eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
60 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Game_character/59775 یکی از شخصیت هایی که اینجا داره عاطفه هست لطفا نزلرسد این پیامو ببینه که بهتون کفتم چون الانم تظاهر میکنه خوبه ولی من میدونم خوب نیست و همس الکیه به عر حال دعا کنید حالش خوب بشه 🖋 شرمنده به هر حال میبینن آخی انشاالله بهتر شن
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آره بچممممم🥺😭 خوب نیستش😭😭😭 _ رسول
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آره بچممممم🥺😭 خوب نیستش😭😭😭 _ رسول
نمیزارم اینجوری بمونه که 🥲 عاطفه ی خوشگل منه ها 🥺🥲 هنوز بی رسول نشده که بخواد غصه بخوره که...🙃 _ رسول
مهدی در سکوتِ صندلی عقبِ آژانس، غرق در افکارِ خاکستری بود. ضعفِ ناشی از جراحی، دست و پاهایش را کرخت کرده بود و خیابان‌های شهر از پشت شیشه، گویی در حالِ گریختن بودند. ناگهان گوشی در دستش لرزید. نوری ضعیف در تاریکیِ اتاقکِ ماشین درخشید. پیامکی روی صفحه ظاهر شد؛ پیامکی که محتوایش هرچه بود، با یک نام به اوجِ وحشت رسیده بود: «محسن». آن اسم، آن تهدیدِ نانوشته که حالا روی صفحه بود، مثلِ تیغی در گلوی مهدی فرو رفت. غریزه به او حکم کرد که مدرک جمع کند. انگشتش لرزان به سمت دکمه‌های کناری رفت تا از صفحه اسکرین‌شات بگیرد. اما درست در همان ثانیه، اتفاق عجیبی افتاد. صفحه، انگار که زنده باشد، ناگهان ریست شد. پیام، قبل از آنکه حتی ذهنش بتواند کلماتش را تحلیل کند، مثلِ دودی در باد محو شد. مهدی با دستپاچگی گوشی را بالا گرفت. وارد صندوقِ پیام‌ها شد، هیستوری را زیر و رو کرد، حتی بخشِ پیام‌های پاک‌شده را چک کرد. هیچ‌چیز نبود. نه شماره‌ای، نه پیامی، نه حتی یک نوتیفیکیشنِ ساده. انگار که اصلاً هیچ پیامی دریافت نکرده بود. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست و دستش روی لبه‌ی صندلی سفت شد. سعی کرد متنِ پیام را به یاد بیاورد، اما ذهن‌اش انگار تهی شده بود؛ هیچ‌چیز جز آن اسمِ لعنتی باقی نمانده بود. او دیگر تنها نبود؛ غریبه‌ای در گوشیش خانه کرده بود که نه تنها تهدیدش می‌کرد، بلکه داشت دسترسی‌هایش را هم به بازی می‌گرفت. گوشی در دستش دیگر یک وسیله‌ی ارتباطی نبود؛ یک جاسوسِ همراه بود که داشت لحظه‌به‌لحظه زندگی‌اش را از درون می‌درید. (ممبرمون)