eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
57 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
حتما سلاح دونستی دیگه
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
فدای سرت
همین که داداش قشنگم گفت.👩🏻‍🦯 _عمومهدی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
حتما سلاح دونستی دیگه
بازم همین که داداش قشنگم گفت.👩🏻‍🦯 _عمومهدی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
فدای سرت
عیششششششششششششش به مقدار زیاد👩‍🦯
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی مهدی خشکش زد. نگاهش به گوشیِ تلفن دوخته شد. با تردید، انگار که به یک بمبِ ساعتی نگاه می‌ک
سکوتِ اتاق، سنگین‌تر از همیشه بود. مهدی به مانیتورِ خاموشِ روی میزش خیره شده بود، انگار داشت به یک آینه‌ی سیاه نگاه می‌کرد که قرار بود حقیقت را در آن ببیند. ناگهان، بدون اینکه دست به کیبورد بزند، مانیتور با صدایی ضعیف روشن شد. صفحه‌ای سیاه که تنها یک خطِ سفیدِ چشمک‌زن در گوشه‌ی آن بود. مهدی ضربانِ قلبش را در گلو حس می‌کرد. نشانگرِ تایپ شروع کرد به حرکت؛ انگار دستی نامرئی در حال نوشتنِ سرنوشتِ او بود: *«احمقانه است اگر فکر کنی این بازی به همین سادگی تموم می‌شه، مهدی. ما فقط می‌خواستیم مطمئن بشیم که پیام رو گرفتی. حالا وقتِ مرحله‌ی آخره.»* خط بعدی پایین آمد: *«آدرس: حومه‌ی شهر، کارخانه‌ی نساجی متروکه‌یِ شماره ۴. ساعتِ ۱۱ شب. تنها. بدونِ اطلاع دادن به هیچ‌کس، حتی برادرزاده‌هایِ عزیزت.»* مهدی نفسش را حبس کرد. متنِ روی صفحه تغییر کرد و به تهدیدی تلخ تبدیل شد: *«اگر پات به اونجا برسه، اون‌ها در امان می‌مونن. کلِ خانواده، از امیر گرفته تا احسان و رسول. زندگی‌شون، آینده‌شون، و حتی اون‌ چیزی که از اعتبارِ فامیلی‌تون باقی مونده، گروگانِ این قراره. اما اگر حتی سایه‌ی یک نفر همراهت باشه... یا اگه کسی بفهمه کجا میری... اون وقت نه فقط محسن، بلکه تک‌تک‌شون رو تویِ همین تاریکی دفن می‌کنیم.»* صفحه سیاه شد. مهدی بلند شد. پاهایش دیگر نمی‌لرزید؛ حالا سستیِ جایِ بخیه‌هایش با یک نوع بی‌حسیِ مطلق جایگزین شده بود. او به پنجره نگاه کرد. آن ساختمان روبرو، آن چشمِ ناظر، هنوز همان‌جا بود. او می‌دانست که آن‌ها دارند تماشایش می‌کنند. او می‌دانست که این آدرس، یک «قتلگاه» است. هیچ‌کس از آن کارخانه‌ی متروکه زنده بیرون نمی‌آید. اما او حالا انتخاب کرده بود. مهدی، که تمام عمرش را صرفِ محافظت از «نامِ موحد» کرده بود، حالا متوجه شد که این آخرین و بزرگ‌ترین محافظتی است که می‌تواند انجام دهد. او باید «خودش» را قربانی می‌کرد تا این سایه‌ی شوم، برای همیشه از سرِ امیر، احسان ، رسول و دیگران دست بردارد. او کتِ سرمه‌ای‌اش را برداشت، رویِ صندلیِ اداره‌اش نشست و برای لحظه‌ای به عکسِ کوچکی که در گوشه‌ی میزش بود – عکسی قدیمی از جمعِ خانوادگی‌شان – نگاه کرد. با صدایی که فقط خودش می‌توانست بشنود، زمزمه کرد: «این‌بار... این‌بار دیگه هیچ‌کس صدمه نمی‌بینه. این قولِ من به شماست.» او با قدم‌هایی استوار، بدونِ اینکه حتی نگاهی به درِ خروجی بیندازد، به سمتِ تقدیری رفت که در یک کارخانه‌ی مخروبه در انتظارش بود. او دیگر یک مهدیِ ترسیده نبود؛ او یک قربانی بود که آگاهانه به سمتِ مسلخ قدم برمی‌داشت. سکوتِ اتاق، سنگین‌تر از همیشه بود. مهدی به مانیتورِ خاموشِ روی میزش خیره شده بود، انگار داشت به یک آینه‌ی سیاه نگاه می‌کرد که قرار بود حقیقت را در آن ببیند. ناگهان، بدون اینکه دست به کیبورد بزند، مانیتور با صدایی ضعیف روشن شد. صفحه‌ای سیاه که تنها یک خطِ سفیدِ چشمک‌زن در گوشه‌ی آن بود. مهدی ضربانِ قلبش را در گلو حس می‌کرد. نشانگرِ تایپ شروع کرد به حرکت؛ انگار دستی نامرئی در حال نوشتنِ سرنوشتِ او بود: «احمقانه است اگر فکر کنی این بازی به همین سادگی تموم می‌شه، مهدی. ما فقط می‌خواستیم مطمئن بشیم که پیام رو گرفتی. حالا وقتِ مرحله‌ی آخره.» خط بعدی پایین آمد: «آدرس: حومه‌ی شهر، کارخانه‌ی نساجی متروکه‌یِ شماره ۴. ساعتِ ۱۱ شب. تنها. بدونِ اطلاع دادن به هیچ‌کس، حتی برادرزاده‌هایِ عزیزت.» مهدی نفسش را حبس کرد. متنِ روی صفحه تغییر کرد و به تهدیدی تلخ تبدیل شد: «اگر پات به اونجا برسه، اون‌ها در امان می‌مونن. کلِ خانواده، از امیر گرفته تا احسان و رسول. زندگی‌شون، آینده‌شون، و حتی اون‌ چیزی که از اعتبارِ فامیلی‌تون باقی مونده، گروگانِ این قراره. اما اگر حتی سایه‌ی یک نفر همراهت باشه... یا اگه کسی بفهمه کجا میری... اون وقت نه فقط محسن، بلکه تک‌تک‌شون رو تویِ همین تاریکی دفن می‌کنیم.» صفحه سیاه شد. مهدی بلند شد. پاهایش دیگر نمی‌لرزید؛ حالا سستیِ جایِ بخیه‌هایش با یک نوع بی‌حسیِ مطلق جایگزین شده بود. او به پنجره نگاه کرد. آن ساختمان روبرو، آن چشمِ ناظر، هنوز همان‌جا بود. او می‌دانست که آن‌ها دارند تماشایش می‌کنند. او می‌دانست که این آدرس، یک «قتلگاه» است. هیچ‌کس از آن کارخانه‌ی متروکه زنده بیرون نمی‌آید. اما او حالا انتخاب کرده بود. مهدی، که تمام عمرش را صرفِ محافظت از «نامِ موحد» کرده بود، حالا متوجه شد که این آخرین و بزرگ‌ترین محافظتی است که می‌تواند انجام دهد. او باید «خودش» را قربانی می‌کرد تا این سایه‌ی شوم، برای همیشه از سرِ امیر، احسان ، رسول و دیگران دست بردارد. (ممبره)