام رو آماده کنن منم کمی حلما رو بغل کردم.
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسول و امیر چرا با خانما مشکل دارن🤨🦦🔪 #حامد
مثل شما باشیم خوبه دیگه خودم میگیرمش و اینا؟؟؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسول و امیر چرا با خانما مشکل دارن🤨🦦🔪 #حامد
من که گفتم که
گفتم بعد عاطفه دیگه زن ستیز شدم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسول و امیر چرا با خانما مشکل دارن🤨🦦🔪 #حامد
خاندان موحد ترجیح میدن همیشه پیش هم باشن حتی اگه به منقرض شدن نسلشون منجر بشه البته اگه اون هر شب رفتنمون رو فاکتور بگیریم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
مثل شما باشیم خوبه دیگه خودم میگیرمش و اینا؟؟؟ #امیرحسین
خب خودش میخواد بگیره چیکارش داری...🤣🤣
#داوود