شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی #محمدجواد بچه ها همه رفتن دنبال کاراشون.. منم کارامو با همون اضافه کاریم تموم کردم و رفتم
#پارتدلی
۲#عبدی
پسرم پلیس هستن ستوان اول
#پدرطهورا
خب خوبه
منم طاهر جلالی هستم..
دخترم طهورا ۲۵ سالشه؛ سنشون به هم میخوره
به این پدر هم میخوره پسر خوش اخلاقی باشه
من مشکلی ندارم...
یه جلسه آشنایی بزاریم بچه ها باهم آشنا بشن، اگه دخترم موافق باشه منم راضیام
#عبدی
خوشبختم از آشناییتون
میتونم شمارتون رو داشته باشم؟
#پدرطهورا
بله بله حتما
رو کاغذ نوشتم:
۰۹.........
بفرمایید اینم شمارم..
#عبدی
ممنون از شما
اینم شماره من لطفا بعد از هماهنگی با خانواده با این شماره تماس بگیرین
#پدرطهورا
خواهش میکنم
چشم ممنون
#عبدی
با اجازه
از اتاق طاهر بیرون اومدم
حالم یه جوری بود نمیتونستم بفهمم چم شده چشام اشکی شد
انگار فکر جدا شدن از جواد منو به این حال مینداخت هیچ وقت به ازدواج جواد فکر نکرده بودم
که صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد با دیدن اینکه جواده صدام رو صاف کردم گفتم الو
#محمدجواد
سلام بابا
خوبی؟
#عبدی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوبم تو خوبی؟
#محمدجواد
خداروشکر..
منم خوبم
با لحنی که خجالت توش موج میزد گفتم:
ممیگم...ححرف ز.زدین؟
#عبدی
خندهای کوتاه به خجالت شیرینش کردم و گفتم آره حرف زدیم ولی....
ولی...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی ۲#عبدی پسرم پلیس هستن ستوان اول #پدرطهورا خب خوبه منم طاهر جلالی هستم.. دخترم طهورا ۲۵
#پارتدلی
#محمدجواد
(هم استرس گرفتم هم خجالت میکشیدم)
و.ولی چچی؟!
ببابا ججون ممن استرس ننده..
چچیشد؟!
#عبدی
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم
گفتم چیزی نیس پسر بابا نگران نباش باهاش حرف زدم مرد خوبی بود خوش برخورد بود
شماره رو گرفت امشب یا فردا شب تماس میگیره میگه که کی بریم خونشون فقط برای آشنایی
#محمدجواد
نفس عمیق و راحتی کشیدم
همچنان خجالت میکشیدم..
مممنون ببابا
و ببببخشید
#عبدی
دیگه نتونستم بیشتر از این حرف بزنم آروم گفتم مراقب خودت باش
و زود قطع کردم
رفتم سوار ماشین شدم گفتم سورن برو بهشت زهرا
رسیدیم پیاده شدم رفتم سمت مهدیه نشستم پیش مزارش گفتم مهدیه دیدی جواد میخواد ازدواج کنه کاش بودی
کمی دیگه هم حرف زدن و رفتم خونه
#محمدجواد
غذا درست کرده بودم و منتظر بودم بابا بیاد خونه..
وقتی رسید یکم قیافهاش گرفته بود
مشخص بود حالش خوب نیست..
سعی کردم لکنتمو کنترل کنم تا حالش و بدتر نکنم:..
سلام بابا
چیشده قربونت بشم؟
چرا انقدر گرفته ای؟
#عبدی
سلام خدا نکنه چیزی نیس من میرم میخوابم واسه شام هم بیدارم نکن
#محمدجواد
بابا مطمئنی چیزی نیست؟
من که میدونم یه چیزی شده نمیخوای بگی..
#عبدی
جواد با من بحث نکن
بیدارم نکن
#محمدجواد
سرمو انداختم پایین:
باشه ببخشید
#عبدی
بهش نگاه کردم و رفتم اتاقم
حالم بد بود درسته همو میدیدیم اما زود بزرگ شدنش بالغ شدنش اذیتم میکرد
یه مسکن خوردم و خوابیدم
#محمدجواد
نمیدونستم بابا چرا حالش بده
ولی وقتی اونجوری دیدمش دیگه غذا از گلوم پایین نمیرفت..
رفتم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد
تو فکر بابا بودم...
شب اصلا نخوابیدم
رفتم که بابا رو برای نماز بیدار کنم:
باباجان...
قربونت برم پاشو نماز بخون..
#عبدی
با صدای جواد چشام باز کردم میگفت بلند شو نمازت رو بخون بند شدم گفتم صبح بخیر و رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد نماز سجده کردم و در سجده چند دقیقه ای ماندم و بلند شدم نشستم
حاضر شدم و رفتم سمت آشپزخونه و صبحونه رو آماده کردم
#محمدجواد
نمازمو خوندم و رفتم تو آشپزخونه پیش بابا
رفتم کمکش کنم همینجوری داشتیم صبحانه رو آماده میکردیم گفتم:
بابا نمیگی دیروز چی شده بود؟!
هرچند که الانم گرفته ای..
چیشده نمیگی؟!
#عبدی
چیزی نیست جواد
نه نمیخواد بدونی
#محمدجواد
آره معلومه چیزی نیست..
میشه حداقل دلیل اینکه نباید بدونمو بگی؟!
بابا من برات غریبهام؟!
چرا شما همیشه به حرفام گوش میدی ولی الان نمیزاری من بفهمم چت شده؟!
#عبدی
غریبه چیه عزیز بابا
چیزی نیست یکم عصبی و ناراحت بودم
اصلا ببینم لباس داری واسه خواستگاری؟
#محمدجواد
خب چرا؟
الان خوبی؟
مگه نگفتی فعلا فقط آشناییه؟!
بعدشم مگه زنگ زدن؟
#عبدی
آره خوبم
خب حالا همون آشنایی لباس داری؟
نه هنوز
#محمدجواد
آره دارم..
#عبدی
خیلی خب من دیگه میرم سایت
تو هم بیا دیر نکنیااا
#محمدجواد
چشم زود میام..
بابا رفت و منم چند دقیقه بعدش رسیدم سایت..
خداروشکر ایندفعه به موقع اومدم و هنوز یک ربع وقت داشتم تا شروع کار...
رفتم نمازخونه و دیدم از بچه ها فقط فرشید اونجا بود و به یه نقطه خیره شده بود
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
چیشده چش خوشگله؟!
چرا انقدر تو فکری؟!
#فرشید
سلام جواد
چیزی نیس
#محمدجواد
مطمئنی؟!
چرا امروز همتون یه چیزیتون هست و نمیگین اه؟!!!
#فرشید
آره
چی شده دیگه کی اینطوری شده؟
#محمدجواد
هیچی ولش کن..
وقتی میگی دیگه کی اینطوری شده خودت داری اعتراف میکنی که یه چیزی شده و نمیخوای بگی
#فرشید
ببخشید داداش
هیچی دوباره به فکر مامان بابام افتاده که بریم خواستگاری واسه دختر عموم تا باهاش ازدواج کنم
#محمدجواد
دوست نداری نه!؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
#پارتدلی
#فرشید
نه
ولی امشب مجبورم باهاشون برم
#محمدجواد
اههه
چرا مجبور؟
#فرشید
بابام گفته اگه نرم دیگه باهام حرف نمیزنه
#محمدجواد
واییی
چه بد
هعییی
#فرشید
میگم چی بپوشم واسه امشبه
#محمدجواد
نمیدونم من..
#فرشید
میگم قضیه تو چی شد بابات باهاشون حرف زد؟#محمدجواد
آره..
#فرشید
چی شد ؟
#محمدجواد
قراره برای آشنایی بریم..
#فرشید
خوشبحالت
خب بریم سرکارمون؟
#محمدجواد
ممنون
آره بریم
#فرشید
رفتیم سر کارمون زیاد حوصله حرف زدن نداشتم
حتی استراحت هم نکردم که برام پیام اومد دیدن پیام استرس گرفتم
بابا بود گفته بود ساعت ۷ برم خونه تا با هم بریم خواستگاری
الان ساعت پنج بود
بلند شدم وسایلم رو برداشتم و میزمو مرتب کردم رفتم سمت اتاق آقا محمد تا مرخصی بگیرم
در زدم و وارد شدم
#محمد
بله چیشده؟
#فرشید
ببخشید مزاحم شدم
میشه مرخصی بدین تا ۱۲شب
#محمد
این همه مرخصی برای چی میخوای؟
#فرشید
سرم رو انداختم پایین گفتم مهمونی داریم باید برم
#محمد
مهمونیت مهمه؟!
#فرشید
بله آقا
#محمد
پس...فردا اضافه کاری وایمیستی؟
#فرشید
بله آقا
#محمد
خیله خب
میتونی بری
ممنون با اجازه
از اناق آقا محمد اومدم بیرون مستقیم رفتم پارکینگ سوار ماشینم شدم و رفتم آرایشگاه دوستم
......
حساب کردم و رفتم گل فروشی و شیرینی فروشی خریدم و روندم سمت خونه
وقتی رسیدم شیرینی رو برداشتم بردم داخل دیدم همه با خوشحالی آماده میشن شیرینی رو گذاشتم یخچال که بابا گفت
#فرشید
#بابایفرشید
کت شلوار گرفتم برات، تو اتاقته برو بپوش بریم
#فرشید
آروم گفتم چشم و رفتم سمت اتاقم
کت شلوار رو پوشیدم به خودم نگاه کردم خوب بود خوشتیپ شده بودم این مهم بود نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای بابا به خودم اومدم زود رفتم بیرون از اتاق و باهم رفتیم سمت ماشین نشستم جلو رانندگی کردم جالبه من حتی خونه عموم رو بلد نبودم چه برسه به خاستگاری رفتم به بابا گفتم کجا باید برم ؟
آدرس رو داد
(نیم ساعت بعد)
رسیدیم به خونه عمو من استرس داشتم اما بابا انگار نه انگار ریلکس زنگ در رو زد در باز شد رفتیم داخل
من تا حالا عموم رو یکی دو بار دیده بود و این عجیب بود اول عمو و بعد زنعمو و بعد فکر کنم دختر عمو بود گل رو دادم به دختر عمو و با سری پااین کنار بابام نشستم
که با نیشگون بابا به خودم اومدم گفتم بله
گفت عموت با توعه
آروم با خجالت گفتم ببخشید حواسم نبود بله؟
#عمویفرشید
فرشیدجان خوبی؟
میتونید برید تو اتاق حرف بزنید
#فرشید
آروم گفتم بله ممنون
اروم دنبال دختر عمو رفتم
تو اتاق مردد مونده بودم کجا بشینم آروم رو تخت نشستم و ایشونم با فاصله نشستن و سرشون رو اونور کردن
آروم گفتم ببخشید میتونم ببینمتون؟
#نیلوفر
آروم برگشتم سمت آقا فرشید
چشم تو چشم شدیم و بعد سرمو انداختم پایین
که گفت:...
#فرشید
با دیدن دختر عمو چیزی تو دلم تکون خورد با خجالت گفتم خب شما شروع میکنید یا من شروع کنم؟
#نیلوفر
شما بفرمایین..
#فرشید
خب فرشید هستم ۲۹ سالمه
شغلم پلیس امنیتی ستوان اول
حقوقم در ماه ۲۵ ملیونه اما اگه ترفیع بگیرم امسال ۳۵ ملیون میشه کمی پس انداز دارم که باهاش میتونم یه خونه بخرم و ماشین هم دارم
بعد اینکه میخوام همسرم راز داره خونم باشه و باهام صادق باشه
ببینید من باهاتون صادق بودم و شغلم رو گفتم بزار از معایبش بگم که شغل خطرناکیه ممکنه هر لحظه ماموریت بخوره بهم و تو ماموریت زخمی یا حتی گروگان بشم و از هفت روز سه شب یک شب در میون شیفتم
#نیلوفر
من حرفی ندارم
مشکلی هم با شغلتون ندارم؛ البته که یکم نگران کنندهاس
البته که رازداری برای همسرم وظیفهامه
منم میخوام همسرم مورد اعتمادم باشه..
#فرشید
بله و اینکه جسارتا من اسمتون رو ن نمیدونم
سن و رشته تحصیلی یا کارتون رو نمیدونم
#نیلوفر
نیلوفرم...۲۷ سالمه..
مربی مهد کودکم...
#فرشید
آیا شما مایل به اومدن ما بودین
#نیلوفر
راستش من قصد ازدواج نداشتم..
شما چی؟! خودتون خواستین بیاین؟!
#فرشید
نه من تا حالا عمو و شما رو ندیده بودم چه برسه به اینکه بخوام بیام اینجا
از اومدنم اول پشیمون بودم اما الان
احساس میکنم به به ش شم شما عل علاقه دارم ببخشید جسارت کردم و اروم صورتمو به کنار چرخوندم اینور مطمئن بودم گونه هام سرخ شده آروم گفتم ب بریم ب بیرون؟
#نیلوفر
از شرم و حیاش و صداقتش خوشم اومده بود
آره منم فکر کنم داشتم علاقه پیدا میکردم..
ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و آروم گفتم: بریم
#فرشید
رفتیم بیرون با دیدن یه شخص غریبه یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم که بابا به عمو گفت داداش اگه بشه بین فرشید و نیلوفر صیغه محرمین چهار ماهه بخونیم با بهت به بابا نگاه کردم ولی نگاه معنی دارش مجبورم کرد ساکت شم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی #فرشید نه ولی امشب مجبورم باهاشون برم #محمدجواد اههه چرا مجبور؟ #فرشید بابام گفته ا
#پارتدلی
#نیلوفر
رفتیم بیرون دیدیم دیگه میخواستن صیغه محرمیتو بخونن..
خیلی زود داشتن پیش میرفتن...
این یعنی حتی اگه نمیخواستمم مجبور بودم قبول کنم..
البته که یکمم موافقم...
عمو گفت چهار ماهه و بابا هم قبول کرد
به بابا نگاه کردم؛ مشخصا این نگاهش یعنی بشین و سکوت کن...
نمیدونستم چیکار کنم پس فقط به حرفشون گوش کردم و هر چی گفتن عمل کردم...
#فرشید
رو یه مبل دو نفره نشستیم با فاصله حداکثری دلم یه جوری بود احساس میکردم وابسته شدم اما نمیدونستم این وابستگی به چیه سردرگم بودم به بابا نگاه کردم که با لبخند و شوق خاصی نگاهم میکرد سعی کردم لبخندی به روش بزنم سرم رو انداختم پایین قرآن رو از جیبم در آوردم آروم بازش کردم و خوندم و خوندم تا رسید نوبتم
عاقد گفت جناب اقای فرشید مصطفایی آیا بنده وکیلم شما را به عقد خانم نیلوفر مصطفایی در بیاورم آیا بنده وکیلم با استرس گفتم بسمالله با اجازه بزرگترا بله بابا پاشد اومد سمتم و بغلم کرد گفت خیلی آرزوی این صحنه رو داشتم عزیز بابا انشالله به ازدواج ختم شه گفتم بابا دوست دارم و زود ازش جدا شدم و سرم رو پایین انداختم که عمو اومد سمتم و بغلم کرد و دم گوشم گفت دخترمو اذیت بکنی با من طرفی هاا مراقبش باش با خحالت گفتم چ چشم
و ازم جدا شدن عاقد و بابا و عمو ما رو تنها گذاشتن سرم رو بالا آوردم دیدم نیلوفر خیلی مظلوم و خجالت زده نشسته رنگش پریده بود فهمیدم از استرس فشارش افتاده یه شیرینی گذاشتم تو بشقاب و با لحنی که سعی میکردم مهربون باشه گفتم نیلوفر خانم بفرمایید بخورید فشارتون افتاده
#نیلوفر
از استرس داشتم میمردم
نمیدونستم چرا همین الان باید این اتفاق بیفته
وقتی ازم پرسیدن باید چه جوابی بدم؟ باید به حرف بابا گوش کنم یا کار خودمو انجام بدم؟
اصلا خودم میخواستم یا نه؟
همینجوری استرس داشتم که دیدم آقا فرشید ظرف شیرنی رو جلوم گرفت..
خیلی آروم گفتم ممنون و دستشو پس زدم که گفت:..
#فرشید
میدونم تو هم مثل من به اجبار بله گفتی اما بدون از لحظهای که دیدمت عاشقت شدم
و گفتم میشه بخوری؟بخاطر خودت آخه رنگت پریده
میدونم خجالت میکشی اما بخور
اصلا رو به دیوار میشینم تا بخوری هوم چطورع؟
#نیلوفر
با لحنش و حرفاش یکم آروم شدم...
آروم گفتم:
نه نه نمیخواد
و شیرینی رو برداشتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم...
#فرشید
با لبخند محوی سرم رو کج کردم و صورتش رو نگاه کردم که چشم تو چشم شدیم کمی خجالت کشیدم اما اون معذب شد و شیرینی رو گذاشت زمین خواست بره اتاقش گفتم نیلوفر خانوم کجا میرید
#نیلوفر
بدون اینکه جواب بدم رفتم تو اتاقم..
سرخی صورتمو احساس میکردم
قلبم تند تند میزد
کاشکی حداقل میرفتم آب میخوردم
رو تختم نشستم و دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس عمیق میکشیدم
همونجوری که بودم در اتاق به صدا در اومد گفتم بفرمایید که دیدم آقا فرشید با یه لیوان آب اومدن تو اتاق
سرمو پایین گرفتم و هیچی نگفتم
#فرشید
آروم آب رو گذاشتم رو میز کنار تختش و گفتم ببخشید این آب رو بخورین تا آروم شید من بیرون اتاق منتظر شما هستم بیاید تا بریم حیاط پیش بابا هامون
#نیلوفر
دلم میخواست بمونه ولی نمیتونستم بگم و آخر هم رفت بیرون..
لیوان آب رو برداشتم؛ دستم میلرزید
آروم خوردم و رفتم بیرون
کنار در اتاق وایستاده بود
دلم هوای آزاد میخواست ولی نه پیش بابا
_مجبوریم بریم تو حیاط؟
#فرشید
بابام گفت بعد یه ربع بیاین بیرون
باید بریم
#نیلوفر
باشه
رفتیم تو حیاط و بابا و عمو جفتشون بغلم کردن
بابا پیشنهاد داد شب اول رو باهم بریم بیرون تا به قول خودش یخمون آب شه
هردومون سکوت کردیم و بابا و عمو گفتن پس برید
رفتم تو خونه و چادر رنگیمو گذاشتم و چادر مشکیمو برداشتم و رفتم بیرون
خیلی خوب بود که قرار بود بریم بیرون چون واقعا هوای آزاد نیاز داشتم...
تو ماشین بودیم و شیشه رو دادم پایین تا هوا بخورم
سکوت برقرار بود تا وقتی که آقا فرشید گفت:..
#فرشید
یه جا پارک کردم گفتم اجازه ه هس هست دست دستتون رو بگ بگی بگیرم
#نیلوفر
دستشونو سمتم دراز کردن
باید اینکارو میکردیم به هر حال قرا بود یه عمر باهم زندگی کنیم
با خجالت و در حالی که دستام میلرزیدن دستمو بردم سمت دستش..
آروم دستای همو گرفتیم
خجالت میکشیدم ولی واقعا آروم شدم
انگار همه چی یادم رفت...
انگار واقعا منم عاشق شدم:)))
#فرشید
گفتم نیلو چی می
با لحنی عصبی گفت
#نیلوفر
لطفا نگید نیلو
اصلا از اینکه اینجوری صدا میشم خوشم نمیاد
#فرشید
اروم گفتم معذرت میخوام دیگه تکرارنمیشه
حالا چی میخورین واستون بخرم؟
#نیلوفر
لحنمو آروم کردم و گفتم:
ممنون
چیزی نمیخوام..
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
#پارتدلی
#فرشید
نه دیگه لطفا یه چیزی بگید برای معذرت خواهی بخرم
#نیلوفر
میل به خوردن چیزی ندارم
زمزمه کنان ادامه دادم:
کلا زیاد چیزی نمیخورم
#فرشید
گفتم باشه پس یه لحظه بنشینید تا بیام
زود رفتم سمت گل فروشی که که اونحا بود یه شاخه گل رز خریدم و جوری قایمش کردم تا نبینه بعد نشستم تو ماشین آروم گل رو اوردم و جلو صورتش گرفتم و گفتم ببخشید من نمیدونستم چه گلی دوست دارید گفتم دیگه گل رز بگیرم
#نیلوفر
آروم گل رو تو دستم گرفتم
لبخند گرمی زدم و گفتم:
_ممنون
#فرشید
از چه گلی خوشتون میاد؟
#نیلوفر
همینجوری لبخندم رو لبم بود و گلبرگ های گل رو ناز میکردم
از بچگی عاشق این کار بودم
_همشونو دوست دارم؛ درواقع فکر کنم ندارم...
#فرشید
عااا پس هر بار یه گلی براتون میگیرم خب بریم ؟
مرخصیم داره تموم میشه باید برم و اینکه لطفا به کسی نگید شغل من چیه
#نیلوفر
بریم
معلومه نمیگم
#فرشید
ممنون از شما
.......
خب رسیدیم بفرمایید پیاده شید
#نیلوفر
چشم ممنون
#فرشید
عاا راستی نیلوفر خانم میشه شمارتون رو داشته باشم
#نیلوفر
خب دیگه به هر حال باید داشته باشین
شما شمارتو رو بدین من بهتون اساماس میدم
#فرشید
ممنون
0905.......19
شبتون بخیر
#نیلوفر
شب بخیر..
#فرشید
بعد اینکه نیلوفر رفت داخل
منم روندم رفتم سمت سایت بابا هم گفته بود خونه عمو میمونه رفتم سایت حالم خیلیی دگرگون بود رفتم پیش جواد گفتم سلام جواد میگم حوصله داری حرف بزنیم؟
#محمدجواد
علیک سلام
آره...جونم؟ چیشده؟
#فرشید
بریم نماز خونه؟
فقط پنج دقیقه
#محمدجواد
باشه بریم
.....
خب چیشده؟
بگو ببینم
#فرشید
من نامزد کردم با دختر عموم
#محمدجواد
چی؟!
مگه امشب خواستگاری نبود؟!
#فرشید
اوهوم بود ولی مجبوری صیغه محرمیت خوندن بینمون
البته برا من خیلی مجبوری نبود چون از وقتی که دیدمش
با خجالت ادامه دادم :عاشقش شدم
#محمدجواد
بغلش کردم و گفتم
مبارکت باشه داداش
وای خداروشکرررر
حداقل خیالم از این راحت شد
از بغلم اومد بیرون...
راستی نظر دختر عموت چیه نمیدونی؟!#فرشید
ممنون داداش ایشالا به زودی خودت این حال رو تجربه کنی
نظر اونن؟
بنظرم دوسم داره
وایی داداش از الان دلتنگش شدم
#محمدجواد
ممنون
خب پس خداروشکر..
الهی...میفهممت..
#فرشید
داداش وقتی عصبی میشه جالب میشه و خوشگل تر کاش بتونم بازم برم پیشش
#محمدجواد
آخی:)
داداش قراره یه عمر باهاش زندگی کنیا
معلومه میبینیش
#فرشید
حتما میگی چرا به این زودی عصبی شده
چون بهش گفتم نیلو گفت از نیلو بدم میاد من نیلوفرم و عصبی شد
منظورم زود بود مثلا بازم برم ببینمش اماااا نمیشه
#محمدجواد
آره دقیقا
عاااا 🤣🤣🤣
میدونم نمیشه
ولی فکر کنم دوران عقد بتونین بیشتر همو ببینین
و زودتر
#فرشید
نخندا طوری عصبی شد گفتم دیگه قهر کرد اما خداروشکر زود گذشت
واسه دیدن نیلوفر باید از بابام و باباش اجازه بگیرم و این سخته
#محمدجواد
آخه همین اول کاری رفتی بهش گفتی نیلو🤣🤣
چرا حالا سخت؟!
فرشید اومد جواب بده که صدای پیامک از گوشیش اومد
تا پیامکو دید گفت:..
#فرشید
ضربان قلبمم بالا رفت و با ذوق گفتم
واییی جواد نیلوعه
نوشته سلام پسر عمو
هعی
#محمدجواد
ای خدا ذوقشو😂✨
خب جوابشو بده
#فرشید
چ چی بگم به بهش
#محمدجواد
آروم باش
فعلا جواب سلام بده تا ببینیم چیزی میگه یا نه
#محمد
نیلو کیه آقا فرشید ؟
#فرشید
با بهت برگشتم سمت اقا محمد و زود بلند شدم و گفتم سلام آقا
#محمدجواد
بلند شدم و گفتم
سلام آقا
آقا شما به من میگفتین داماد دو..
باید به این آقا که نامزد کرده میگفتین نه من😁
#محمد
چی نامزد کرده؟
پس مهمونی مهمت این بود خب شیرینیش کو؟
چرا نگفتی بهمون؟
#فرشید
سرم رو با خجالت پایین انداختم و گفتم خودمم خبر نداشتم یهویی شد
ببخشید
#محمد
صحیح
پس توبیخ میشی
#فرشید
با بهت گفتم واسه چی تو بیخ اقا
م من کاری نکردم
#محمدجواد
آقا چرا توبیخ شه؟!
#محمد
چون شیرینی نخرده و نگفته
توبیخش اینه بره شیرینی بخره 😉
#فرشید
هوففف ترسوندیم
چشم الان میرم میخرم آقا
#محمدجواد
خب دیگه فرشید جان...
تا شما میری بخری منم میرم به بچه ها خبر بدم و البته به کارام برسم
آقا با اجازه
#فرشید
جواد به کسی چیزی نمیگی هااا جواد ببین کسی بفهمه من میدونم و تو هاا
#محمدجواد
خب الان که میخوای شیرینشو بدی
وقتی هم که میدی ازت مناسبت میخوان دیگه
بعدشم دیر بفهمن کلی غر بارت میکنن
حالا خود دانی
#فرشید
خیله خب باشه فقط بگو که خودمم خبر نداشتم قراره نامزد داشته باشماا
#محمدجواد
اگه نگم که میکشنت😂
#فرشید
از دست تو من رفتم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
#پارتدلی
#فرشید
رفتیم شیرینی رو خریدم برگشتم سمت سایت وقتی رسیدم دیدم بچه ها غضب نگاهم میکنن
رفتم سمتشون گفتم جواد این شیرینی ها رو بگیر اول به آقای عبدی و آقای شهیدی و آقا محمد تعارف کن بعد بیار پخش کن
و بعد رو به بچه ها گفتم سلام خوبید؟
#محمدجواد
باشه من رفتم
#داوود
علیک سلام آقا داماد
شما خوبی؟
#رسول
علیک سلام
#فرشید
ممنون داوود خوبم
سعید نمیخوای جواب سلام داوود رو بدی ؟
#سعید
سلام و ......
باید الان بفهمیم ما؟
#داوود
سعیدو چیکار دارم!؟
با توام..
#فرشید
من ؟ اهان اشتباه گفتی من چش خوشگلم احتمالا قاتی کردی اشکالی ندارن
#فرشید
داداش اروم باش خب بخدا خودمم نمیدونستم قراره چی بشه
#داوود
فرشید میزنمتاااا
خودت میدونی منظورم چیه
#فرشید
یا خدا اروم باش
اهان ارع فهمیدم چی میگی
حالا چرا اینقدر عصبی هستین نکنه توبیخ شدین دسته جمعی؟
#سعید
خیر اما قراره هر سه تا بریزیم سرت بعد توبیخ شیم
#رسول
نه توبیخ نشدیم
ولی تا چند دقیقه دیگه شاید توبیخ شیم
#فرشید
داداش گلم اخه چرا اینقدر خشونت به خرج میدین آروم باشید بخدا فقط یه چیزه ساده بود
#فرشید
واسه چی برای چی ؟
#سعید
ارومیم چیزی نیس فقط یکم شکستگی دست و پاعه
#داوود
سعید جوابتو داد
#فرشید
(سکوتت)
#فرشید
داداشا از خیر زدن بگذرین وگرنع نیلو دیگه به صورتمم نگاه نمیکنه توبیخ کنید اصلا هوم؟
#سعید
پس اسمش نیلوعه
باشه بچه ها بیاید توبیخش کنیم
#محمدجواد
برگشتم پیش بچه ها
_حالا نمیخواد از داماد شدن پشیمونش کنین
بیاین شیرینی بخورین
#سعید
هومم شیرینی خوشمزهای هست شاید یکم ارفاق قائل شدم تو توبیخش
#فرشید
سعید جان بخدا به زور رفتم خاستگاری خودمم خبر نداشتم همینطوری عاقد رو آوردن یه صیغه ساده خوند و تموم شد خواهش میکنم بیخایل شو
#محمدجواد
بابا ولش کنین بنده خدا رو😂
پشیمونم نکنین از اینکه بهتون گفتم
#سعید
داوود رسول نظرتون چیه؟ توبیخ کنیم؟
#رسول
موافقم
#داوود
کاملا موافقم
#سعید
خب چه توبیخی؟
#محمدجواد
ولش نمیکنین نه؟
گناه داره خو
#سعید
هوفففف اگه داوود و رسول موافق باشن حرفی ندارم
اما فرشید باید کامل بگی چطوری عاشق شدی
#رسول
بزار بگه بعدش ببینیم چی میشه
#داوود
من نظری ندارم ولی توبیخ بهتر بود
#فرشید
خب من اصلا دوست نداشتم برم خاستگاری
پدرم منو با زور برد خونه عموم
اونجا منو دختر عموم نیلوفر رفتیم اتاق باهم حرف زدیم بهش گفتم میتونم ببینمت برگشت نگام کرد عاشقش شدم و بعد رفتیم بیرون اتاق دیدم بابام یه عاقد آورده که صیغه محرمیت بخونه من مخالف بودم اما دوست داشتم بلاخره یه صیغه ساده خوندیم و محرم شدیم همین
#داوود
اوووو چه رمانتیک
ببینم مگه قبلا ندیده بودیش؟
#فرشید
نه ما زیاد رفت و آمد نداریم فقط چند بار کوتاه عمو رو دیدم نیلو رو ندیده بودم
حالا آقا سعید بازم میزنی ؟
#سعید
خیله خب باشه فقط عروسیتم باید دعوت کنی حتی اگه یهویی ساعت سه صبح باشه
#رسول
اونو که صددرصد باید انجام بده
#فرشید
خیله خب باشه حالا برین سر کار تا آقا محمد توبیخ نکرده
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
اصلا... اصلا حقشون بود... اون دوتا رم باید میزدم... هی هر روز دعوا دعوا دعوا... بیمارستان دعوا... تو
با ناباوری نگاش کردم و گفتم
چی گفتی؟!
چند لحظه فقط خیره موندم بهش.
_حقشون بود؟! مهدی، داری از چی حرف میزنی؟!
با عصبانیت گفتم دعوا کردنشون یه بحثه، دست بلند کردن روی امیرحسین یه بحث دیگهست!
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
بعدم خیلی راحت وایسادی میگی اون دوتای دیگه رو هم باید میزدم؟!
سرم رو تکون دادم و با عصبانیت بیشتری ادامه دادم:
مهدی، من اگه بهشون چیزی نمیگم، دلیل نمیشه فکر کنی حق داری جای من تصمیم بگیری!
بچههای من اشتباه کنن، خودم بلدم باهاشون حرف بزنم. ولی اجازه نمیدم کسی دست روشون بلند کنه... حتی تو.
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
با ناباوری نگاش کردم و گفتم چی گفتی؟! چند لحظه فقط خیره موندم بهش. _حقشون بود؟! مهدی، داری از چی حرف
خنده عصبی ای کردم و سر تکون دادم
_ آره... باید میزدم... اصلا اون دوتا بیشتر حقشون بود...
هه... بلدی!؟... اگه با حرف حل میشد که وضعشون الان این نبود!!!...
با دست به امیر اشاره کردم
_ همون قدر که امیر پسر توعه... پسر منم هست... این همه سال که بزرگش کردم بچه ات نبود!؟... الان شد بچت!؟...
داد زدم...
_ میتونی!؟؟؟؟؟ برو جمعشون کن هر روز نیفتن به جون هم...
#مهدی