eitaa logo
گِلادیاتور
450 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
316 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
شنیدم امروز روز جهانی دعوا کردنه🕶💪🏻 دعوایی دادیم کانالِ‌مون؟ ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه‌زیبا👀✨ ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
687.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی بی‌نمک بود😂🗿 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
🔥 گلادیاتورا ، آماده‌اید؟ 🔥 فقط ... نفر تا ۵۰۰ تایی شدنمون مونده! ⚔️ 🎁 به محض اینکه به ۵۰۰ نفر برسیم ، دوتا کد شارژ براتون میذاریم! 👀 اما این پایان ماجرا نیست... هر کسی که کانال رو به دوستاش معرفی کنه و اسکرین‌شاتِ‌ش رو برای @Reyha_919 بفرسته ، یه سورپرایز مخصوص گلادیاتورها در انتظارشه🎉⚔️! پس وقتشه قدرت خانواده‌ی گلادیاتور رو نشون بدیم! 🔥🚀 📢 @Geladiutor
گِلادیاتور
🔥 گلادیاتورا ، آماده‌اید؟ 🔥 فقط ... نفر تا ۵۰۰ تایی شدنمون مونده! ⚔️ 🎁 به محض اینکه به ۵۰۰ نفر برس
انتخاب با خودتونه😊! اگه کانال دارید ، کانالتونُ با یِ‌بنر زیبا معرفی می‌کنیم.. اگر هم دوست داشته باشید ، می‌تونید هدیه رو دریافت کنید 🎁✨
سلام،سلام😊 من اومدم،خیلی خوش اومدم 😂 متاسفانه دیروز یادم رفت رمانمون رو بزارم🙈 برای همین امروز ۳ پارت جبرانی دیروز و۳پارت امروز رو میذارم😊
بریم سراغ پارت گذاری😉 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_دهم❤️ ـ بخاری برقی رو کی روشن گذاشته بود؟ ـ ... ـ رستا؟ ـ جزئیاته. ـ آره، آتش‌نشانی هم دقیقاً همینو گفته بود. پرواز سرش را روی میز گذاشته بود و بی‌صدا می‌خندید. زیر لب گفتم: ـ دوست خیلی بدیه. متین ادامه داد: ـ نیم ساعت دیگه خونه باش. ـ چرا؟ ـ بابا کارت داره. ـ برای چی؟ سکوت کوتاهی کرد. بعد فقط گفت: ـ مهمه. لحنش آن‌قدر جدی بود که لبخند از صورتم جمع شد. ـ متین... ـ فقط بیا. تماس قطع شد. چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش گوشی نگاه کردم. پرواز آرام گفت: ـ چی شده؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ نمی‌دونم... ولی متین وقتی این‌طوری حرف می‌زنه، یا یکی مرده... 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_یازدهم❤️ _یا قراره زندگی یکی زیر و رو بشه. و نمی‌دانستم تا کمتر از یک ساعت دیگر، قرار است جمله‌ای بشنوم که تمام برنامه‌های زندگی‌ام را، مثل یک بوم نقاشی که رویش رنگ پاشیده باشند، از نو شکل بدهد... هر آدمی یک حس ششم دارد. حسی که قبل از اتفاق‌های بد، آرام زیر پوستت می‌دود و هی زمزمه می‌کند: «یه چیزی درست نیست...» حس ششم من اما معمولاً دو حالت بیشتر نداشت. یا الکی هشدار می‌داد و آخرش می‌فهمیدم فقط شیر خانه را نبسته‌ام... یا آن‌قدر درست بود که آرزو می‌کردم کاش اشتباه کرده باشد. همین حس لعنتی، تمام مسیر تا خانه همراهم بود. ماشینم را جلوی خانه پارک کردم. خانه‌ی ما، ویلایی دوبلکس و قدیمی نبود، اما آن‌قدر خاطره توی دیوارهایش جمع شده بود که هر بار در را باز می‌کردم، حس می‌کردم هنوز بچگی‌هایم گوشه‌ای از حیاط قایم شده‌اند. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_دوازدهم❤️ گلدان‌های شمعدانی کنار پله‌ها. درخت نارنجی که بابا هیچ‌کس را اجازه نمی‌داد شاخه‌هایش را هرس کند. و تابی که متین برایم ساخته بود و هنوز با وجود بیست‌وسه ساله شدنم، گاهی شب‌ها رویش می‌نشستم. کلید را داخل قفل چرخاندم. هنوز کامل وارد نشده بودم که صدای مامان از آشپزخانه آمد. ـ رستا؟ ـ جانم؟ ـ کفشاتو وسط راهرو درنیاری! به کفش‌هایم نگاه کردم. دقیقاً وسط راهرو بودند. آرام خم شدم. برداشتمشان. زیر لب گفتم: ـ چقدر این زن منو می‌شناسه... صدای خنده‌ی متین از پذیرایی بلند شد. ـ چون بیست‌وسه ساله داره پشت سرت جمع می‌کنه. اخم کردم. ـ تو مگه سر کار نبودی؟ روی مبل لم داده بود. تی‌شرت مشکی پوشیده بود و آستین‌هایش تا آرنج بالا رفته بودند. موهایش هنوز کمی خیس بود؛ انگار تازه دوش گرفته باشد. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
پارت های دیروز☝️☝️
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_سیزدهم❤️ بدون اینکه نگاهم کند، کانال تلویزیون را عوض کرد. ـ بودم. ـ پس؟ ـ مرخصی گرفتم. ـ برای چی؟ بالاخره نگاهم کرد. لبخندی زد که اصلاً دوستش نداشتم. از آن لبخندهایی که یعنی... «بیچاره شدی.» آهسته گفتم: ـ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ ـ هیچ. ـ متین... ـ جانم خواهر کوچولو؟ ـ قراره چی بشه؟ ـ هیچی. ـ قسم بخور. ـ قسم. ـ دروغ گفتی. ـ از کجا فهمیدی؟ ـ چون وقتی دروغ می‌گی، گوشه‌ی لب راستت بالا می‌ره. دستش را روی لبش کشید. ـ لعنت... با خنده از کنارش رد شدم. ـ فکر کردی فقط تو پلیسی؟ ـ نه، ولی تو زیادی فضولی. ـ اسمش دقته. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!