eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
57 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی #محمدجواد بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون.. منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم
۲ پسرم پلیس هستن ستوان اول خب خوبه منم طاهر جلالی هستم.. دخترم طهورا ۲۵ سالشه؛ سنشون به هم میخوره به این پدر هم میخوره پسر خوش اخلاقی باشه من مشکلی ندارم... یه جلسه آشنایی بزاریم بچه ها باهم آشنا بشن، اگه دخترم موافق باشه منم راضی‌ام خوشبختم از آشناییتون میتونم شمارتون رو داشته باشم؟ بله بله حتما رو کاغذ نوشتم: ۰۹......... بفرمایید اینم شمارم.. ممنون از شما اینم شماره من لطفا بعد از هماهنگی با خانواده با این شماره تماس بگیرین خواهش میکنم چشم ممنون با اجازه از اتاق طاهر بیرون اومدم حالم یه جوری بود نمیتونستم بفهمم چم شده چشام اشکی شد انگار فکر جدا شدن از جواد منو به این حال مینداخت هیچ وقت به ازدواج جواد فکر نکرده بودم که صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد با دیدن اینکه جواده صدام رو صاف کردم گفتم الو سلام بابا خوبی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوبم تو خوبی؟ خداروشکر.. منم خوبم با لحنی که خجالت توش موج میزد گفتم: م‌میگم...ح‌حرف ز.زدین؟ خنده‌ای کوتاه به خجالت شیرینش کردم و گفتم آره حرف زدیم ولی.... ولی... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی ۲#عبدی پسرم پلیس هستن ستوان اول #پدر‌طهورا خب خوبه منم طاهر جلالی هستم.. دخترم طهورا ۲۵
(هم استرس گرفتم هم خجالت میکشیدم) و.ولی چ‌چی؟! ب‌بابا ج‌جون م‌من استرس ن‌نده.. چ‌چیشد؟! دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم گفتم چیزی نیس پسر بابا نگران نباش باهاش حرف زدم مرد خوبی بود خوش برخورد بود شماره رو گرفت امشب یا فردا شب تماس میگیره میگه که کی بریم خونشون فقط برای آشنایی نفس عمیق و راحتی کشیدم همچنان خجالت میکشیدم.. م‌ممنون ب‌بابا و ب‌ب‌ببخشید دیگه نتونستم بیشتر از این حرف بزنم آروم گفتم مراقب خودت باش و زود قطع کردم رفتم سوار ماشین شدم گفتم سورن برو بهشت زهرا رسیدیم پیاده شدم رفتم سمت مهدیه نشستم پیش مزارش گفتم مهدیه دیدی جواد میخواد ازدواج کنه کاش بودی کمی دیگه هم حرف زدن و رفتم خونه غذا درست کرده بودم و منتظر بودم بابا بیاد خونه.. وقتی رسید یکم قیافه‌اش گرفته بود مشخص بود حالش خوب نیست.. سعی کردم لکنتمو کنترل کنم تا حالش و بدتر نکنم:.. سلام بابا چیشده قربونت بشم؟ چرا انقدر گرفته ای؟ سلام خدا نکنه چیزی نیس من میرم میخوابم واسه شام هم بیدارم نکن بابا مطمئنی چیزی نیست؟ من که میدونم یه چیزی شده نمیخوای بگی.. جواد با من بحث نکن بیدارم نکن سرمو انداختم پایین: باشه ببخشید بهش نگاه کردم و رفتم اتاقم حالم بد بود درسته همو میدیدیم اما زود بزرگ شدنش بالغ شدنش اذیتم میکرد یه مسکن خوردم و خوابیدم نمیدونستم بابا چرا حالش بده ولی وقتی اونجوری دیدمش دیگه غذا از گلوم پایین نمی‌رفت.. رفتم که بخوابم ولی خوابم نمی‌برد تو فکر بابا بودم... شب اصلا نخوابیدم رفتم که بابا رو برای نماز بیدار کنم: باباجان... قربونت برم پاشو نماز بخون.. با صدای جواد چشام باز کردم میگفت بلند شو نمازت رو بخون بند شدم گفتم صبح بخیر و رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد نماز سجده کردم و در سجده چند دقیقه ای ماندم و بلند شدم نشستم حاضر شدم و رفتم سمت آشپزخونه و صبحونه رو آماده کردم نمازمو‌ خوندم و رفتم تو آشپزخونه پیش بابا رفتم کمکش کنم همینجوری داشتیم صبحانه رو آماده میکردیم گفتم: بابا نمیگی دیروز چی شده بود؟! هرچند که الانم گرفته ای.. چیشده نمیگی؟! چیزی نیست جواد نه نمیخواد بدونی آره معلومه چیزی نیست.. میشه حداقل دلیل اینکه نباید بدونمو بگی؟! بابا من برات غریبه‌ام؟! چرا شما همیشه به حرفام گوش میدی ولی الان نمیزاری من بفهمم چت شده؟! غریبه چیه عزیز بابا چیزی نیست یکم عصبی و ناراحت بودم اصلا ببینم لباس داری واسه خواستگاری؟ خب چرا؟ الان خوبی؟ مگه نگفتی فعلا فقط آشناییه؟! بعدشم مگه زنگ زدن؟ آره خوبم خب حالا همون آشنایی لباس داری؟ نه هنوز آره دارم.. خیلی خب من دیگه میرم سایت تو هم بیا دیر نکنیااا چشم زود میام.. بابا رفت و منم چند دقیقه بعدش رسیدم سایت.. خداروشکر ایندفعه به موقع اومدم و هنوز یک ربع وقت داشتم تا شروع کار... رفتم نمازخونه و دیدم از بچه ها فقط فرشید اونجا بود و به یه نقطه خیره شده بود رفتم کنارش نشستم و گفتم: چیشده چش خوشگله؟! چرا انقدر تو فکری؟! سلام جواد چیزی نیس مطمئنی؟! چرا امروز همتون یه چیزیتون هست و نمیگین اه؟!!! آره چی شده دیگه کی اینطوری شده؟ هیچی ولش کن.. وقتی میگی دیگه کی اینطوری شده خودت داری اعتراف میکنی که یه چیزی شده و نمیخوای بگی ببخشید داداش هیچی دوباره به فکر مامان بابام افتاده که بریم خواستگاری واسه دختر عموم تا باهاش ازدواج کنم دوست نداری نه!؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
نه ولی امشب مجبورم باهاشون برم اههه چرا مجبور؟ بابام گفته اگه نرم دیگه باهام حرف نمیزنه واییی چه بد هعییی میگم چی بپوشم واسه امشبه نمیدونم من‌.. میگم قضیه تو چی شد بابات باهاشون حرف زد؟ آره.. چی شد ؟ قراره برای آشنایی بریم.. خوشبحالت خب بریم سرکارمون؟ ممنون آره بریم رفتیم سر کارمون زیاد حوصله حرف زدن نداشتم حتی استراحت هم نکردم که برام پیام اومد دیدن پیام استرس گرفتم بابا بود گفته بود ساعت ۷ برم خونه تا با هم بریم خواستگاری الان ساعت پنج بود بلند شدم وسایلم رو برداشتم و میزمو مرتب کردم رفتم سمت اتاق آقا محمد تا مرخصی بگیرم در زدم و وارد شدم بله چیشده؟ ببخشید مزاحم شدم میشه مرخصی بدین تا ۱۲شب این همه مرخصی برای چی میخوای؟ سرم رو انداختم پایین گفتم مهمونی داریم باید برم مهمونیت مهمه؟! بله آقا پس...فردا اضافه کاری وایمیستی؟ بله آقا خیله خب میتونی بری ممنون با اجازه از اناق آقا محمد اومدم بیرون مستقیم رفتم پارکینگ سوار ماشینم شدم و رفتم آرایشگاه دوستم ...... حساب کردم و رفتم گل فروشی و شیرینی فروشی خریدم و روندم سمت خونه وقتی رسیدم شیرینی رو برداشتم بردم داخل دیدم همه با خوشحالی آماده میشن شیرینی رو گذاشتم یخچال که بابا گفت کت شلوار گرفتم برات، تو اتاقته برو بپوش بریم آروم گفتم چشم و رفتم سمت اتاقم کت شلوار رو پوشیدم به خودم نگاه کردم خوب بود خوشتیپ شده بودم این مهم بود نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای بابا به خودم اومدم زود رفتم بیرون از اتاق و باهم رفتیم سمت ماشین نشستم جلو رانندگی کردم جالبه من حتی خونه عموم رو بلد نبودم چه برسه به خاستگاری رفتم به بابا گفتم کجا باید برم ؟ آدرس رو داد (نیم ساعت بعد) رسیدیم به خونه عمو من استرس داشتم اما بابا انگار نه انگار ریلکس زنگ در رو زد در باز شد رفتیم داخل من تا حالا عموم رو یکی دو بار دیده بود و این عجیب بود اول عمو و بعد زنعمو و بعد فکر کنم دختر عمو بود گل رو دادم به دختر عمو و با سری پااین کنار بابام نشستم که با نیشگون بابا به خودم اومدم گفتم بله گفت عموت با توعه آروم با خجالت گفتم ببخشید حواسم نبود بله؟ فرشیدجان خوبی‌؟ میتونید برید تو اتاق حرف بزنید آروم گفتم بله ممنون اروم دنبال دختر عمو رفتم تو اتاق مردد مونده بودم کجا بشینم آروم رو تخت نشستم و ایشونم با فاصله نشستن و سرشون رو اونور کردن آروم گفتم ببخشید میتونم ببینمتون؟ آروم برگشتم سمت آقا فرشید چشم تو چشم شدیم و بعد سرمو انداختم پایین که گفت:... با دیدن دختر عمو چیزی تو دلم تکون خورد با خجالت گفتم خب شما شروع میکنید یا من شروع کنم؟ شما بفرمایین.. خب فرشید هستم ۲۹ سالمه شغلم پلیس امنیتی ستوان اول حقوقم در ماه ۲۵ ملیونه اما اگه ترفیع بگیرم امسال ۳۵ ملیون میشه کمی پس انداز دارم که باهاش میتونم یه خونه بخرم و ماشین هم دارم بعد اینکه میخوام همسرم راز داره خونم باشه و باهام صادق باشه ببینید من باهاتون صادق بودم و شغلم رو گفتم بزار از معایبش بگم که شغل خطرناکیه ممکنه هر لحظه ماموریت بخوره بهم و تو ماموریت زخمی یا حتی گروگان بشم و از هفت روز سه شب یک شب در میون شیفتم من حرفی ندارم مشکلی هم با شغلتون ندارم؛ البته که یکم نگران کننده‌اس البته که رازداری برای همسرم وظیفه‌امه منم میخوام همسرم مورد اعتمادم باشه.. بله و اینکه جسارتا من اسمتون رو ن نمیدونم سن و رشته تحصیلی یا کارتون رو نمیدونم نیلوفرم...۲۷ سالمه.. مربی مهد کودکم... آیا شما مایل به اومدن ما بودین راستش من قصد ازدواج نداشتم.. شما چی؟! خودتون خواستین بیاین‌؟! نه من تا حالا عمو و شما رو ندیده بودم چه برسه به اینکه بخوام بیام اینجا از اومدنم اول پشیمون بودم اما الان احساس میکنم به به ش شم شما عل علاقه دارم ببخشید جسارت کردم و اروم صورتمو به کنار چرخوندم اینور مطمئن بودم گونه هام سرخ شده آروم گفتم ب بریم ب بیرون؟ از شرم و حیاش و صداقتش خوشم اومده بود آره منم فکر کنم داشتم علاقه پیدا میکردم.. ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و آروم گفتم: بریم رفتیم بیرون با دیدن یه شخص غریبه یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم که بابا به عمو گفت داداش اگه بشه بین فرشید و نیلوفر صیغه محرمین چهار ماهه بخونیم با بهت به بابا نگاه کردم ولی نگاه معنی دارش مجبورم کرد ساکت شم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی #فرشید نه ولی امشب مجبورم باهاشون برم #محمد‌جواد اههه چرا مجبور؟ #فرشید بابام گفته ا
رفتیم بیرون دیدیم دیگه میخواستن صیغه محرمیتو بخونن.. خیلی زود داشتن پیش میرفتن... این یعنی حتی اگه نمیخواستمم مجبور بودم قبول کنم.. البته که یکمم موافقم... عمو گفت چهار ماهه و بابا هم قبول کرد به بابا نگاه کردم؛ مشخصا این نگاهش یعنی بشین و سکوت کن... نمیدونستم چیکار کنم پس فقط به حرفشون گوش کردم و هر چی گفتن عمل کردم.‌.. رو یه مبل دو نفره نشستیم با فاصله حداکثری دلم یه جوری بود احساس میکردم وابسته شدم اما نمیدونستم این وابستگی به چیه سردرگم بودم به بابا نگاه کردم که با لبخند و شوق خاصی نگاهم میکرد سعی کردم لبخندی به روش بزنم سرم رو انداختم پایین قرآن رو از جیبم در آوردم آروم بازش کردم و خوندم و خوندم تا رسید نوبتم عاقد گفت جناب اقای فرشید مصطفایی آیا بنده وکیلم شما را به عقد خانم نیلوفر مصطفایی در بیاورم آیا بنده وکیلم با استرس گفتم بسم‌الله با اجازه بزرگترا بله بابا پاشد اومد سمتم و بغلم کرد گفت خیلی آرزوی این صحنه رو داشتم عزیز بابا انشالله به ازدواج ختم شه گفتم بابا دوست دارم و زود ازش جدا شدم و سرم رو پایین انداختم که عمو اومد سمتم و بغلم کرد و دم گوشم گفت دخترمو اذیت بکنی با من طرفی هاا مراقبش باش با خحالت گفتم چ چشم و ازم جدا شدن عاقد و بابا و عمو ما رو تنها گذاشتن سرم رو بالا آوردم دیدم نیلوفر خیلی مظلوم و خجالت زده نشسته رنگش پریده بود فهمیدم از استرس فشارش افتاده یه شیرینی گذاشتم تو بشقاب و با لحنی که سعی میکردم مهربون باشه گفتم نیلوفر خانم بفرمایید بخورید فشارتون افتاده از استرس داشتم میمردم نمیدونستم چرا همین الان باید این اتفاق بیفته وقتی ازم پرسیدن باید چه جوابی بدم؟ باید به حرف بابا گوش کنم یا کار خودمو انجام بدم؟ اصلا خودم میخواستم یا نه؟ همینجوری استرس داشتم که دیدم آقا فرشید ظرف شیرنی رو جلوم گرفت.. خیلی آروم گفتم ممنون و دستشو پس زدم که گفت:.. میدونم تو هم مثل من به اجبار بله گفتی اما بدون از لحظه‌ای که دیدمت عاشقت شدم و گفتم میشه بخوری؟بخاطر خودت آخه رنگت پریده میدونم خجالت میکشی اما بخور اصلا رو به دیوار میشینم تا بخوری هوم چطورع؟ با لحنش و حرفاش یکم آروم شدم... آروم گفتم: نه نه نمیخواد و شیرینی رو برداشتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم... با لبخند محوی سرم رو کج کردم و صورتش رو نگاه کردم که چشم تو چشم شدیم کمی خجالت کشیدم اما اون معذب شد و شیرینی رو گذاشت زمین خواست بره اتاقش گفتم نیلوفر خانوم کجا میرید بدون اینکه جواب بدم رفتم تو اتاقم.. سرخی صورتمو احساس می‌کردم قلبم تند تند میزد کاشکی حداقل میرفتم آب میخوردم رو تختم نشستم و دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس عمیق میکشیدم همونجوری که بودم در اتاق به صدا در اومد گفتم بفرمایید که دیدم آقا فرشید با یه لیوان آب اومدن تو اتاق سرمو پایین گرفتم و هیچی نگفتم آروم آب رو گذاشتم رو میز کنار تختش و گفتم ببخشید این آب رو بخورین تا آروم شید من بیرون اتاق منتظر شما هستم بیاید تا بریم حیاط پیش بابا هامون دلم میخواست بمونه ولی نمیتونستم بگم و آخر هم رفت بیرون.. لیوان آب رو برداشتم؛ دستم می‌لرزید آروم خوردم و رفتم بیرون کنار در اتاق وایستاده بود دلم هوای آزاد میخواست ولی نه پیش بابا _مجبوریم بریم تو حیاط؟ بابام گفت بعد یه ربع بیاین بیرون باید بریم باشه رفتیم تو حیاط و بابا و عمو جفتشون بغلم کردن بابا پیشنهاد داد شب اول رو باهم بریم بیرون تا به قول خودش یخمون آب شه هردومون سکوت کردیم و بابا و عمو گفتن پس برید رفتم تو خونه و چادر رنگیمو گذاشتم و چادر مشکیمو برداشتم و رفتم‌ بیرون خیلی خوب بود که قرار بود بریم بیرون چون واقعا هوای آزاد نیاز داشتم... تو ماشین بودیم و شیشه رو دادم پایین تا هوا بخورم سکوت برقرار بود تا وقتی که آقا فرشید گفت:.. یه جا پارک کردم گفتم اجازه ه هس هست دست دستتون رو بگ بگی بگیرم دستشونو سمتم دراز کردن باید اینکارو میکردیم به هر حال قرا بود یه عمر باهم زندگی کنیم با خجالت و در حالی که دستام میلرزیدن دستمو بردم سمت دستش.. آروم دستای همو گرفتیم خجالت میکشیدم ولی واقعا آروم شدم انگار همه چی یادم رفت... انگار واقعا منم عاشق شدم:))) گفتم نیلو چی می با لحنی عصبی گفت لطفا نگید نیلو اصلا از اینکه اینجوری صدا میشم خوشم نمیاد اروم گفتم معذرت میخوام دیگه تکرارنمیشه حالا چی میخورین واستون بخرم؟ لحنمو آروم کردم و گفتم: ممنون چیزی نمیخوام.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
نه دیگه لطفا یه چیزی بگید برای معذرت خواهی بخرم میل به خوردن چیزی ندارم زمزمه کنان ادامه دادم: کلا زیاد چیزی نمیخورم گفتم باشه پس یه لحظه بنشینید تا بیام زود رفتم سمت گل فروشی که که اونحا بود یه شاخه گل رز خریدم و جوری قایمش کردم تا نبینه بعد نشستم تو ماشین آروم گل رو اوردم و جلو صورتش گرفتم و گفتم ببخشید من نمیدونستم چه گلی دوست دارید گفتم دیگه گل رز بگیرم آروم گل رو تو دستم گرفتم لبخند گرمی زدم و گفتم: _ممنون از چه گلی خوشتون میاد؟ همینجوری لبخندم رو لبم بود و گلبرگ های گل رو ناز میکردم از بچگی عاشق این کار بودم _همشونو دوست دارم؛ درواقع فکر کنم ندارم... عااا پس هر بار یه گلی براتون میگیرم خب بریم ؟ مرخصیم داره تموم میشه باید برم و اینکه لطفا به کسی نگید شغل من چیه بریم معلومه نمیگم ممنون از شما ....... خب رسیدیم بفرمایید پیاده شید چشم ممنون عاا راستی نیلوفر خانم میشه شمارتون رو داشته باشم خب دیگه به هر حال باید داشته باشین شما شمارتو رو بدین من بهتون اس‌ام‌اس میدم ممنون 0905.......19 شبتون بخیر شب بخیر.. بعد اینکه نیلوفر رفت داخل منم روندم رفتم سمت سایت بابا هم گفته بود خونه عمو میمونه رفتم سایت حالم خیلیی دگرگون بود رفتم پیش جواد گفتم سلام جواد میگم حوصله داری حرف بزنیم؟ علیک سلام آره...جونم؟ چیشده؟ بریم نماز خونه؟ فقط پنج دقیقه باشه بریم ..... خب چیشده؟ بگو ببینم من نامزد کردم با دختر عموم چی؟! مگه امشب خواستگاری نبود؟! اوهوم بود ولی مجبوری صیغه محرمیت خوندن بینمون البته برا من خیلی مجبوری نبود چون از وقتی که دیدمش با خجالت ادامه دادم :عاشقش شدم بغلش کردم و‌ گفتم مبارکت باشه داداش وای خداروشکرررر حداقل خیالم از این راحت شد از بغلم اومد بیرون... راستی نظر دختر عموت چیه نمیدونی؟! ممنون داداش ایشالا به زودی خودت این حال رو تجربه کنی نظر اونن؟ بنظرم دوسم داره وایی داداش از الان دلتنگش شدم ممنون خب پس خداروشکر.. الهی...میفهممت.. داداش وقتی عصبی میشه جالب میشه و خوشگل تر کاش بتونم بازم برم پیشش آخی:) داداش قراره یه عمر باهاش زندگی کنیا معلومه میبینیش حتما میگی چرا به این زودی عصبی شده چون بهش گفتم نیلو گفت از نیلو بدم میاد من نیلوفرم و عصبی شد منظورم زود بود مثلا بازم برم ببینمش اماااا نمیشه آره دقیقا عاااا 🤣🤣🤣 میدونم نمیشه ولی فکر کنم دوران عقد بتونین بیشتر همو ببینین و زودتر نخندا طوری عصبی شد گفتم دیگه قهر کرد اما خداروشکر زود گذشت واسه دیدن نیلوفر باید از بابام و باباش اجازه بگیرم و این سخته آخه همین اول کاری رفتی بهش گفتی نیلو🤣🤣 چرا حالا سخت؟! فرشید اومد جواب بده که صدای پیامک از گوشیش اومد تا پیامکو دید گفت:.. ضربان قلبمم بالا رفت و با ذوق گفتم واییی جواد نیلوعه نوشته سلام پسر عمو هعی ای خدا ذوقشو😂✨ خب جوابشو بده چ چی بگم به بهش آروم باش فعلا جواب سلام بده تا ببینیم چیزی میگه یا نه نیلو کیه آقا فرشید ؟ با بهت برگشتم سمت اقا محمد و زود بلند شدم و گفتم سلام آقا بلند شدم و گفتم سلام آقا آقا شما به من میگفتین داماد دو.. باید به این آقا که نامزد کرده میگفتین نه من😁 چی نامزد کرده؟ پس مهمونی مهمت این بود خب شیرینیش کو؟ چرا نگفتی بهمون؟ سرم رو با خجالت پایین انداختم و گفتم خودمم خبر نداشتم یهویی شد ببخشید صحیح پس توبیخ میشی با بهت گفتم واسه چی تو بیخ اقا م من کاری نکردم آقا چرا توبیخ شه؟! چون شیرینی نخرده و نگفته توبیخش اینه بره شیرینی بخره 😉 هوففف ترسوندیم چشم الان میرم میخرم آقا خب دیگه فرشید جان... تا شما میری بخری منم میرم به بچه ها خبر بدم و البته به کارام برسم آقا با اجازه جواد به کسی چیزی نمیگی هااا جواد ببین کسی بفهمه من میدونم و تو هاا خب الان که میخوای شیرینشو بدی وقتی هم که میدی ازت مناسبت میخوان دیگه بعدشم دیر بفهمن کلی غر بارت میکنن حالا خود دانی خیله خب باشه فقط بگو که خودمم خبر نداشتم قراره نامزد داشته باشماا اگه نگم که میکشنت😂 از دست تو من رفتم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
رفتیم شیرینی رو خریدم برگشتم سمت سایت وقتی رسیدم دیدم بچه ها غضب نگاهم میکنن رفتم سمتشون گفتم جواد این شیرینی ها رو بگیر اول به آقای عبدی و آقای شهیدی و آقا محمد تعارف کن بعد بیار پخش کن و بعد رو به بچه ها گفتم سلام خوبید؟ باشه من رفتم علیک سلام آقا داماد شما خوبی؟ علیک سلام ممنون داوود خوبم سعید نمیخوای جواب سلام داوود رو بدی ؟ سلام و ...... باید الان بفهمیم ما؟ سعیدو چیکار دارم!؟ با تو‌ام.. من ؟ اهان اشتباه گفتی من چش خوشگلم احتمالا قاتی کردی اشکالی ندارن داداش اروم باش خب بخدا خودمم نمیدونستم قراره چی بشه فرشید میزنمتاااا خودت میدونی منظورم چیه یا خدا اروم باش اهان ارع فهمیدم چی میگی حالا چرا اینقدر عصبی هستین نکنه توبیخ شدین دسته جمعی؟ خیر اما قراره هر سه تا بریزیم سرت بعد توبیخ شیم نه توبیخ نشدیم ولی تا چند دقیقه دیگه شاید توبیخ شیم داداش گلم اخه چرا اینقدر خشونت به خرج میدین آروم باشید بخدا فقط یه چیزه ساده بود واسه چی برای چی ؟ ارومیم چیزی نیس فقط یکم شکستگی دست و پاعه سعید جوابتو داد (سکوتت) داداشا از خیر زدن بگذرین وگرنع نیلو دیگه به صورتمم نگاه نمیکنه توبیخ کنید اصلا هوم؟ پس اسمش نیلوعه باشه بچه ها بیاید توبیخش کنیم برگشتم پیش بچه ها _حالا نمیخواد از داماد شدن پشیمونش کنین بیاین شیرینی بخورین هومم شیرینی خوشمزه‌ای هست شاید یکم ارفاق قائل شدم تو توبیخش سعید جان بخدا به زور رفتم خاستگاری خودمم خبر نداشتم همینطوری عاقد رو آوردن یه صیغه ساده خوند و تموم شد خواهش میکنم بیخایل شو بابا ولش کنین بنده خدا رو😂 پشیمونم نکنین از اینکه بهتون گفتم داوود رسول نظرتون چیه؟ توبیخ کنیم؟ موافقم کاملا موافقم خب چه توبیخی؟ ولش نمیکنین نه؟ گناه داره خو هوفففف اگه داوود و رسول موافق باشن حرفی ندارم اما فرشید باید کامل بگی چطوری عاشق شدی بزار بگه بعدش ببینیم چی میشه من نظری ندارم ولی توبیخ بهتر بود خب من اصلا دوست نداشتم برم خاستگاری پدرم منو با زور برد خونه عموم اونجا منو دختر عموم نیلوفر رفتیم اتاق باهم حرف زدیم بهش گفتم میتونم ببینمت برگشت نگام کرد عاشقش شدم و بعد رفتیم بیرون اتاق دیدم بابام یه عاقد آورده که صیغه محرمیت بخونه من مخالف بودم اما دوست داشتم بلاخره یه صیغه ساده خوندیم و محرم شدیم همین اوووو چه رمانتیک ببینم مگه قبلا ندیده بودیش؟ نه ما زیاد رفت و آمد نداریم فقط چند بار کوتاه عمو رو دیدم نیلو‌ رو ندیده بودم حالا آقا سعید بازم میزنی ؟ خیله خب باشه فقط عروسیتم باید دعوت کنی حتی اگه یهویی ساعت سه صبح باشه اونو که صددرصد باید انجام بده خیله خب باشه حالا برین سر کار تا آقا محمد توبیخ نکرده https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
اصلا... اصلا حقشون بود... اون دوتا رم باید میزدم... هی هر روز دعوا دعوا دعوا... بیمارستان دعوا... تو
با ناباوری نگاش کردم و گفتم چی گفتی؟! چند لحظه فقط خیره موندم بهش. _حقشون بود؟! مهدی، داری از چی حرف می‌زنی؟! با عصبانیت گفتم دعوا کردنشون یه بحثه، دست بلند کردن روی امیرحسین یه بحث دیگه‌ست! نفسم رو با حرص بیرون دادم. بعدم خیلی راحت وایسادی میگی اون دوتای دیگه رو هم باید می‌زدم؟! سرم رو تکون دادم و با عصبانیت بیشتری ادامه دادم: مهدی، من اگه بهشون چیزی نمیگم، دلیل نمیشه فکر کنی حق داری جای من تصمیم بگیری! بچه‌های من اشتباه کنن، خودم بلدم باهاشون حرف بزنم. ولی اجازه نمی‌دم کسی دست روشون بلند کنه... حتی تو.
پارت دلیی تون خیلییییییی به دل نشست 🥲😭😍 _ رسول