شخصیتبازینعمتالهی💕
آره بچممممم🥺😭 خوب نیستش😭😭😭 _ رسول
نمیزارم اینجوری بمونه که 🥲
عاطفه ی خوشگل منه ها 🥺🥲
هنوز بی رسول نشده که بخواد غصه بخوره که...🙃
_ رسول
#پارتدلی
مهدی در سکوتِ صندلی عقبِ آژانس، غرق در افکارِ خاکستری بود. ضعفِ ناشی از جراحی، دست و پاهایش را کرخت کرده بود و خیابانهای شهر از پشت شیشه، گویی در حالِ گریختن بودند.
ناگهان گوشی در دستش لرزید. نوری ضعیف در تاریکیِ اتاقکِ ماشین درخشید. پیامکی روی صفحه ظاهر شد؛ پیامکی که محتوایش هرچه بود، با یک نام به اوجِ وحشت رسیده بود: «محسن». آن اسم، آن تهدیدِ نانوشته که حالا روی صفحه بود، مثلِ تیغی در گلوی مهدی فرو رفت.
غریزه به او حکم کرد که مدرک جمع کند. انگشتش لرزان به سمت دکمههای کناری رفت تا از صفحه اسکرینشات بگیرد. اما درست در همان ثانیه، اتفاق عجیبی افتاد. صفحه، انگار که زنده باشد، ناگهان ریست شد. پیام، قبل از آنکه حتی ذهنش بتواند کلماتش را تحلیل کند، مثلِ دودی در باد محو شد.
مهدی با دستپاچگی گوشی را بالا گرفت. وارد صندوقِ پیامها شد، هیستوری را زیر و رو کرد، حتی بخشِ پیامهای پاکشده را چک کرد. هیچچیز نبود. نه شمارهای، نه پیامی، نه حتی یک نوتیفیکیشنِ ساده. انگار که اصلاً هیچ پیامی دریافت نکرده بود.
عرق سردی روی پیشانیاش نشست و دستش روی لبهی صندلی سفت شد. سعی کرد متنِ پیام را به یاد بیاورد، اما ذهناش انگار تهی شده بود؛ هیچچیز جز آن اسمِ لعنتی باقی نمانده بود. او دیگر تنها نبود؛ غریبهای در گوشیش خانه کرده بود که نه تنها تهدیدش میکرد، بلکه داشت دسترسیهایش را هم به بازی میگرفت. گوشی در دستش دیگر یک وسیلهی ارتباطی نبود؛ یک جاسوسِ همراه بود که داشت لحظهبهلحظه زندگیاش را از درون میدرید.
#ادامه_دارد
(ممبرمون)
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی مهدی در سکوتِ صندلی عقبِ آژانس، غرق در افکارِ خاکستری بود. ضعفِ ناشی از جراحی، دست و پاهای
عاووووووووو به بههههههه😍❤️
مهدی منم!؟؟؟؟؟؟🥹
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینقدر نوشتم... هنوز جنازه رو نیاووردن... البته دور از جون🥲
چشم هام هم دیگه از خستگی باز نمیتونه.
شبتون بخیر
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
جهت اینکه بگم خیلی خوشحالم...🥹👈🏻👉🏻 _عمومهدیِامیرحسین
واییی منمم
ـــ محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
جهت اینکه بگم خیلی خوشحالم...🥹👈🏻👉🏻 _عمومهدیِامیرحسین
دقیقا منم..🥲
_امیرِعمومهدی