eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
57 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
پس برم؟🙃 #رسول
رسولللل!!! بیا برو غذاتو از آبدارخونه بردار بیا اتاق من زود
از زبان رسول و محسن هم بنویس ࣪˖ ִֶָ ✧ داشت خیلی غمم گین میشد نتونستم ادامه بدم... اگه خودشون دوست داشتن مینویسن..🥲
میشه خواهش کنم ازتون صحبت آزاد رو ادامه بدید؟ ࣪˖ ִֶָ ✧ چشم🥲
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
این شد جواب من آقا مهدی؟ همین؟ #محسن
اصلا... اصلا حقشون بود... اون دوتا رم باید میزدم... هی هر روز دعوا دعوا دعوا... بیمارستان دعوا... تو خیابون دعوا... خونه دعوا.. بسه دیگههههه... تو که هیچی بهشون نمیگی...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی #محمدجواد بپرس خواستگاری کردی؟! بده خوشحالم؟! #محمدجواد عالی‌ام #فرشید نه خیلیم خوبه داد
بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون.. منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم خونه.. میخواستم با بابا راجب همون قضیه حرف بزنم.. رسیدم خونه، بابا خونه نبود زنگ زدم بهش: الو سلام بابا خوبی؟ کجایی؟ سلام عزیز بابا ممنون خوبم تو خوبی تو راه خونم بابا جان کاری داری چیزی لازم داری؟ خداروشکر نه هیچی منتظرم.. باشه خدافظ به سورن گفتم تند تر بره رسیدم خونه رفتم تو صدا زدم جواد کجایی تلفنو که قطع کردم رفتم تو اتاقم و داشتم دوباره به طهورا خانوم فکر میکردم.. همینجوری که تو فکر بودم صدای بابا اومد از اتاق رفتم بیرون... _سلام بابا من اینجام سلام پسرم خوبی؟ خداروشکر.. بابا میگم... میشه حرف بزنیم؟ البته بیا بشین پیشم حرف بزنیم ممنون ..... خب بابا میگم.. (از خجالت سرمو انداختم پایین) حالا که م‌مجرده... م‌میشه ب‌بریم خ‌خ‌خواستگاری..؟ به چهره سرخش از شدت خجالت نگاه کردم گفتم سرت رو بیار بالا چقدر عجله داری بچه باید اول برم با پدر دختره حرف بزنم بهدش اون بره با خانواده حرف بزنه بعد تازه به جلسه واسه آخر هفته میتونیم بریم سرمو بالا نبردم و همونجوری خجالت زده گفتم: م‌منظورم هم‌همین ب‌بود ک‌که با ب‌باباش ح‌حرف ب‌ب‌بزنین و ..... میدونم لازم نیست این قدر خجالت بکشی عزیزم فردا کلی کار دارم پس فردا میرم و اینکه غردا مشخصات پدرش رو در بیار تا بهتر بتونم باهاش حرف بزنم حالا سرت رو بیار بالا ببینمت آروم گفتم: چ‌چشم م‌ممنون به زور و با کلی خجالت سرمو خیلی کم بالا آوردم.. از خجالت داشتم آب میشدم.. میدونستم لپام سرخ شده بود... جواد سرت رو بیار بالا ببینمت روم نمیشد تو چشمای بابا نگاه کنم؛ خجالت میکشیدم... پس فقط سرمو بردم بالا.. قوربون حیا و شرمت بشم آروم بغلش کردم گفتم ببینم دیروز ظهر ناهار خوردی؟ خ‌خدا ن‌کنه.. راستش...ن‌نه همونطور که تو بغلم بود گفتم چرا نخوردی؟ شام خوردی دیگه؟؟ خ‌خب... بابا خودش فهمید و گفت:‌‌‌‌.. فهمیدم نمیخواد بگی اما الان میرم غذا میخرم مغصل باید تا آخرش بخوری لطفا نه.. آخه سیرم.. تو که چیزی نخوردی چطوری سیری؟ همینکه گفتم باید بخوری آخه... باشه چشم.. چی میخوری بگیرم؟ خببب... هیچی.. میدونی که عادت ندارم حرفمو تکرار کنم باشه ببخشید هرچی بگیرین...فرقی نداره مهم نیست.. رفتم دو تا ساندویچ با مخلفات گرفتم اومدم خونه دیدم جواد همونجا نشسته یکی رو دادم به دست جواد و اون یکی رو باز کردم نمیدونستم چرا ولی اصلا چیزی نمیخواستم.. اصلا انگار نه انگار چند روزه چیزی نخوردم.. برای اینکه خیال بابا راحت بشه نصف ساندویچو به زور خوردم... خواستم بزارم کنار که بابا گفت:.. یادم نمیاد گفته باشم میتونی نصفش رو بخوری بابا توروخدا بیخیال؛ خب نمیخوام... جواد یه روز کامل چیزی نخوردی چطور بیخیال شم هوم؟ خب چیزی نمیخواستم که نخوردم دیگه...سی... خیله خب میتونی بری اتاقت ممنون.. رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم.. تو فکر این بودم که نکنه بابای طهورا خانوم و البته خودشون موافقت نکنن که خوابم برد‌‌ (دو روز بعد ) به آدرس تو دستم نگاه کردم به جایی که رو به روش ایستادم نگاه کردم درست بود آدرس فروشگاهی رو داشتم که آینده پسرمو تایین میکرد وارد شدم از کارکنان پرسیدم رییس فروشگاه کجاست گفتن اون اتاق رفتم در زدم با صدای بفرمایید وارد شدم گفتم سلام حالتون خوبه سلام جانم بفرمایید میخواستم اگه میشه کمی حرف بزنیم اجازه هست؟ بله حتما بفرمایین راستش برای امر خیر و صحبت اومدم امر خیر؟ طهورا منظورتونه؟ بله اگه وقت دارید ببخشید ولی من اصلا شما رو نمیشناسم.. شما ما رو چجوری میشناسید؟ و اصلا سن طهورا رو میدونید؟ اصلا پسرتون چند سالشه؟ آشنا میشیم راستش پسر من برا نماز رفته بود مسجد اونجا دخترتون رو دیدن با برادرش نه خب برای آشنایی اومدیم تا بفهمیم سن و شخصیت رو پسم بیست و هشت سالشه آها بله.. خب لطفا خودتون و پسرتونو معرفی کنین تا باهم آشنا بشیم... حسین عبدی هستم پسرم محمد جواد عبدی خبب جواد ماشین و خونه داره مومنه خب.‌.. شغل خوب دارن پسرتون؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی #محمدجواد بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون.. منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم
۲ پسرم پلیس هستن ستوان اول خب خوبه منم طاهر جلالی هستم.. دخترم طهورا ۲۵ سالشه؛ سنشون به هم میخوره به این پدر هم میخوره پسر خوش اخلاقی باشه من مشکلی ندارم... یه جلسه آشنایی بزاریم بچه ها باهم آشنا بشن، اگه دخترم موافق باشه منم راضی‌ام خوشبختم از آشناییتون میتونم شمارتون رو داشته باشم؟ بله بله حتما رو کاغذ نوشتم: ۰۹......... بفرمایید اینم شمارم.. ممنون از شما اینم شماره من لطفا بعد از هماهنگی با خانواده با این شماره تماس بگیرین خواهش میکنم چشم ممنون با اجازه از اتاق طاهر بیرون اومدم حالم یه جوری بود نمیتونستم بفهمم چم شده چشام اشکی شد انگار فکر جدا شدن از جواد منو به این حال مینداخت هیچ وقت به ازدواج جواد فکر نکرده بودم که صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد با دیدن اینکه جواده صدام رو صاف کردم گفتم الو سلام بابا خوبی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوبم تو خوبی؟ خداروشکر.. منم خوبم با لحنی که خجالت توش موج میزد گفتم: م‌میگم...ح‌حرف ز.زدین؟ خنده‌ای کوتاه به خجالت شیرینش کردم و گفتم آره حرف زدیم ولی.... ولی... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی