سمت اتاق مهدی رفتم و در رو باز کردم که دیدم بیداره و روی تخت نشسته..
امیرحسین هم پشت سرم وایساده بود که گفتم احوال شما آقا مهدی..
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
اشکال نداره ❤️🩹 _امیرِعمومهدی
داره...
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عمو جانم..مگه من نگفتم قلب بشکنه از منم میشکنه؟🥺 _امیرِعمومهدی
چشم... نشکنه🥺❤️🩹
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داره... _عمومهدیِامیرحسین
خودتو درگیر نکن ولش کن.
_امیرِعمومهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
باش... رفتم به سمت سایت ولی آقا محمد تو اتاقش نبود چشم چرخوندم ولی بچه هارو ندیدم پس مستقیم رفتم سرا
امروز بخاطر برگشتن از معموریت دیر تر رفتم سایت.
وارد که شدم چشمی رو میزا چرخوندم، فقط رسول بود که طبق معلوم تو مانیتور بود بقیه نبودن
به سمتش رفتم، اول صداش زدم ولی نشنید برای همین دستمو گذاشتم رو شونش که برگشت سمتم
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
چشم... نشکنه🥺❤️🩹 _عمومهدیِامیرحسین
بی بلا..
_امیرِعمومهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
امروز بخاطر برگشتن از معموریت دیر تر رفتم سایت. وارد که شدم چشمی رو میزا چرخوندم، فقط رسول بود که ط
هد ست رو از رو گوشم برداشتم از جام بلند شدم
عه سلام آقا...رسیدن بخیر کی برگشتین
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
سمت اتاق مهدی رفتم و در رو باز کردم که دیدم بیداره و روی تخت نشسته.. امیرحسین هم پشت سرم وایساده بو
سرم رو بلند کردم و به محسن نگاه کردم... به احترامش از تخت بلند شدم و وایسادم... مطمئن بودم تا الان قضیه رو فهمیده که اینجوری عصبانی اومده و با کنایه حرف میزنه.. سرم رو پایین انداختم و سلام آرومی زمزمه کردم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
ایششششش فراوان😒💅💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا