شخصیتبازینعمتالهی💕
آره نمیشه من مجبور بودم ولی تو نکن👩🦯
تو هم نکن دیگه🥺💔
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسولللل!!! بیا برو غذاتو از آبدارخونه بردار بیا اتاق من زود #محمد
میخورم حالا آقا محمد ...دیر نمیشه
بعدم چرا اتاق شما...همونجا میخورم دیگه
#رسول
#ناشناس_دلی
از زبان رسول و محسن هم بنویس
࣪˖ ִֶָ ✧
داشت خیلی غمم گین میشد نتونستم ادامه بدم... اگه خودشون دوست داشتن مینویسن..🥲
#ناشناس_دلی
میشه خواهش کنم ازتون صحبت آزاد رو ادامه بدید؟
࣪˖ ִֶָ ✧
چشم🥲
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببخشید... حواسم هست...😔💔 #مهدی
این شد جواب من آقا مهدی؟
همین؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
این شد جواب من آقا مهدی؟ همین؟ #محسن
اصلا... اصلا حقشون بود... اون دوتا رم باید میزدم... هی هر روز دعوا دعوا دعوا... بیمارستان دعوا... تو خیابون دعوا... خونه دعوا.. بسه دیگههههه... تو که هیچی بهشون نمیگی...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی #محمدجواد بپرس خواستگاری کردی؟! بده خوشحالم؟! #محمدجواد عالیام #فرشید نه خیلیم خوبه داد
#پارتدلی
#محمدجواد
بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون..
منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم خونه..
میخواستم با بابا راجب همون قضیه حرف بزنم..
رسیدم خونه، بابا خونه نبود
زنگ زدم بهش:
الو سلام بابا
خوبی؟
کجایی؟
#عبدی
سلام عزیز بابا
ممنون خوبم تو خوبی
تو راه خونم بابا جان کاری داری چیزی لازم داری؟
#محمدجواد
خداروشکر
نه هیچی منتظرم..
#عبدی
باشه خدافظ
به سورن گفتم تند تر بره
رسیدم خونه رفتم تو صدا زدم جواد کجایی
#محمدجواد
تلفنو که قطع کردم رفتم تو اتاقم و داشتم دوباره به طهورا خانوم فکر میکردم..
همینجوری که تو فکر بودم صدای بابا اومد
از اتاق رفتم بیرون...
_سلام بابا من اینجام
#عبدی
سلام پسرم
خوبی؟
#محمدجواد
خداروشکر..
بابا میگم...
میشه حرف بزنیم؟
#عبدی
البته بیا بشین پیشم حرف بزنیم
#محمدجواد
ممنون
.....
خب بابا میگم..
(از خجالت سرمو انداختم پایین)
حالا که ممجرده...
ممیشه ببریم خخخواستگاری..؟
#عبدی
به چهره سرخش از شدت خجالت نگاه کردم گفتم سرت رو بیار بالا چقدر عجله داری بچه باید اول برم با پدر دختره حرف بزنم
بهدش اون بره با خانواده حرف بزنه بعد تازه به جلسه واسه آخر هفته میتونیم بریم
#محمدجواد
سرمو بالا نبردم و همونجوری خجالت زده گفتم:
ممنظورم همهمین ببود ککه با بباباش ححرف بببزنین و .....
#عبدی
میدونم لازم نیست این قدر خجالت بکشی عزیزم
فردا کلی کار دارم پس فردا میرم
و اینکه غردا مشخصات پدرش رو در بیار تا بهتر بتونم باهاش حرف بزنم
حالا سرت رو بیار بالا ببینمت
#محمدجواد
آروم گفتم: چچشم مممنون
به زور و با کلی خجالت سرمو خیلی کم بالا آوردم..
از خجالت داشتم آب میشدم..
میدونستم لپام سرخ شده بود...
#عبدی
جواد سرت رو بیار بالا ببینمت
#محمدجواد
روم نمیشد تو چشمای بابا نگاه کنم؛ خجالت میکشیدم...
پس فقط سرمو بردم بالا..
#عبدی
قوربون حیا و شرمت بشم
آروم بغلش کردم گفتم ببینم دیروز ظهر ناهار خوردی؟
#محمدجواد
خخدا نکنه..
راستش...ننه
#عبدی
همونطور که تو بغلم بود گفتم چرا نخوردی؟
شام خوردی دیگه؟؟
#محمدجواد
خخب...
بابا خودش فهمید و گفت:..
#عبدی
فهمیدم نمیخواد بگی
اما الان میرم غذا میخرم مغصل باید تا آخرش بخوری
#محمدجواد
لطفا نه..
آخه سیرم..
#عبدی
تو که چیزی نخوردی چطوری سیری؟
همینکه گفتم باید بخوری
#محمدجواد
آخه...
باشه چشم..
#عبدی
چی میخوری بگیرم؟
#محمدجواد
خببب... هیچی..
#عبدی
میدونی که عادت ندارم حرفمو تکرار کنم
#محمدجواد
باشه ببخشید
هرچی بگیرین...فرقی نداره مهم نیست..
#عبدی
رفتم دو تا ساندویچ با مخلفات گرفتم اومدم خونه دیدم جواد همونجا نشسته یکی رو دادم به دست جواد و اون یکی رو باز کردم
#محمدجواد
نمیدونستم چرا ولی اصلا چیزی نمیخواستم..
اصلا انگار نه انگار چند روزه چیزی نخوردم..
برای اینکه خیال بابا راحت بشه نصف ساندویچو به زور خوردم...
خواستم بزارم کنار که بابا گفت:..
#عبدی
یادم نمیاد گفته باشم میتونی نصفش رو بخوری
#محمدجواد
بابا توروخدا بیخیال؛ خب نمیخوام...
#عبدی
جواد یه روز کامل چیزی نخوردی
چطور بیخیال شم هوم؟
#محمدجواد
خب چیزی نمیخواستم که نخوردم دیگه...سی...
#عبدی
خیله خب میتونی بری اتاقت
#محمدجواد
ممنون..
رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم..
تو فکر این بودم که نکنه بابای طهورا خانوم و البته خودشون موافقت نکنن که خوابم برد
#عبدی
(دو روز بعد )
به آدرس تو دستم نگاه کردم به جایی که رو به روش ایستادم نگاه کردم درست بود آدرس فروشگاهی رو داشتم که آینده پسرمو تایین میکرد وارد شدم از کارکنان پرسیدم رییس فروشگاه کجاست
گفتن اون اتاق رفتم در زدم با صدای بفرمایید وارد شدم
گفتم سلام حالتون خوبه
#پدرطهورا
سلام
جانم بفرمایید
#عبدی
میخواستم اگه میشه کمی حرف بزنیم
اجازه هست؟
#پدرطهورا
بله حتما بفرمایین
#عبدی
راستش برای امر خیر و صحبت اومدم
#پدرطهورا
امر خیر؟ طهورا منظورتونه؟
#عبدی
بله
اگه وقت دارید
#پدرطهورا
ببخشید ولی من اصلا شما رو نمیشناسم..
شما ما رو چجوری میشناسید؟
و اصلا سن طهورا رو میدونید؟
اصلا پسرتون چند سالشه؟
#عبدی
آشنا میشیم
راستش پسر من برا نماز رفته بود مسجد اونجا دخترتون رو دیدن با برادرش
نه خب برای آشنایی اومدیم تا بفهمیم سن و شخصیت رو
پسم بیست و هشت سالشه
#پدرطهورا
آها بله..
خب لطفا خودتون و پسرتونو معرفی کنین تا باهم آشنا بشیم...
#عبدی
حسین عبدی هستم
پسرم محمد جواد عبدی
خبب جواد ماشین و خونه داره مومنه
#پدرطهورا
خب...
شغل خوب دارن پسرتون؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی #محمدجواد بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون.. منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم
#پارتدلی
۲#عبدی
پسرم پلیس هستن ستوان اول
#پدرطهورا
خب خوبه
منم طاهر جلالی هستم..
دخترم طهورا ۲۵ سالشه؛ سنشون به هم میخوره
به این پدر هم میخوره پسر خوش اخلاقی باشه
من مشکلی ندارم...
یه جلسه آشنایی بزاریم بچه ها باهم آشنا بشن، اگه دخترم موافق باشه منم راضیام
#عبدی
خوشبختم از آشناییتون
میتونم شمارتون رو داشته باشم؟
#پدرطهورا
بله بله حتما
رو کاغذ نوشتم:
۰۹.........
بفرمایید اینم شمارم..
#عبدی
ممنون از شما
اینم شماره من لطفا بعد از هماهنگی با خانواده با این شماره تماس بگیرین
#پدرطهورا
خواهش میکنم
چشم ممنون
#عبدی
با اجازه
از اتاق طاهر بیرون اومدم
حالم یه جوری بود نمیتونستم بفهمم چم شده چشام اشکی شد
انگار فکر جدا شدن از جواد منو به این حال مینداخت هیچ وقت به ازدواج جواد فکر نکرده بودم
که صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد با دیدن اینکه جواده صدام رو صاف کردم گفتم الو
#محمدجواد
سلام بابا
خوبی؟
#عبدی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوبم تو خوبی؟
#محمدجواد
خداروشکر..
منم خوبم
با لحنی که خجالت توش موج میزد گفتم:
ممیگم...ححرف ز.زدین؟
#عبدی
خندهای کوتاه به خجالت شیرینش کردم و گفتم آره حرف زدیم ولی....
ولی...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی ۲#عبدی پسرم پلیس هستن ستوان اول #پدرطهورا خب خوبه منم طاهر جلالی هستم.. دخترم طهورا ۲۵
#پارتدلی
#محمدجواد
(هم استرس گرفتم هم خجالت میکشیدم)
و.ولی چچی؟!
ببابا ججون ممن استرس ننده..
چچیشد؟!
#عبدی
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم
گفتم چیزی نیس پسر بابا نگران نباش باهاش حرف زدم مرد خوبی بود خوش برخورد بود
شماره رو گرفت امشب یا فردا شب تماس میگیره میگه که کی بریم خونشون فقط برای آشنایی
#محمدجواد
نفس عمیق و راحتی کشیدم
همچنان خجالت میکشیدم..
مممنون ببابا
و ببببخشید
#عبدی
دیگه نتونستم بیشتر از این حرف بزنم آروم گفتم مراقب خودت باش
و زود قطع کردم
رفتم سوار ماشین شدم گفتم سورن برو بهشت زهرا
رسیدیم پیاده شدم رفتم سمت مهدیه نشستم پیش مزارش گفتم مهدیه دیدی جواد میخواد ازدواج کنه کاش بودی
کمی دیگه هم حرف زدن و رفتم خونه
#محمدجواد
غذا درست کرده بودم و منتظر بودم بابا بیاد خونه..
وقتی رسید یکم قیافهاش گرفته بود
مشخص بود حالش خوب نیست..
سعی کردم لکنتمو کنترل کنم تا حالش و بدتر نکنم:..
سلام بابا
چیشده قربونت بشم؟
چرا انقدر گرفته ای؟
#عبدی
سلام خدا نکنه چیزی نیس من میرم میخوابم واسه شام هم بیدارم نکن
#محمدجواد
بابا مطمئنی چیزی نیست؟
من که میدونم یه چیزی شده نمیخوای بگی..
#عبدی
جواد با من بحث نکن
بیدارم نکن
#محمدجواد
سرمو انداختم پایین:
باشه ببخشید
#عبدی
بهش نگاه کردم و رفتم اتاقم
حالم بد بود درسته همو میدیدیم اما زود بزرگ شدنش بالغ شدنش اذیتم میکرد
یه مسکن خوردم و خوابیدم
#محمدجواد
نمیدونستم بابا چرا حالش بده
ولی وقتی اونجوری دیدمش دیگه غذا از گلوم پایین نمیرفت..
رفتم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد
تو فکر بابا بودم...
شب اصلا نخوابیدم
رفتم که بابا رو برای نماز بیدار کنم:
باباجان...
قربونت برم پاشو نماز بخون..
#عبدی
با صدای جواد چشام باز کردم میگفت بلند شو نمازت رو بخون بند شدم گفتم صبح بخیر و رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد نماز سجده کردم و در سجده چند دقیقه ای ماندم و بلند شدم نشستم
حاضر شدم و رفتم سمت آشپزخونه و صبحونه رو آماده کردم
#محمدجواد
نمازمو خوندم و رفتم تو آشپزخونه پیش بابا
رفتم کمکش کنم همینجوری داشتیم صبحانه رو آماده میکردیم گفتم:
بابا نمیگی دیروز چی شده بود؟!
هرچند که الانم گرفته ای..
چیشده نمیگی؟!
#عبدی
چیزی نیست جواد
نه نمیخواد بدونی
#محمدجواد
آره معلومه چیزی نیست..
میشه حداقل دلیل اینکه نباید بدونمو بگی؟!
بابا من برات غریبهام؟!
چرا شما همیشه به حرفام گوش میدی ولی الان نمیزاری من بفهمم چت شده؟!
#عبدی
غریبه چیه عزیز بابا
چیزی نیست یکم عصبی و ناراحت بودم
اصلا ببینم لباس داری واسه خواستگاری؟
#محمدجواد
خب چرا؟
الان خوبی؟
مگه نگفتی فعلا فقط آشناییه؟!
بعدشم مگه زنگ زدن؟
#عبدی
آره خوبم
خب حالا همون آشنایی لباس داری؟
نه هنوز
#محمدجواد
آره دارم..
#عبدی
خیلی خب من دیگه میرم سایت
تو هم بیا دیر نکنیااا
#محمدجواد
چشم زود میام..
بابا رفت و منم چند دقیقه بعدش رسیدم سایت..
خداروشکر ایندفعه به موقع اومدم و هنوز یک ربع وقت داشتم تا شروع کار...
رفتم نمازخونه و دیدم از بچه ها فقط فرشید اونجا بود و به یه نقطه خیره شده بود
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
چیشده چش خوشگله؟!
چرا انقدر تو فکری؟!
#فرشید
سلام جواد
چیزی نیس
#محمدجواد
مطمئنی؟!
چرا امروز همتون یه چیزیتون هست و نمیگین اه؟!!!
#فرشید
آره
چی شده دیگه کی اینطوری شده؟
#محمدجواد
هیچی ولش کن..
وقتی میگی دیگه کی اینطوری شده خودت داری اعتراف میکنی که یه چیزی شده و نمیخوای بگی
#فرشید
ببخشید داداش
هیچی دوباره به فکر مامان بابام افتاده که بریم خواستگاری واسه دختر عموم تا باهاش ازدواج کنم
#محمدجواد
دوست نداری نه!؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
#پارتدلی
#فرشید
نه
ولی امشب مجبورم باهاشون برم
#محمدجواد
اههه
چرا مجبور؟
#فرشید
بابام گفته اگه نرم دیگه باهام حرف نمیزنه
#محمدجواد
واییی
چه بد
هعییی
#فرشید
میگم چی بپوشم واسه امشبه
#محمدجواد
نمیدونم من..
#فرشید
میگم قضیه تو چی شد بابات باهاشون حرف زد؟#محمدجواد
آره..
#فرشید
چی شد ؟
#محمدجواد
قراره برای آشنایی بریم..
#فرشید
خوشبحالت
خب بریم سرکارمون؟
#محمدجواد
ممنون
آره بریم
#فرشید
رفتیم سر کارمون زیاد حوصله حرف زدن نداشتم
حتی استراحت هم نکردم که برام پیام اومد دیدن پیام استرس گرفتم
بابا بود گفته بود ساعت ۷ برم خونه تا با هم بریم خواستگاری
الان ساعت پنج بود
بلند شدم وسایلم رو برداشتم و میزمو مرتب کردم رفتم سمت اتاق آقا محمد تا مرخصی بگیرم
در زدم و وارد شدم
#محمد
بله چیشده؟
#فرشید
ببخشید مزاحم شدم
میشه مرخصی بدین تا ۱۲شب
#محمد
این همه مرخصی برای چی میخوای؟
#فرشید
سرم رو انداختم پایین گفتم مهمونی داریم باید برم
#محمد
مهمونیت مهمه؟!
#فرشید
بله آقا
#محمد
پس...فردا اضافه کاری وایمیستی؟
#فرشید
بله آقا
#محمد
خیله خب
میتونی بری
ممنون با اجازه
از اناق آقا محمد اومدم بیرون مستقیم رفتم پارکینگ سوار ماشینم شدم و رفتم آرایشگاه دوستم
......
حساب کردم و رفتم گل فروشی و شیرینی فروشی خریدم و روندم سمت خونه
وقتی رسیدم شیرینی رو برداشتم بردم داخل دیدم همه با خوشحالی آماده میشن شیرینی رو گذاشتم یخچال که بابا گفت
#فرشید
#بابایفرشید
کت شلوار گرفتم برات، تو اتاقته برو بپوش بریم
#فرشید
آروم گفتم چشم و رفتم سمت اتاقم
کت شلوار رو پوشیدم به خودم نگاه کردم خوب بود خوشتیپ شده بودم این مهم بود نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای بابا به خودم اومدم زود رفتم بیرون از اتاق و باهم رفتیم سمت ماشین نشستم جلو رانندگی کردم جالبه من حتی خونه عموم رو بلد نبودم چه برسه به خاستگاری رفتم به بابا گفتم کجا باید برم ؟
آدرس رو داد
(نیم ساعت بعد)
رسیدیم به خونه عمو من استرس داشتم اما بابا انگار نه انگار ریلکس زنگ در رو زد در باز شد رفتیم داخل
من تا حالا عموم رو یکی دو بار دیده بود و این عجیب بود اول عمو و بعد زنعمو و بعد فکر کنم دختر عمو بود گل رو دادم به دختر عمو و با سری پااین کنار بابام نشستم
که با نیشگون بابا به خودم اومدم گفتم بله
گفت عموت با توعه
آروم با خجالت گفتم ببخشید حواسم نبود بله؟
#عمویفرشید
فرشیدجان خوبی؟
میتونید برید تو اتاق حرف بزنید
#فرشید
آروم گفتم بله ممنون
اروم دنبال دختر عمو رفتم
تو اتاق مردد مونده بودم کجا بشینم آروم رو تخت نشستم و ایشونم با فاصله نشستن و سرشون رو اونور کردن
آروم گفتم ببخشید میتونم ببینمتون؟
#نیلوفر
آروم برگشتم سمت آقا فرشید
چشم تو چشم شدیم و بعد سرمو انداختم پایین
که گفت:...
#فرشید
با دیدن دختر عمو چیزی تو دلم تکون خورد با خجالت گفتم خب شما شروع میکنید یا من شروع کنم؟
#نیلوفر
شما بفرمایین..
#فرشید
خب فرشید هستم ۲۹ سالمه
شغلم پلیس امنیتی ستوان اول
حقوقم در ماه ۲۵ ملیونه اما اگه ترفیع بگیرم امسال ۳۵ ملیون میشه کمی پس انداز دارم که باهاش میتونم یه خونه بخرم و ماشین هم دارم
بعد اینکه میخوام همسرم راز داره خونم باشه و باهام صادق باشه
ببینید من باهاتون صادق بودم و شغلم رو گفتم بزار از معایبش بگم که شغل خطرناکیه ممکنه هر لحظه ماموریت بخوره بهم و تو ماموریت زخمی یا حتی گروگان بشم و از هفت روز سه شب یک شب در میون شیفتم
#نیلوفر
من حرفی ندارم
مشکلی هم با شغلتون ندارم؛ البته که یکم نگران کنندهاس
البته که رازداری برای همسرم وظیفهامه
منم میخوام همسرم مورد اعتمادم باشه..
#فرشید
بله و اینکه جسارتا من اسمتون رو ن نمیدونم
سن و رشته تحصیلی یا کارتون رو نمیدونم
#نیلوفر
نیلوفرم...۲۷ سالمه..
مربی مهد کودکم...
#فرشید
آیا شما مایل به اومدن ما بودین
#نیلوفر
راستش من قصد ازدواج نداشتم..
شما چی؟! خودتون خواستین بیاین؟!
#فرشید
نه من تا حالا عمو و شما رو ندیده بودم چه برسه به اینکه بخوام بیام اینجا
از اومدنم اول پشیمون بودم اما الان
احساس میکنم به به ش شم شما عل علاقه دارم ببخشید جسارت کردم و اروم صورتمو به کنار چرخوندم اینور مطمئن بودم گونه هام سرخ شده آروم گفتم ب بریم ب بیرون؟
#نیلوفر
از شرم و حیاش و صداقتش خوشم اومده بود
آره منم فکر کنم داشتم علاقه پیدا میکردم..
ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و آروم گفتم: بریم
#فرشید
رفتیم بیرون با دیدن یه شخص غریبه یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم که بابا به عمو گفت داداش اگه بشه بین فرشید و نیلوفر صیغه محرمین چهار ماهه بخونیم با بهت به بابا نگاه کردم ولی نگاه معنی دارش مجبورم کرد ساکت شم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی